صبح ها با صدای آوازِ رنگکاراهل دلی که حین بُتونه کاری از غم هجر یار و بی خبری گلایه داشت، از خواب بیدار می شدم .
صدایش انقدر واضح بود کأنه کنار تخت نشسته و همین بیخ گوشم( اگر با دیگرانش بود میلی) ، می خواند!
از حدود دو ماه پیش همسایه دیوار به دیوار اتاق خوابمان بعد دو سال، تدارک آمدن و به سلامتی و دلِ خوش ،زندگی جدید شروع کردن را می بینند.
واحدشان چشم ساختمان است و همه همسایه ها و خاصتاً ما به این موضوع واقفیم که موقعیت اش بهترین است.
به خاطر ویویی که از سه طرف دارد و اشراف پنجره هایش از یکطرف به کوه های پر از برف و از یک طرف به کوچه مجاوری که درب پارکینگ قرار دارد و میتوانند به راحتی آمارِ آمد و شد بقیه اهل ساختمان را داشته باشند و از همه مهم تر پنجره شمالی آن به طرف خیابان اصلی است که هر شب در آن عروس های ترگل ورگل شده را بوق بوق کنان روانه خانه بخت میکنند و میتوانند از فیض دیدنشان بی بهره نمانند.
مبارکشان باشد و به دل خوش بیایند و بنشینند .
در این دوماه گذشته بسیار مشتاق بودم عروس و داماد واحد بغلی را زیارت کنم ولی تا الان سعادت دیدارشان حاصل نشده!
البته می شد از چشمیِ در سرکی کشید و دید زد
ولی منکه لیل و نهار پای در ورودی مجالِ تفحص نداشتم
یکبار فقط بود که با صدای بسته شدن در احساس فضولی در جانم لانه کرد و بدو آمدم جلو در،گردن کشیدم که ببینم کی به کیست، ناگهان قاقاله پشت سرم دادی از سر ذوق کشید:مامان، منم ببینم منم ببینم😐
برای حفظ آبرو و حیثیت ،با یک دست دهان قاقاله را گرفتم و با دست دیگرم بلندش کردم و از دمِ در به سمت منتهی الیه دیوار روبرویی فرار کردم.
و حس میکردم آن چند نفری که پشت در برای چند ثانیه فقط شَبهی از آن ها را دیدم ،الان صدایم را شنیده اند و نُچ نُچ شماتتم میکنند.
با این حال مکرراً توفیق شنیدن صدایشان را داشته ام آن هم به مددِ دستِ معمار به ظاهر متعهدی که ما بین دیوارها به قاعده یک هِله پوک هم آجر مصرف نکرده!
تا قبل آن فقط با پیر زنی به فاصله یک آسانسور دیوار مشترک داشتیم.
صدای سرفه هایش و گاها والضآلین نماز صبح که بلند میخواند را فقط می شنیدیم.
حالا با این تفاصیل ، با وجود همسایه جدید، تکلیف جیغ و هوارهایی که بعد از گذاشتن آخرین قطعه برج اسباب بازی میزدیم، چه میشود؟
تکلیف ادا اطوارهایی که قاقاله بی وقفه در میآورد و من برای دلخوشی اش قاه قاه میزنم زیر خنده و بالا و پایین میپرم که هِی جانمی ،چه میشود؟
تکلیف قرآن خواندنم با صدای بلند و رسا چه میشود؟
تکلیف کَل کَل های قاقاله با پدرش و واسطه گری های پر سروصدای من چ میشود؟
تکلیف نخواستن ولی لاجَرم شنیدن حرف های خودشان و خودمان که صرفا خصوصی و گاها بلند اند چه میشود؟
نقدا همین شب اول که خوابیدند خانمه در فضای اختناق و فشارهای مادی و روانی حاصله دو سه تا فحش آبدار نثار آقای داماد کرد و بعد آرام گرفت!😳
پ ن ۱:از همینِ آپارتمان متنفرم که جزئیات زندگی ها ،در حلق هم میگذرد!
پ ن۲: (فَاِنْ عَلِمْتَ عَلَیْهِ سُوءً، سَتَرْتَهُ عَلَیْهِ) از حقوق همسایه است( چنانچه بر عیب همسایه ات آگاه شدی، باید آن را مخفی داری)
به جز همه ی شما ،به کسی نگفته ام .
راز دارِ همسایه جدیدمان باشید
توصیه نوشت: به جوانترها و آنها که هنوز وارد زندگی نشده اند اینکه ،سعی کنید با وجود صمیمیت زائد الوصفی که در شما جاری است ، ستاره احترام بینتان کور سو بزند محترمانه با هم صحبت کنید و نگذارید جَلَق بازی ها فاجعه ای شود برای ترکاندن حباب زندگی
+ادامه مطلب،پدرو مادرم :)
با شلیک انفجاری زنگِ گوشی ابالقاقاله به گوشمان، چرت بعد از ظهر پنج شنبه جانِمان پاره شد.
آقا جواد نامی از پشت گوشی سلام میدهد و شوهر ما هم با چشمان بسته و خُلق تَنگ، علیک میگوید.
با اینکه به قاعده یک بالشتِ آبیِ طرحِ میکی موسِ متعلق به قاقاله خان ،از هم فاصله داریم اما حرف های آقا جواد را واضح وشفاف می شنوم !
بارها و بارها گفته ام که صدای گوشی تان زیاد است و من دقیق حرف تماسگیرنده ها را می شنوم و اولتیماتوم وار به گوشش میرسانم ممکن است از قرار های کاری و غیرکاری ات مطلع شوم اما باز اعتنا نمی کند و به تأسی از ضرب المثل« پاک باش بی باک باش» همیشه با لب بسته ،شانه بالا می اندازد وخیلی ساده به من میفماند، مهم نیست !
از شما چ پنهان گاهی صدای همکاران زنی که از سر عادت قبل از خدا حافظی به همسرم میگویند:« قربان شما» مرا اذیت میکند.
اما به دلیل روحیه فعال فضولی که در وجودم زنده است در بقیه موارد مشکلی با این قضیه ندارم و بعضا از این بابت خوشحال هم هستم :)
آقا جواد با صدای خسته و خش دار از پشت گوشی درد دل می کرد،گفت که خودش کرونا داشته و سه هفته است سر کار نمی آید حالا که بحمدلله خوب شده زن اش درگیری ریه پیدا کرده و او حالا دارد از حیاط بیمارستان تماس می گیرد.
گفته اند باید آمپولی بزند که یک میلیون قیمت دارد
سراغ حقوق ها را میگرفت،اینکه کی واریز میشود ؟
ابالقاقاله که تازه یک چشم اش باز شده بود با صدای کمی بلند تر گفت: آخر هفته آقا ،آخر هفته...
آقا جواد باز ناله کرد که پدر مریضش یک سالی میشود دیگر اختیار دست ها،پاها و زبانش را ندارد وتنها چشم هایش باز است.
این یک میلیون که داده ام، پول دوا و دکتر پدرم بوده
حالا نمی دانم به پدرم برسم یا زنم !
صدای نق و نوق بچه کوچکی هم شنیده میشد.
چون کسی را نداشته بچه اش را نگه دارد بچه را آورده در فضای باز بیمارستان که حداقل او دیگر مریض نشود و قوزی بالای قوزشان در نیاید.
نگفت که حقوقم را زودتر بده ،شاید از شنیدن کلمه «نه نمیشود» ترس داشت،اما با ناله گفت: کاش کسی بود به دادم می رسید.
توضیح داد که هر ماه برای حقوقش اش برنامه دارد و مقداری پس انداز میکند ، نمیگذارد آخر ماه به خنسی بخورد اما این مریضی در کارش افتاده و بدجور اوضاعش قاراش میش است.
صدای شیون بچه از آنطرف گوشی شنیده میشد.
حس مادرانه ام میگفت این صدا از گرسنگی است
شاید هم از کلافگی باشد..
با چشم ریز شده سر کج ام را چند بار جلو اش تکان دادم که یعنی حقوق اش را زودتر بده، گناه دارد.
ابالقاقاله چهره من را که دید مِن مِن کرد و گفت حالا ببینم باشه آقا، شنبه اول وقت یاد آوری ام کن بلکه بشود علی الحساب مقداری از حقوق ات را زودتر بریزم.
خش صدای آقا جواد باز شد، معلوم بود که لبخند میزند
مدام میگفت: خدا خیرت دهد خدا ،مریضت نکند
خودش میداند اگر مریضی در کار نبود مزاحمت نمیشد و یک جوری تا اول ماه صبر میکردم امابیمارستان که این حرف ها حالیش نیست می گوید پول را بریز آمپول بزنم نه که مریضت می میرد
خدا پدرت را بیامرزد
و ابالقاقاله مثل همیشه یاد آور شد که مادرم به رحمت خدا رفته و پدرم هنوز نفس میکشد اگر خدا بیامرزی فرستادید نقدا به روح مرده ها هدیه کنید تا ما زنده ها به آن ها ملحق شویم.
دوباره خنده زد،چشم چشم گفت و روح مادرش را در قبر نور باران کرد.
تلفن که قطع شد گفتم مرد ،این که انقدر بی پول شده حالا اول دارو و دواست معلوم نیست چقدر قسط و بدهی دارد که هر ماه از حقوقش کسر می شود، بیا آقایی کن این یک میلیون را به صورت وام به او بده....
شنبه هفت و نیم صبح همانطور که آماده رفتن بود، کیفش را دستش دادم و گفتم آقا جواد را فراموش نکنی...
ساعت مچی طلایی رنگ اش را به دست کرد و با مختصرخمی به ابرو و رقصاندن دست چپش در هوا پرسید: کدوم آقا جواد؟
نشانی که دادم ، ها یی از سرِ حواس پرتی گفت و به نشانه تایید سری تکان داد.
ظهر که به خانه رسید سر میز نهار مثل همیشه خبر بازی ها و بعضأ شیطنت های قاقاله را که دادم، پرسیدم آقا جواد را چه کردی؟
واااای ای از سر کلافگی کشید و گفت ریختم به حسابش زن ، ریختم!
خودشان که انقدر پی گیر هستند تو دیگه کاسه داغتری ظاهرا
گفتم: دلم به حالش سوخت خب
گفت: زن، روزی صد تا از این کارگرها به من زنگ میزنند
بخوام پای در دل همه بشینم و برای همه دل بسوزونم و به همه بذل و بخشش کنم که سر ماه رئیس شرکت ورشکست میشه و منم ور دل شما باید سبزی پاک کنم!
همانجا نقدا چند داستان برایم تعریف کرد که با همین آه و ناله ها بعضی شان چه کلاه های گشادی سرش گذاشتند و گوشش پر است از صدای آن ها که وجدانیات خود را قبلا سند میگذارند و بعدشان را باید دید...
تاکید داشت که همه مثل هم نیستند اما تر و خشک را چه کند که جدا شدنشان سخت است.
و بعد یادآور شد که دلیل اش همین است به زن ها اجازه قاضی شدن نمی دهند و حکمت اش را شکر کرد.
که مُجرم اگر کمی سوز و بریز کند از جیب خودتان هم چیزی به او می دهید و روانه خانه اش می کنید!
پ ن۱:آقا جواد را نه دیده ام و نه می شناسم،اما برای شفای همسرش دعا کنید...درد مریضی اگر با فقر توأم شود طاقت را طاق می کند.
پ ن۲: دیدن درد و عجز مردم و بی تفاوتی، مُضر عالم اخلاق است.
آنهایی که در رأس پرگار نشسته اند و به خیال راحت نظاره گر چرخش دایره وار بدبختی مردم اند ،دیوانگانی هستندبایسته ی زنجیر های گران یا شایسته ی شفا...
از فردای آن روز آمد و رفت های مشکوک به خانه ما شروع شد.
خود بزرگتر ها برایمان بریدند و دوختند و قرار مدار ها گذاشته شد،جرات اینکه حرف بزنیم و بگوییم اسم داماد چیست، را هم نداشتیم.
سکینه نامی از محله بالا آمد و در اتاقِ قالی من را بَزَک کرد .همان که کَر بود و نسبت به هلهله و صداهایِ از روی خوشیِ زنان ِ جوان عکس العملی نشان نمیداد!
چرخش دست و نخ گره شده به گردنش ،چپ و راستِ صورتم را از هر چه موی اضافه بود خلاص می کرد.
رسم بود همانطور که مشاطه کار میکند همه بزنند و یکی وسط برقصد!
تازه عروس مش قربانعلی در همان اتاقِ قالی ،جلو من خیلی مسخره می رقصید که اگر بودی و می دیدی غش غش خنده ات به هوا میرفت ولی زنها همگی برایش دست میزدند و کِل میکشیدند.همین جور که تند تند پا بر زمین میکوبید سرش را هم این ور و آن ور میکرد و عمو سبزی فروش میخواند،خدا بیامرزدش که او اکنون هفت کفن پوسانده است.
کار سکینه که تمام شد ، ننه بتول چادر سفیدِ توری که سال پیش از مکه به نیت سفید بخت شدنم آورده بود را روی سرم انداخت و آماده رفتن به اتاق دوازده متری شدم.همانجا که مردهای فامیل به انضمام دامادِ محترم، منتظر حضور من و زنهای هلهله گو بودند و من هنوز اسم داماد را نمیدانستم!
راستش را بخواهی ننه ،دوست داشتم قبل از این مراسم او را ببینم نه که باهم اختلاط کنیم فقط می دیدمش ، اما سنت ها این حرف ها را نمی فهمیدند.
گوشه کنار اتاق وسطی ،مردها و زنهای مهمان نشسته بودند و با هم پچ پچ کنان مشغول گفت و شنود بودند ،بعضی شان هم میوه میخوردند سیب و پرتقال و هندوانه...
مردها پشت سر هم قلیان می کشیدند و زنها با هم خوش و بش می کردند.
من که وارد اتاق شدم هلهله و شوق و شور به پا شد.
زیر نگاه سنگین اطرافیان آمدم و در جمعشان نشستم.
آن دختر بچه ای که دامن قرمز چین دار پوشیده بود هم مرا نگاه میکرد ،میخندید و سیبش را با پوست گاز میزد.
زیر چشمی اطرافم را پاییدم . به دنبال کسی بودم که امروز قراراست صیغه من را برایش بخوانند و هفته دیگر عقدم کنند.
نگاه کردن و پیدا کردنش میان آن همه بزرگتر و پیر و پاتال کار سختی نبود.همانطور که سیاهی چشمم را زیرکانه دور اتاق می چرخاندم ،نگاهم گره خورد به پسری که با خوشی زل زده بود به چادر سفیدم و همزمان با دید زدن اش لب می جوید و سبیل نازکش را به دندان گرفته بود.
چشم ریز کردم ،بله خودش بود رضای پلاستیک فروش ،همان که با اکرم هر روز صبح سر به سرش می گذاشتیم و به صاف وسادگی اش می خندیدیم!
لحظه ای بِروبِر به مادرم نگاه کردم و با خَمی که به ابروی تازه نازک شدهام دادم، پرسیدم این دیگر آمده چکار؟
ننه بتول وقتی بُهت و حیرت من را دید تبسمی زد واز زیر چادرش آرام و طوری که کسی نفهمد،گفت: عروس خانم،قربون شکلت این همون داماده دیگه😊
همیشه به اینجای داستان که می رسید ، سکوت میکرد.
ولی کنجکاوی من هر بار از دهانش حرف های بیشتری بیرون می کشید.
گفتم عزیز جون: خب بعد از ازدواج، بابا رضای خدا بیامرز رو دوست داشتید؟
چشمان تیله ای سبز رنگش با وجود افتادگی پلک و سیاهی دور چشم، هنوز گیرا و زیبا بود.
با برق چشم هاش در صورت متعجبم نگاه کرد، آهی کشید وگفت :آره ننه ، اولش خیلی اوقاتم تلخ شد اما چند ماه که گذشت مِهرش انقدر افتاد تو دلم که اگه یک روز میخواست بره شهرستان برای کار تا برگرده دلم آشوب میشد،با همه سختی ها زندگی کردیم و خوش بودیم.
گفتم :چطور زندگیکردی با کسی که اصلا دوسش نداشتی؟ با کسی که به خاطر گوش سنگین وسمعک مسخره اش میکردی؟
گفت : قدیم مثل الان نبود که ، با هم میساختن و زندگی میکردن. اگه خواستی مردی رو رام کنی باید با او از در مهربانی وارد بشی ،بخوای لجبازی کنی روزگار برات سیاه میشه اینو ننه بتول همیشه میگفت...
من و آقا جون خدا بیامرزت تو خیلی چیزا با هم فرق داشتیم اما صبر کردم و نتیجه صبوری ام شد پدرت،عمه ات و دو تا عموی شهیدت .
پ ن۱:شاید اگر آن روزها قُبح طلاق مثل الان شکسته بود،حالا نه پدرم و عمه ام موجودیت داشتند و نه من به خدمت شما داستان زندگی می نوشتم.
پ ن۲:گاهی بسیاری مشکلات زندگی با صبوری زن ها حل میشود،خدای لطیف ما زن ها را قابل انعطاف آفرید که بتوانیم خودمان را با هر شرایطی وفق دهیم .در پیچ و خم زندگی ویژگی هاتان را کشف کنید لطفا :)
+اَللّـهُمَّ فَاجْعَلْ نَفْسى مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِكَ
هر وقت که با اکرمِ دختر همسایه از خیاط خونه حوری خانم بر میگشتیم ،جلو در مغازه ی پدرش روی بشکه ای نشسته بود و پلاستیک های دم دستی را میفروخت.
رضا،پسر قد درازو صاف و ساده ای بود که گوشهای بزرگی داشت و در یک گوشش سمعک کِرم رنگی میگذاشت.
او همیشه خدا جلو دکان پدرش بساط مگس کش و آفتابه پهن کرده بود و سرش گاهی به هوا سمت کفتر ها بودو گاهی به زمین وسوراخ مورچه های کله قرمز
بی هیچ دغدغه از تماشای بچه هایی که در کوچه می دویدند، لذت میبرد .
کار دیگری نمیکرد،انگار نشانده بودنش آنجا تا بیکار نماند.
من و اکرم بی هیچ گپ و گفت و اشاره ای چادر هایمان را جلو دهانمان میگرفتیم و از دور اسمش را صدا میزدیم.
از کنارش که رد می شدیم، بله بله میگفت و گیج و گول اطرافش را نگاه میکرد...نمیدانست کی بود وچی شد،تا به خودش بیاید از پیچ کوچه رد شده بودیم و بر سر این موضوع بی هیچ غصه ای ،قاه قاه می خندیدیم و به خیالمان از اینکه توانستیم باشوخی هایمان او را مچل کنیم ،شاد بودیم.
کار هر روزمان بود وبه سادگی اش از پشت چادر موذیانه می خندیدیم بی آنکه به فکر باشیم که اگر خاک تو چشم کسی کردی باید به فکرکلوخ باشی.
از سه پس کوچه دراز و طویل رد میشدیم تا به خانه برسیم و بعدِ ناهار و نماز میرفتم پای دار قالیِ بوم قرمز ننه بتول ...
یک روز همانطور که بر سر دار قالی شعر میخواندم ننه صدایم کرد که لباس بپوش باید به خانه خاله برویم
چشم هایش قرمز شده بود ،مثل وقتی از روضه برمی گشت .
با عجله خودم را از دارقالی پایین کشیدم و با اخمی که به ابرو دادم خواستم بیشتر توضیح دهد.
سرش را پایین انداخت و گفت انگار بله برون دارند. کمال شش ماهی است برای کار به روستا رفته وهمانجا دختری را پسند کرده و خاله شمسی از آنجا که نخواسته ناراحت شویم تا الان به ما چیزی نگفته است.
هفته بعد هم عقد کنان دارند.
با شنیدن زمان عقد بند دلم پاره شد،انگار سطل آب داغ خالی کرده باشند روی سرم...
یادم نمیرود ازهمان بچگی ام خاله هر جا می نشست میگفت:« زهرا چش سبزه عروس منه...هیچ کی حق نداره براش نقشه دیگه ای بکشه»
ولی حالا چه شده بود که کمال خودش همه نقشه ها را خراب کرد؟
کمال پسر مهربان ، خوش قامت و رعنا،چهار شانه با صورتی کشیده و چشمانی نافذ بودکه می توانست روی هر کسی تاثیر بگذارد.
از وقتی بچه بودم او را شوهر خودم حساب میکردم و حتی اسم بچه ها را در رویاهام انتخاب کرده بودم.
اینکه قرار بود بالاخانه خاله شمسی زندگی کنیم و من کمک حال خاله باشم و کمال برود پیِ روزی و شب خسته بیاید و بخورد شامی های ترش من را...
همه آجر هایی که برای آینده ام روی هم گذاشته بودم تا به برج آرزوهایم برسم ،یک روزه سست و روی سرم خراب شد.
روز عقدشان،بدترین روز زندگی ام شد...عروس ریز نقش لپ گلی را نگاه میکردم و بغض گلویم داشت خفه ام میکرد.
اصلا همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاد که باور کردنش از روی ناچاری بود.
مادرم ننه بتول عاقله زن دنیا دیده ای بود که سواد قرآنی داشت ،آنروزبا نگاهش و جنبش ریز لبش مرا به لا حول ولا قوه الا بالله خواندن تشویق میکرد و با روش خودش به من میفهماند ناراحت نباشم که حتما سر نوشت من جای دیگری با کس بهتری رغم خورده است.
لفظا قبول کرده بودم که قسمت من نبوده و باید خودم را بین زنان فامیلی که مدام پچ پچ میکردند عادی نشان دهم، اما حرف هاشان تمامی نداشت و مدام مرا و رفتارم را می پاییدند و هر کدام علتی برای خودشان تراشیدند.
اما من دلیل اصلی را آن دختر روستایی با چادر گلدارش می دیدم که یک کاره از راه رسیده بود و با کمال سر سفره عقد نشسته بود.
از چشم هام حرارت بیرون میزد و میخواستم همانجا بله نگفته خفه اش کنم. بماند که بعد ها دوستان خوبی برای هم شدیم!
شش ماه از اینماجرا گذشته بود، اوایل خیلی بد عنق شده بودم ولی سعی میکردم خودم را با خیاطی و قالی بافی سرگرم کنم وفکرم را پَر بدهم سمت روزهای بهتری که انتظارم را میکشد.
خانه مان عمارتی همسایه داری با یک حوض بزرگ در وسط حیاطش بود و سهم ما تشکیل شده بود از سه اتاق تو در تو...
اتاق اولی که بساط دار قالی پهن بود را اتاق قالی میگفتیم در اتاق وسطی هم زندگی میکردیم گوشه اتاق، سماور بزرگی روی یک میز کوچک مسطتیلی گذاشته بودیم. یک فرش دوازده متری نقش شکارگاه وسط اتاق پهن بود بزرگترین اتاقی که در آن از مهمان ها پذیرایی میکردیم همانجا بود.
اتاق آخری هم مخصوص ننه بود که زنان بی بی بتول صدایش میزدند وهر هفته دوشنبه ها دور میز چوبی اش جمع می شدند وعم جز را از بر میکردند.
ننه بتول زن صبور و مهربانی بود...ذکر از لبش جدا نمیشد. صبح ها ما را با قربان صدقه بیدار میکرد که نماز بخوانیم.خدا در وجودش حضور داشت،چشم هایش سبکی خاصی داشت که آرامش را در زندگی به ما هدیه می داد.
بعد از ظهر تابستان بود هوا انقدرگرم شده بود که پشت دار قالی، عرق از خط کمرم سر میخورد. لِک و لِک پنکه بدتر هُرم گرما را به سمتم هل میداد و پرزها را در هوا میرقصاند،نقشه قالی را میخواندم و گاهی از همان شعر هایی که ننه یادم میداد زیر لب زمزمه میکردم.
ننه بتول صدایم کرد و گفت :لباس هایت را بتکان و بیا اتاق وسطی، مهمان داریم. دو تا زن چادر مشکی به سر که یکی شان سن و سال دارتر به نظر می رسید از کوچه بالایی آمده بودند ومدام نگاهشان به چشم های من بود.با دیدن قد و قواره ام به ننه بتول ماشالله و باریک الله تحویل دادند، لبخند میزدند و چای سرد شده شان را هورت می کشیدند .
آن روزها که از تلفن خبری نبود یک دفعه می دیدی چند زن ،کله قندی به بغل توی اتاق نشسته اند و از حرف آب و هوا میرسند به دخترتان که چند سال دارد و خیاطی بلد هست یا نه!
ماشالله ماشالله شان که تمام شد دستی به موهایم کشیدم و خودم را جمع و جور کرده سلام ریزی دادم و نشستم کنار ننه بتول...
قرص هایش را با یک لیوان آب دستش دادم ،لپم را مماس صورت اوگرفتم و خیلی ساده گونه اش را بوسیدم.
این چندمین باری بود که عزیز جون قصه عروسی اش را برایم میگفت و هر بار شیرین و شنیدنی بود :)
صبر داشته باشید که ادامه دارد...
پ ن: دلا ز پست و بلند زمانه می نهراس
که های های جهان وای وای هم دارد.
+ دو تا لینک اول وبلاگ های دیگرم است. خواستید سر بزنید:)