از خوشحالی گیج شده ام !
نمیدانم اول بروم در اتاق و بنشینم به خیاطی یا در آشپز خانه بایستم به تمیز کاری؟
بخوابم و پا روی پا بگذارم ،پفکِ از دست قاقاله پنهان شده در هفت سوراخ را بمکم و رمانِ دعبل و زلفا را تمام کنم
یا اصلا وضو بگیرم و با صدای بلند قرآن بخوانم و
یک خدا پدر بیامرزی نثار آقا مرتضی شکوری بکنم که از همسرم دعوت کرده برای دیدن هنرشان به زورخانه قدیمی وسط شهر برود.
و چ خوب شد که قاقاله را هم فرستادم به دنبالشان:)
دو ساعتی در سکوت و خلوت هر کار دوست داشتنیکه خواستِ دلم بود را انجام دادم.
وقتی آمدند خانه ،هر دو برایم از دیده ها و شنیده هاشان تعریف می کردند.
سر سفره ،یکی قاقاله میگفت و یکی ابالقاقاله
و من کاسه بلور بزرگ سوپ را با ملاقه هم می زدم که زودتر سرد شود و مثل هفته پیش دهنشان نسوزد!
سوپشان را که خوردند انقدر خسته بودند که هر دو مسواک نزده جلو تلویزیون خوابشان برد.
صبح شد و چ صبح دل انگیزی
صبحی که با پیدا کردن قابلمه از توی کابینت آغاز شود باید خدا شبش را به خیر کند .
قاقاله که معمولا سعی میکند نپرسد جای چیزها کجاست قابلمه روحی ته کابینت را به چشم بر هم زدنی پیدا میکند و می برد آن کنج دیوار که با بالشت های جاکمدی کوه بلندی ساخته!
زور زده و زنگولک طلایی «بزی پا کوتاه» را کَنده و به آن نخ بلندی آویزان کرده
و حالا سعی میکند آن نخ را به دستگیره جاکمدی که درست گوشه سمت چپش قرار دارد ببندد.
ودقیقا بعدِ سه بار سر خوردن می نشیند روی بلندیِ بالشت ها و سعی می کند با ضرب دستش به تَه قابلمه ،صدایی مثل آنچه شنیده در بیاورد.
علی یا علی ذکر زبانش میشود و از من میخواهد میدان داری کنم!
از بچه ای که انقدر به جزئیات توجه دارد توقعی جز اینندارم که از من بخواهد مثل ورزشکارها تاپ سیاه و شلوارک سرخِ گلدار بپوشم.
تصور میکنم آخرین باری که شنای ورزشی رفته ام دبیرستان یا نه امتحان ترم دو تربیت بدنی در دانشگاه بود.
هفت هشت سالی میشود شنا نرفتم این است که حالا در پاسخ علی جونَم های قاقاله ،یک بازنده تمام عیارم!
برایم سخت است و به جهت نابلدی پیاله جفت زانوهایم از بیخ قلوه کن می شود.
پیرمدر میآید کأنه خوردن سالاد کلم با چنگال های لاجونِ پلاستیکی...
مرشد زورخانه ما اما جدی است به حالتی آسوده و در عین حال عصبی با چادر نمازم دایره ای وسط اتاق درست کرد و با زدن زنگ از من میخواهد حول همین محور بچرخم!
دست های او ضرب می زد و لبانش مدحِ دست و پا شکسته میخواند
دست هایمن چرخ میزد و لبانم به غلط کردن افتاده
آنقدر با«یک و دو و سه و چار و پنج و شش » گفتن هایش چرخ زدم که به سرگیجه افتادم!
و یکینیست از من بپرسد دو ساعت نگه داری بچه و تحمل بازی هایش سخت تر بود یا اینکه از صبح علی الطلوع شاگردِ مطیع زورخانه باشی؟
پ ن۱: تصمیم قطعی داشتیم که شش ماه آینده قاقاله را بفرستیم کلاس ژیمناستیک
بلکم انرژی اش تخلیه شود و کمتر بهانه بگیرد.
حتی مکان و استادش را انتخاب کردهبودیم،ولی درست همان شب نظرمان برگشت !
زورخانه به جهت تقویت قوای جسمانی و هم معرفت جایمناسب تری است
حداقل اش ایناست بهجای سی دی های ریتمیک خارجی مدح علی واولادش را میخوانند
باشد که دعای مرشدِ زورخانه مبنی بر دست علی به همرات در حق فرزندم مستجاب شود و در بیراهه های سخت این روزگار دست غیبی اش او را به راه راست بکشاند.
+ علی با آنکه از هر اوج بالاست به هر کس بنگری گوید وی از ماست
باید ساعت هفت و ده دقیقه باشد
چشم هایم در هزار تویِ خوابهای بی سروته بین الطلوعین ، با صدای آلارم گوشی باز میشوند.
او ،مثل هر روز میگوید که مجبور به بیداری نیستم
من ،مثل هر روز با چشمان پف کرده میگویم :تا قاقاله بیدار نشده وقتِ مفید دارم.
همینطور که آیةالکرسی را برای رفع هَمّ و غم و دوری از بلاها و به نیت برکتِ روز میخوانَد به آرامی پا را در کفش بدون بندِ قهوه ای جا می دهد و دستش را چند ثانیه ای روی ابروی راستش نگه داشته و بعد به طرز دلبرانه ای در هوا رها میکند، که این یعنی عزیزم خداحافظ ، خیلی دوستت دارم .
البته من ،به زَعم خود حرکت دست را اینطور معنا میکنم و هرگز نخواستم فکر کنم ممکن است فعلی از سَر عادت باشد که سال ها پیش به جای من ،مادرش مخاطبِ این حرکت بوده!
من هم سعی میکنم با لبخندی ملیح پاسخ اش را بی صدا بدهم و بعد در را به گونه ای آرام ببندم که همسایه های بازاری مان بیدار نشوند.
گوشت چرخشده را برای نرمشدن باید صبح زود از فریزر بیرون گذاشت.
هنوز خواب در چشمم راه می رود، دراز میکشم و سعی میکنم نیم ساعتی کتاببخوانم ...
میلم به صبحانه نمی کشد
اصلا به تأسی از حدیثیکه نه مضمونش را درست خاطرم هست نه معصومش را، نمیخواهم تنها سر سفره بنشینم که کراهتش حالم را بد کند، ترجیح ام به صبر کردن و همراهیِ قاقاله است.
در این حین نمک و ادویه به گوشت چرخ شده اضافه میکنم و در ریختن آرد نخودچی نهایت سخاوتم را خرج می کنم.
از گوشت ، قلقلی های نسبتا درشت میگیرم و در روغن کنجد حسابی سرخشان میکنم.
و به پیازهای نگینی نوبت میدهم که بلافاصله بعد از قلقلی ها بریزند توی تابه و آب خشک نشده شان حسابی سرو صدا کند ،شاید قاقاله خان بیدار شود.
قابلمه مسیِ پر از آب به قُل قُل افتاده حالا وقتِ رب و نمک و آبغوره است.
خوب که سَرهم جوشیدند قلقلی ها و پیازها را اضافه می کنم و دستم هم طبق معمول به بخار قابلمه میسوزد و یاد آور اَم می کند که به امید رهایی از آتش ، اجِرنا مِنَ النَّارِ یَا مُجِیر را بخوانم...
غذا تقریبا آماده و حالا تازه ساعت هشت ونیم صبح است.
باید تا قاقاله بیدار نشده کوهی از ظرف را بشویم .
مادرم همیشه موقع ظرف شستن قرآن میخواند، همیشه.
من که معمولا در تقلیدکارهای خوب، تنبل ام عادت دارم موقع ظرف شستن صوت گوش بدهم و صبح ها سورهاسراء باصدای ابراهیم الاخضر چقدر به من انرژی میدهد.
يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ...
قاری خوش صدا به اینجای سوره که میرسد اشکم را در می آورد و در تنهایی خودم وسط کفمالیِ ظروف فکری اممیکند که امام ام کیست؟
چ را الگو و رهبرم قرار دادم و مثل یه دنباله رو عقبش راه افتادم؟
چ اهمیت بالایی دارد ولایت که انتخاب غلطش من را به تباهی میکشاند؟
اصلا میشود به اِمامم بی تفاوت باشم وقتی تا ابد با او محشور میشوم؟
شاید این آیه هشداری است که زمام فکر و برنامه خود را به دست هر کس نسپارم...مثلا به دست قویِ شیطان!
به این فکر وخیالاتم که با صدای ماااااااماااااانِ قاقاله از جامی پرم
در حین صبحانه خوردن زنگِ بلبلیِ واحدمان چَهچه می زند!
از چشمی که نگاه کردم فقط یه چادر گل دار پیداست
سریع در را باز کردم که با پادردش بیش از این منتظرم نماند.
طبق معمول به لباسهام نگاه کرد و پرسید :خودت دوختی؟
تا بله گفتم آفرین را پشت بندش نثارم کرد .
کاسه سوپی که دیروز برایش برده بودم امروز پر از سبزی خوردنی بود که تربچه و ریحان اش با ظرافت خاصی پاک شده بودند :)
بعدِ صبحانه وقتِ وزیر شدن واطاعتِ دستورات پادشاه قاقاله در قصر اسباب بازی است.
وسط اتاقمان کربلا حسینی به پا می شود که دیدن ندارد.
یک ربع به اذان ظهر وضو می گیرم و با قاقاله به مسجدی که تنها چند قدم با آپارتمانمان فاصله دارد میرویم.
قاقاله ساکت نشسته و پفیلا میخورد تا من نماز بخوانم و آخر نماز هم باید خدای مهربان ،تاکید میکنم باید یک شکلات باراکا برایش زیر جانمازمبگذارد و ما هر دو از این معامله رضایت داریم .
باشد که خدا هم از دست ما راضی باشد
ضمنا به خاطر دارید که برند باراکا اسپانسر این وبلاگ است:)
ابالقاقاله ، ساعت چهار و نیم می رسد
و معمولا تنظیم میکنیم تا آن موقع با نهایت سرعت کل خانه مرتب شده باشد
یکبار که زودتر کارش تمام شدو بی اطلاع به خانه آمد تا ما را غافلگیر کند،با صحنه ای مواجه شد که حقیقتا خودش غافلگیر شد و من چ خوب میدانم ذهنش تحمل این حجم از به هم ریختگی را ندارد.
مرد چنین پاکیزه هم، نوبر بهاری بود که نصیب ما شد .
ماتیک را که دستم می بیند ،چشمش به جهت باراکای بعدی که باید پدرش از سر کار بیاورد برق میزند وبا شادی می پرسد: مامان، بابا داره می آد؟
نیاز به تکرار کلمه بایدو معرفی دوباره اسپانسر وبلاگ که ندارید ؟
دستی به موهایش میکشم و او را ناقلا خطاب میکنم و میخواهم به خودش برسد که آمدن بابا نزدیک است.
با بُرس عروسکی سعی میکند موهای لختی که جلو صورتش هست را کج کند!
ابالقاقاله که به خانه میرسد انقدر با ارباب رجوع حرف زده که نا ندارد غیر از سلام ،کلام دیگری با ما صحبت کند!
قابلمه شفته را که می بیند اما نیمچه لبخندی به چهره خسته اش می رسد و سفره به طرفه العینی با سبزی های تازه پیر زنِ همسایه وترشی های خاله شمسی و خلاقیت خانم آویزووون تزیین می شود.
دستت درد نکنه و خیلی خوشمزه بود و خدا شما رو برای ما نگه داره سه جمله تکراری که هر روز موقع جمع شدن سفره از دهان او فقط شنیدن دارد.
استراحتش کوتاه است و مجبور است دوباره یکساعتی برای کار بیرون برود.
حسو حال داشته باشم می روم اما کار داشته باشم نه!
آن روز هم نرفتم و ماندم خانه تا دوباره ظرف بشویم دستمال بکشم و کلی کتاب بخوانم.
و در تمام مدت خانه داری به روزهایی فکر میکردم که مجرد بودم و حدیثِ هرگاه زنی برای مرتب کردن خانه چیزی را از جایی به جای دیگر ببرد خداوند به او نظر رحمت میکند. از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله را میخواندم و آن روزها خداخدا میکردم خانه ای داشته باشم که به آن برسم و خیلی راحت نظر خدا را جلب کنم.
به اینها که فکر میکردم پاک کردن لکه روغنِ ریخته شده روی اجاق گاز، راحت تر می شد!
قاقاله بهانه می گیرد،گریه میکند و خسته است.
سرگرمش میکنم و به او وعده میوه های آبداری میدهم که قرار بوده همسرم بخرد.
گل گاو زبانی که با دو دانه هِل دم گذاشته بودم را می نوشیم و او سریع می رود سراغ کیف و حساب کتاب هایش و من دیگر حقم میدانم بروم سمت چرخ خیاطی
شومیزِ یقه کرواتیِ آستین پفی را یک هفته ای می شود تمام نکردم!
در همین حین شیطانِ خانه مان بیکار نمی نشیند و جَلدی می رود در جلدِ قاقاله !
از بدو بدو های خطرناک روی مبل بگیر تا جیغ و داد های مدام
آخرین زورش هم این است که به قاقاله می گوید :«نارنگی که بابا برات پوست گرفته را دور از چشم های تیز ، زیر بالشت بگذار و روی آن بایست و بلند بخند »
و شیطان خانه مان چ خوب میداند نقطه ضعف پدر قاقاله ،فرش است.
بعد چند دقیقه که بالشت بلند میشود و گل های فرش ِ بوم صورتی ، نارنجی می شود ! داااااد بابا بلند
از اتاق خیاطی بدو آمدم و بدون اینکه بخواهم بدانم چ شده به خاطر صدای بلندِ ابالقاقاله اخم کردم.
شیطانِ تویِ جلد قاقاله به سرعت برق آمد در گوشم و گفت : «از صبحتا حالا بچه رو مثل گل مراقبت کردی ببین نمیتونه یه لحظه باهاش کنار بیاد » و زیرِ آتش خشمم هیزم چید...
حرف بیهوده ای از دهانم می پرد که خودم چرایش را نمی دانم!
اصلا نمی شود تنهایتان گذاشت ،شما بفرمایید غلط را با چ ت ای مینویسند همین الان مکتوب کنم بدم خدمتتان
نباید خیاطی کنم .
با این اوصاف نه من می توانم به خودم و علایقم برسم نه تو میتوانی از کارت دست بکشی...
شیطان بود که میگفت و من بی آنکه دمی بیاندیشم، می شنیدم و کلام، در این میان چ بیهوده دستمایه مَکرش شده بود.
انقدر تاختم که رسیدم به دلخوری های قدیمی و هر چ زیر خاک کرده بودم شخم زدم!
آن شب هر سه ،با اوقات تلخی و شرایط بسیار عصبی و نابهنجار خوابیدیم.
پ ن۱:اگه شیطون به من بگه موهاتو چتری بزن و ناخن بکار و بیا سر چهار راه وایسو تا دیگران ببینن و لذت ببرند،به ریش انبوهش میخندم.
اون کارشو خوب بلده که با یک خلق تنگی زحمات و دعا و ثنای کل روزم رو بهباد میده و من چ راحت خَسِرَ الدُّنيَا وَالْآخِرَة میشم، و او چ پیروز قاه قاه میخنده
پ ن ۲: لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ
ازت بیزارم؛ دشمن!
+شفته نخودچی از معدود غذاهای سنتی محبوب منه،دستورش گفتم اینم عکسش کلیک
انگار مردی ته سیگارش را به عمد یا از روی بی اعتنایی داخل کارگاه چوب بری انداخته است
این حرف را مسئول بررسی خسارات بیمه آتش سوزی بعد از بازرسی دقیق محل گفته بود
آن شبی که کلکارگاه چوب بری در آتش سوخت ،مادرم من را شش ماهه حامله بود.
آتشنشانان سریع او را از خانه هزار متری که درست پشت کارگاه چوب بری پدرش قرار داشت خارج کردند
او و عزیز خانم در ماشین نشسته بودندو بی آنکه بخواهند، شاهد سوختن تمام چوب ها شدند.
پدرم گفت :صبح آن روزحاج عباس با همان طمأنینه همیشگی وضو گرفت و با قیافه ای انگار نه انگار از دمِ کارگاهی که به جز ماشین برش هیچ از آن نمانده بود گذشت و مثل هر هفته به نماز جمعه رفت.
آرام بود، درست مثل سال ۶۴ همان وقت که خبر شهادت علی اکبر ، جوان بیست ساله اش را شنید.
آن روز هم اشک نریخت...
زبانش به عجز و لابه و ناشکری باز نشد.
خبر شهادت پسرش را که شنید یک کلمه گفته بود : انا لله و انا الیه راجعون
مادرم گفت: ظهر آن روز عزیز خانم یکقابلمه آورد جلوحاجعباس ، اشاره ای به قندان وسط اتاق کرد و به شیرین کامش قسم خورد که چار گوشه دلش راضی است.
در قابلمه که باز شد پر بود از طلا !
پر از النگوهای لیله شاه عباسی و سکه های پنجپهلوی
اینکه مادر بزرگم چرا مثل بقیه زن ها طلاهایش را در بالشت نگذاشته و داخل قابلمه بوده را نمیدانم
اما تاریخبرای من بارها و بارها اینطور روایت شده
که عزیز خانم همه آنچه طلا داشته روز بعد از آتش سوزی به حاجعباس عرضه کرد و برای دومین بار زندگی شان از صفر شروع شد و طولی نکشید که کارگاه پر از چوب و قابلمه دوباره پر از طلا و گاو صندوق پر از پول شد.
کارگاه حاجعباس هیچ وقت دفتر حساب و کتاب نداشت!
پول هایش را نمی شمرد،عادتش بود.چنگه چنگه پول از لب کارگاه می آورد در خانه و می ریخت طبقه وسطی گاو صندوق!
کلید گاو صندوق اما همیشه جیب خودش بود :)
عزیز خانم هم زن وقت شناسی بود. من خودم شاهد بودم که وقتی حاج عباس دسته دسته پول از گارگاه می آورد تا در خانه بگذارد عزیزخانم عقبش راه می افتاد
نمی گفت پول بده من لباس ندارم ، بچه خوراک نداره ،قابلمه گوش نداره!
فقط میگفت : حاج عباس
و بعد حاج عباس سرش را بر میگرداند و با همان لبخندی که آشنای همیشه لبانش بود یک دسته پولِ کش دارِ تا نخورده به عزیز خانم میداد.
الان که خوب فکر میکنم عزیز خانم ،حاج عباس را ساده نمیگفت
الف حاجرا به طرز دلبرانه ای میکشید و روی جاش تشدید مشددی میگذاشت :)
حاج عباس مرد دست و دلبازی بود ،بدون استثنا هر که می آمد و میگفت برای هیئت چوب پرچم میخواهم یا نردبان بلند برای زدن سیاهه محرم به روی او لبخند میزد با دست تا انتهای کارگاه را نشان آن مرد میداد و میگفت هر چ میخواهی ببر
هیچ کس تا بحال ندیده و نشنیده پولِ چوب ، از هیئت ها بگیرد
برای آن ها عمدتا مجانی بود.
گاهی که رؤسای هیئت خیلی اصرار میکردند میگفت انعام بچه ها را بده
و معمولا رسم بود به پسر ها انعام میدادند
و کسی به دختری که دامن چین چین پوشیده و موهایش را خرگوشی بسته و یکعروسک موفرفری به دست دارد انعام نمیداد،من که چیزی به خاطر ندارم
الا آن پیرمردِ چاق که روزی به جای انعام به همه ما شکلات سرخ و سبز داد.
همان که میگفت تازه از مشهد آمده و آنجا دعا گوی حاج عباس بوده
همان که وانت قرمز اش را با یک یا علی پر از چوب پرچم و نردبانِ بلند کرد و جز برای شکلات های سوغات مشهد، دست در جیب اش نکرد!
معمولا ماشینِ چوب وسط هفته می رسید و ما دعا دعا میکردیم یکبار جمعه ها بیاید.
اگر موقع آمدن ماشینِ چوب هر کدام از ما نوه ها آنجا بودیم انگار که دنیا و ما فیها به ما داده می شد.
خالی شدن آن همه چوب درخت، یک جا، از روی خاوری که قسمت بارش آرام آرام میرفت بالا ، از دیدنی ترین و لذت بخش ترین اتفاق های بچگی مان بود.
شنیدن صدای افتادن چوب ها روی هم
و بعد آمدن و بالا رفتن از کوه چوب ریخته شده و قه قه های بچگی چ کیف ها ک نداشت...
گاه میان چوب ها گردو پیدا میکردیم
نمیدانم حکم خوردنش چ بود اما سریع با سنگ گردو را می شکستیم و بین هم تقسیم می کردیم.
حاج عباس مرد با سخاوتی بود و به جهت جلوگیری از دعواهای بچه گانه و سرگرم کردن ما هر عصر جمعه مسابقه می گذاشت که هر که بتواند با داس یک چوب کامل را پوست بکند صد تومن به او می دهم.
و واقعا هم میداد ، حتی اگر نصف چوب را پوست می کندیم.
چوب ها هنوز تر و تازه بودند و پوست هایشان خیس
اصلا تا خیسی داشتند باید پوستشان را میکندی چرا که بعد آن کار سخت میشد.
گاهی زیر پوست چوب ها کرم دیده میشد!
پسر ها کرم ها را در دامن دختر ها می انداختند و از جیغ آن ها حس شیطنتشان ارضا میشد.
و بعد هم ظفر مندانه شعر پسرا شیرند را با هم بلند میخواندند و از صحنه دور می شدند.
حاج عباس هر هفته به همه پانزده نوه اش پول تو جیبی می داد
همه به ترتیب قد ،صف می بستیم و از دستان چروکیده پدر بزرگمان که روی صندلی نشسته بود پول میگرفتیم.
بماند که برادر من و دوتن از همدستانش صف را دور می زدند و از حاجعباسی که چشمش مثل قدیم سو نداشت دو بار پول میگرفتند.
هفته آخر عمرش هم پول جیبی ما را داد و بعد دو روز فوت کرد،همه بچه ها گریه میکردیم و در عالم بچگی به هم قول دادیم که آن پول را خرج نکنیم و یادگاری نگه داشتیم
من هنوز روی قولممانده ام،بقیه را نمیدانم کلیک
این عکس را خود ما نوه ها در سال آخر عمر حاج عباس دم در کارگاه از او گرفتیم و هر کدام یک کپی از آن را داریم،من همان موقع به در کمدم زدم کلیک
پ ن ۱: از زنی که خودش را رئیس جلسه می دانست و بقیه مجبور به گوش دادن حرف هایش بودند شنیدم روزی بعد از زیارت عاشورا خوانی اش گفت :آی زن ها کی گفته شما باید بانک دار شوهراتون باشید و طلاهاتون رو برای روز مبادا ذخیره کنید و روزی به او بدید؟
از این حرفش خوشم نیومد
یا او معنای زن و شوهر را بد فهمیده بود بود
یا من معنای هم سری را!
پ ن ۲: نیت های پاک ماندگارند
به نظرم شاید همان چوب پرچم ها که هنوز در جلو هیئت ، یا حسین و یا زهرا را بلند میکنند و می چرخانند و به همه نمایش میدهند ،دستگیر حاج عباس هاو البته عزیز خانم ها در آن عالم دیگر هستند...
+مهربانی کنید برای شادی روح حاج عباس، عزیز خانم و همه حق و حق دارها که ما به آن ها مدیونیم صلواتی ختم کنید.