بعد از ظهر کوتاه زمستان ، درست همان ساعتی که مرغ های گردان ،سرگشته و سرگردان برای شام شب های بلندِ شبْ گردان ،سر کوچه موسسه ی کودکانِ شاد و خندان میچرخند ، کلاس آموزش الفبای قاقاله شروع میشود.
همان مرغ های گردانی که برادر دو ساله ی سجاد برایش تیر تیر سوز و بریز میکرد و اشک میرخت.همان سجادی که در کلاس هیچ گاه دل به حرف های خاله سارای مهربان نمیداد.
همان سجاد که انقدر مادرش گوشی دستش داده تا الان در سن پنج سالگی حتی نمیتواند مداد را درست دست بگیرد!
خب گاهی مادر ها هم احتیاج به استراحت دارند
ولی حرف مادرِ سجاد از گاهی گذشته است و انگار بچه را دائم الگوشی کرده!
ما مادر ها اتاق بغلیکلاس بچه ها نشسته ایم و با هم حرف میزنیم یکی برای گذران زمان، مکرومه میبافد دیگری برای تلف نشدن وقتش کتاب ادعیه به دست گرفته و یکی هم مثل من گوشیچک میکند تا ساعت کلاس زودتر تمام بشود.
حالا برادرِ کوچک سجاد روبروی من در اتاق مادر ها نشسته و از مادرش که رفته داخل کلاس ، گلایه میکند.
اشک میریزد و پا بر زمین میکوبد و یک ریز داد میزند:که مامان منو زد...مامان منو زد...
این اولین باری بود که مامان سجاد پسر کوچکش را به موسسه می آورد
باز هم گلی به جمال آن برادر ...
از زمانی که بچه دار شدم و گریه های قاقاله روزیِ روز و شبم بوده دیگر به هیچ مادری خرده نمی گیرم اگر اعصابش به راه نباشد، به بچهاش کم محلی کند یا حتی او را بزند!
منم که میدانم گریه بچه چ کن فیکونی در جان آدم میکند و چطور جوجه میشود و بر مغز مان نوک می زند.
گفتم بچه جان گریه کردی مادرت ناراحت شده... گریه نکن
ولی او باز گریه کرد...
برای برادر سجاد معجزه شکلات باراکا هم افاقه نکرد و در بین گریه هایش آن را به سمت صورتم پرت کرد.
در حین پرت کردن هم یک حرف زشتی از دهانش بیرون آمد که من متوجه شدم اما جلو مادران دیگر به روی خودم نیاوردم که شنیدم.
مادرش بلاخره بعد از آرام کردن و نشاندن سجاد از کلاس بیرون آمد و تا صورت خیس پسر دوم را دید آهی از سر خستگی کشید و او را بلند کرد در آبدارخانه صورتش را شست و آمد کنار من نشست.
گفت که تا مغازه مرغ سرخ شده را سر کوچه دیده صورتش را به شیشه چسبانده و به من تشر زده که چجور مادری هستی اینها را برایم نمیخری
گفتم خب بچه است دلش خواسته ...
گفت نه خواهر، مرغ بهانه است .به خاطر دوری پدرش چند روزی است که پدرم را در آورده.
درست یک هفته است که پدرش زندانه
برای اینکه از بهت و حیرانی در بیایم با چشم های گرد شده گفتم ،وای متاسفم ، آخه چرا ، به چ جرمی؟
بدون هیچ مقدمه یا توضیح اضافه ای گفت: قاچاق مواد!
و بعد هم ازم قول گرفت که راز دارش بمانم.
پ ن ۱: با وجود اینکه سجاد پسر گوشه گیریه ولی از این به بعد مواظبم که قاقاله کمتر با سجاد حرف بزنه و بازی کنه
اگه چیزی از خوراکی بهش داد، نخوره
و داشتم به این موضوع فکر میکردم که چقدر خوبه خدا ستارالعیوبه
اگه هر کی عیب ما رو بدونه دیگه ازمون دوری میکنه
نمیخواد باهامون تعامل داشته باشه و حتی از کنارمون رد بشه
عیب های اخلاقی که صد برابر بدترند.
پ ن ۲: اسم برادر کوچک سجاد، ستّار بود