وقتی من رسیدم، بسته ی نون و کبابی روی میز آشپزخانه دست نخورده بود و تقریبا همه زن ها داشتند شیون میکردند!
من مات و مبهوت به صورتِ آن ها نگاه میکردم و میخواستم آشنایی پیدا کنم تا فریاد درونم را پاسخ بدهد...چ شده ؟ شما برای که گریه میکنید؟
پدر، نیم ساعت پیش با من تماس گرفت و با صدایی گرفته بدون هیچ توضیح اضافه به من امر کرد که زود خودت را به خانه عمو برسان !
قاقاله را حاضر کردم و با توجه به نزدیکی مسیر و خلوتی خیابان های سرِ ظهر، زود رسیدم .
درِ خانه باز بود اما سیاهه ای ندیدم.
همسایه ها انگار زودتر از من آمده بودند.
همان ها که انگشت حیرت به دهن روی دستشان میزدند و های های آدمیزاد میگفتند...
وسط ضجه مویه ی زن ها، دختر عمویم ریحانه را دیدم که بی تابی میکرد، تا من را دید بغل ام کرد و یک دل سیر اشک ریخت.
انگار اولین نفر به او خبر دادند. درست دم اتوبوس همانجا که پدرش سکته کرده و تا بخواهد آمبولانس با آژیرِ برید کنارش بیاید، عمو به ملکوت اعلی پیوسته بود .
و خدا میداند که اتوبوس خادمین جمکران آن سه شنبه با چ حالی به مقصدشان رسیدند.
دختر عمو گریه میکرد و روضه میخواند ،میگفت بدنِ بی جان پدرم در آمبولانس آماده رفتن بود که من رسیدم .یکی داد زد که صبر کنید دخترش آمده بگذارید پدرش را ببیند.
ریحانه میگفت درِ آمبولانس را برایم باز کردند،پدرم با پیراهن آبی کم رنگ وکت و شلوار سرمه ای مثل همیشه ساکت و آرام خوابیده بود، بدنش سالم و بدون کوچکترین جراحتی بود...تا خواستم گریه کنم و اشکی بریزم زن ها اطرافم را گرفتند و دلداریم دادند.
کسی به من دشنام نگفت،به بدنِ پدر عزیزم بی احترامی نکرد و باران شماتت و قهقه و هلهله سر ندادند و از همه مهم تر من دختری سی ساله بودم نه طفلی سه ساله!
اما بمیرم برای دردهای دلت یا رقیه...
آن لحظه ها چگونه بر تو گذشت؟ خدا میداند...
ریحانه ی عمو برای خودش روضه میخواند ، زنجه هایش دل های همه را میلرزاند و همه زن ها اطرافش های های گریه میکردند...
ریحانه نه از باب انگیختن احساسات انسان دوستانه ی مردم بلکه به جهت آرامش خودش روضه ی رقیه سه ساله میخواند.
او که از دوازده سالگی حافظ قرآن بوده خوب بلد بود گریه هایش را مدیریت کند تا مصداق و بشر الصابرین باشد...
الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
وسط حرف هایش بود که شنیدم عمو طبق عادت هر هفته برای ریحانه و مادرش کباب گرفته و خودش راهی شده...
آن نان و کبابِ روی میز آشپزخانه ، قسمت پیر زن همسایه شد که با پای درد کُن آمده بود به فاتحه خوانی....
همان که شال سبز پشمی دور کمرش بسته بود و دولا دولا راه میرفت.
همان که با گریه میگفت : کی مِن بعد هر هفته در خانه ام را بزند و برایم غذای نذری بیاورد :(
من و مادرم آن بسته نان و کباب که اهل خانه دیگر نه زبانی برای خوردنش داشتند و نه دلی برای دیدنش را موقع رفتن به آن پیر زن فقیر دادیم.
تنها عمویم، همان که همیشه موقع صدا زدنِ اسمم چسباندنِ جان فراموشش نمیشد ، همان عزیزی که سه شنبه ها از جمکران با من تماس میگرفت و دعاگویم بود، به صورت ناگهانی و بدون هیچ مشکل قبلی از دنیا رفت:(
سه شنبه این هفته خادمان مسجد مقدس جمکران جلوی درب شش همانجا که پَر سبز بدست به میهمانان خوش آمد میگفت ،جای او را خالی میبیند.
پ ن ۱: وقتی خاک ها را روی تن عموی نازنینم میرختند در دلم گفتم امام رضا جان خودتان فرمودید: هر كس مرا زيارت كند و از راه دور به زيارت من آيد در روز قيامت در سه موقف به يارى او خواهم آمد تا او را از ناراحتي هاى آن حال نجات دهم.
او حالا تک و تنها سفر کرده و من میدانم که به یاری اش می آیی ایها الامام الرئوف
پ ن۲: چقدر خوبه که شیعه به حضور امام اعتقاد داره وگرنه که شاید من آن لحظه دق می کردم و یحتمل این روزها افسردگی و بغض گلوگیر میهمان لحظه هایم بود.
+ ماه رجب و ماه نزول برکات است پیوسته سرود رجبیون صلوات است.