آویزووووووووووووووووووووون
جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲
صعود

پدر مادر من کوه نورد حرفه ای هستن

از بچگی ما رو هم به کوه میبردن


یادمه وقتی بچه بودیم از شن اسکی هایی می اومدیم پایین که همنورد های مرد ،پدرم رو دعوا میکردن چرا بچه های به این کوچکی را آوردی کوه!
تا نوجوانی هم گاهی با مامان بابا به کوه میرفتیم


اما بعدش من درگیر درس و دانشگاه شدم
و ازدواج کردم و با وجود بچه کلا دیگه کوه رو گذاشتم کنار
برادرم هم رفت سربازی و کار و ازدواج و اونم مثل من تو زندگی افتاد و کوه رو کنار گذاشت
اما پدر مادرم همچنان کوه نورد های قهاری هستند


و با وجود اینکه ورزش سخت و البته پر هزینه ای هست اما به همه شهرهای ایران برای صعود قله های مختلف سفر میکنن
امسال قصد داشتن که دماوند رو بزنند اما به خاطر تداخل تابستون با ماه محرم و کارهای خاصی که داشتن نشد.


ماه پیش علم کوه یعنی دومین قله ی بلند ایران را با افتخار صعود کردند.
برای صعود کوه های بلند باید یک شب در کوه اتراق کرد و چادر زد
پدرم از سرمای زیادو یخ زدن دستاشون وسط کوه با ذوق تمام تعریف میکرد
اینکه از شب تا صبح با وجود لباس های گرم مخصوص و کیسه خواب و چادر نتونستن یک‌ لحظه بخوابند
از اینکه بلند شده و اون شب هم نماز شبش رو در ارتفاعات مازندران خونده
از مادرم که همه مسیر رو با چادر طی کرده


و از پسر جوانی که به پدرم به خاطر حجاب همسرش تبریک گفته
مادرم از بیست سال پیش که کوه نوردی میکرده همینطور با چادر راحت بوده


اما روزی که به علم کوه رفتن به من گفت دخترم وقتی علم کوه رو صعود کردم فهمیدم مردم عاشق حیا و پاکی و زیبایی اند
شاید من عیب هایی داشته باشم اما چادرم نماد پاکیه و وقتی که وسط کوه زنهای بعضا بی حجاب رو میبینم که چشم هاشون برق میزنه و نمیتونن جلو ذوق شون رو بگیرن برای من دست میزنن و باریکلا میگن میفهمم مردم حیا رو دوست دارم.

مادرم میگفت تجربه ی ذوق مردم در علم کوه برای من خیلی زیاد تر از جاهای دیگه بود ( چون واقعا کوه سختیه و قسمت هایی سنگ نوردی داره)


و این آدم هایی بودن که نتونستن ذوقشون رو نگه دارن و به زبون آوردن که پس با حجاب هم میشه کوه نوردی کرد.
حالا اون زن و مردایی که تو دلشون گفتن رو بماند:)

حالا نمیگم همه چادر بپوشن و برن کوه ولی حداقل میتونن با پوشش معمول کوه نوردی کرد و فضای مقدس کوه رو آلوده به گناه و اختلاط محرم و نامحرم نکرد.

ماه پیش با وجود سر شدن نسبی هوا پدر و مادرم تصمیم گرفتن که دماوند رو برای اولین بار صعود کنن


و من بهشون افتخار میکنم که انقدر متعادل اند.


وقتی بعد از سه روز به خانه آمدند با گل به استقبالشون رفتم و همون موقع خبرنگاری از طریق هیئت کوه نوردی متوجه این صعود شد و از مادرم خواسته بود که عکس ها و فیلم های صعود رو برای ترویج حجاب و پخش حداکثری در اختیارشون بزاره که مادرم همون لحظه گفتن من وظیفه دینی ام رو انجام دادم و اگه کوه نوردی میکنم به خاطر علاقه ام هست و اصراری به نمایشش ندارم.

حالا من چند تا عکس از پدر مادرم در ادامه گذاشتم


فقط امیدوارم مادرم هیچ وقت اینجا رو نبینن :))

پ ن: ما شاء اللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه

+ 16:10 || آویزون خدا
یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲
حاج قاسم

زبان گرم و تعریف و تمجید های دختر خاله از خوشی آب و هوا و مناسبی فصل برای سفر به چادگان من و همسرم را قلقلک داد که آخر هفته را مرخصی بگیرد و سفری سه روزه به آنجا داشته باشیم.
چهارشنبه صبح بود ، الویه آماده کرده بودم و با قاقاله در حال برداشتن شال و کلاه و بستن چمدان بودیم که همسرم طی تماس کوتاهی گفت :سفر کنسله! حاج قاسم مُرده :(

حاج قاسم ! همان که قوز داشت و همه میگفتن از بس دمِ درِ هیئت برای عزادارها تعظیم کرده،خوش آمد گفته و خم و راست شده بدنش به این استایل عادت کرده

هیئت بزرگی در شهر ما به نام حضرت رقیه سلام الله علیها هست که موسس اش همین حاج قاسمه و تقریبا همه از دوندگی های حاج قاسم برای این هیئت خبر دارن که حَسب توانش تا میتوانست می دوید.
او از آن دست مردانی بود که تا قبل از مرگ ارزشش به قدر واقعی تخمین زده نمیشد.

وقتی ازدواج کردم فهمیدم حاج قاسم فامیل همسرمه
و بیشتر با زندگی اش آشنا شدم.
او انسان شریف ،خانواده دوست،مردم دار و البته بی سرو صدایی بود.از آن آدم هایی که همیشه سرشان به کار خودشان است.


با همسر مهربان و همراهش آشنا شدم .
سه تا دختر دارد که هر کدام چهار پنج بچه ی قد و نیم قد را مادری میکنند و یک پسر که جای برادری بسیار آقاست آدم وقتی به بچه هاش نگاه میکنه و موفقیتشون رو میبینه میگه آفرین به تربیت حاج قاسم...

به باور من ترک دنیا در روز شهادت حضرت رقیه و پیوستن به ملکوت اعلی و حتما آرامش ابدی، امتیاز بزرگی بود که خدا به حاج قاسم داد.


به طوری که همه در مجالسش به آن اذعان داشتن...


وسط گریه هایی که در مجلس ختم برای حضرت رقیه سلام الله میکردم و ثوابش رو هدیه به روح حاج قاسم میدادم از او خواستم که برام دعا کنه به حق حضرت رقیه خدا بهم یه دختر بده :)

آخه اعتقاد دارم حاج قاسم به لقا الله پیوسته و دعای کسی که به دیدار خدا رفته میتونه چسبی باشه برای زخم هام.

یک آقای وبلاگ نویسی که مخاطب هاش هم کم نیستن جدیدا اصرار داره به دیگران القا کنه که شفاعت و حاجت خواستن از امام حسین علیه السلام معنایی نداره و باید برای کسب حاجت دنیوی و اخروی فقط و فقط در خانه خدا رو زد


میخوام بهش بگم ما از نوکرای امام حسین هم میخوایم دعامون کنن امام حسین که تو قلبمون جای خودشو داره

خلاصه که بعد از تمام شدن مجلس کفن و دفن و ترحیم حاج قاسم،جمعه صبح به سمت شهر زیبای اصفهان راه افتادیم.
بر خلاف من ابالقاقاله از سفرهای یک روزه بیزاره به حدی که تمام طول مسیر از سر درد حالت تهوع گرفت و مجبور شد دو تا مُسکن با دوز بالا بخوره تا حالش جا بیاد که آخر هم نیومد:)

از تفصیلات روز و شب جمعه اینکه یه بار هم شده باید کلیسای وانک رو دید .

بماند که عکس های منشوری در و دیوارِ کلیسا کلی سوالِ بی تربیتی تو ذهن قاقاله آورد به حدی که نتونست جلو اون همه بازدید کننده با قیافه فتوژنیک بلند بلند به زبون نیاره :))


بماند که یه زمانی اینجا محل عبادت بوده و کتاب مقدس انجیل خونده میشده ولی حالا شده محل عبور و مرور زنان و مردانی که علنی گناه میکنن!
ولی باز به نظر من دیدنی و جذاب بود.


برای نهار دنبال بریونی پز ها میگشتیم که بلاخره بعد از کلی کنکاشت چش بازار را کور کردیم و به جایی رفتیم که بیشتر فضای ساندویچی غلام سیبیل را برامون تداعی کرد.

پارک ناژوان و آکواریوم مجهز و تله کابین اش هم عالی بود ولی حیف که زاینده رود خشک خشک خشک بود.
و آفتاب هم مستقیم روی فرق سرمون می تابید .


و از تناقضات سفر هم اینکه سر در همه اماکن تاریخی و تفریحی و گردشگری نوشته بودن از دادن خدمات به افراد بدحجاب معذوریم ولی در واقعیت اونها رو بیشتر از ما تحویل میگرفتن انگار که ما قانون رو نقض کردیم و اونها مبادی آداب اند، انگار که ما از دهات یالقوز آباد آمده ایم و آنها از پیچ شمرون!

پ ن۱: پیرو پست قبل و بر مبنای آنکه همیشه نباید نقد کرد وقتی از اخبار شنیدم که رئیس جمهور دستور دادن وام قرض الحسنه برای اربعین بدن لازم دونستم که از همینجا تشکر کنم .

پ ن ۲: تا بچه دار نشده بودم معنای جان دادن دختر کنار سر پدر را نمی فهمیدم اما حالا می دانم سه ساله ها طاقتِ زخمِ دستِ بریده را هم ندارند چ رسد به سر بریده ای که از بارش سنگ ها در امان نبوده!

+ اللهم العنهم جمیعا

+ 17:18 || آویزون خدا