آویزووووووووووووووووووووون
یکشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۱
دعا


از صبح که بیدار شدم برایم اظهر من الشمس بود که امسال هم نمیشود و نخواهم رفت.
تا قاقاله بیدار نشده بود ، در سکوت و خاموشی تلویزیون کمی فکر کردم.
در کمترین تازیدن های ذهن که سرعت برق در قیاس با آن به راه رفتن موری می ماند به این نتیجه رسیدم که
بین آماده کردن وسایل برای رفتنِ دعا و خانه را تمیز کردن ،دومی را انتخاب کنم چرا که خوب میدانم همسرم اگر خانه تمیز ببیند ذوق میکند.
بین گذاشتن قاقاله خانه مادرم و رفتن دعا ، در خانه ماندن را انتخاب کردم چون میدانستم مادرم حوصله جیغ و ویغ قاقاله را ندارد و درثانی میخواهد روز عرفه ای خودش در سکوت بنشیند و دعا بخواند.

قل هوالله هایش را همینطور که کار می کردم خواندم.
یا الله و یا رحمن ها را همینطور...
و به‌خدا گفتم اگر میخواهی مرا ببخشی با همین یک‌استغفر الله حین ظرف شستنم، ببخش !
من نمیتوانم بچه را به کسی بسپرم و بیایم دعا یا خانه را تمیز نکرده‌ول کنم بشینم روبرویت به التماس...

یا او را گریان و نالان بکشانم ببرم و آنجا پدر همه پیر زنهایی که حوصله ندارند را از گور در بیاورم . چرا که نق و نوق های قاقاله گاهی آبا و اجداد جلو چشم می آورد.

هر چند که مصلی نزدیکمان باشدو یکی از مداح های برتر لشگری و کشوری برای خواندن و دل ها را بردن به کربلا ، حی و حاضر باشد.

اصلن عزیز جون خدا بیامرزم پیرو عقاید ضد فمنیستی اش همیشه میگفت زن چ معنی میده خونه زندگیشو ول کنه هی بره از این جلسه به اون جلسه؟
و همیشه میگفت اینجور کارها مردانه است و زنی اگر میرود دعا و ثنا باید همه کارهایش از قبل آماده باشد و بعدش هم از خستگی غُر نزند،نه که دو لیتر اشک بریزد صَنار نمی ارزد.
و این درحالی بود که خودش همیشه نیم ساعت مانده به اذان صف اول مسجد، نافله میخواند!

همه این حرف ها را زدم تا خودم را قانع کنم بمانم خانه ناهار قاقاله را بدهم بنشینم بر خلاف میلم گروه شب نقاب را باقاقاله ببینم و بستنی خانگی تو یخچال رو با شادی لیس بزنم.
هنوز اما ول کن استغفرالله ها نبودم و زیر لب میگفتم


در همین حین دیدم یکی در میزند ،چرا ابالقاقاله زود به خانه آمده؟؟
این سوال نسبتا تکراری را در دلم نگه داشتم و سعی کردم نپرسم تا این جواب تکراری را نشنوم که : اگه ناراحتی برگردم؟

ناراحت نبودم ،پس شربت خاکشیر یخمالی که از صبح آماده کرده بودم را دستش دادم.
کمی از سختی کارش، از بی مهری مردم ،از آزمندان پول و قساوت که از هیچ چیز نمیگذرند برایم گفت و آرام شد.
بعد هم دراز کشید و از من پرسید امروز روز عرفه است؟

بله ای گفتم اما دیگر به رویش نیاوردم اول ماه نیمچه قولی داده بود که احتمالا شنبه را مرخصی بگیرد وبرای دعای عرفه سه روزه به مشهد برویم و برگردیم
به رویش نیاوردم چون کامل در جریان پایا کردن و ساتنا کردن های مدامش هستم و میبینم وقت خاراندن سر هم ندارد.

رشته افکارم را پاره کرد و پرسید دعا نمی روی؟
گفتم دلم میخواهد اما قاقاله را چه کنم؟
آفتاب از کدام طرف در آمد که گفت برو نگران نباش بچه را نگه میدارم !
معمولا او سالی یکبار از این پیشنهادها میدهد. و من از شادی این تصمیم او خواستم بلند شوم و برقصم که ...استغفرالله:)

در هوا حرفش را گرفتم و سریع لباس پوشیدم ،نیم ساعت تا شروع دعا وقت بود و میدانستم معماران و مهندسان عمران، مصلی را انقدر بزرگ ساخته اند که برای منِ ریزه میزه جایی پیدا شود.


اپلیکیشن اسنپ پیام داد که پراید نقره ای به شماره فلان منتظر شماست و به طرفه‌العینی پایین ساختمان حاضر شدم و جَلدی صندلی عقب ماشین نشستم.
راننده ،با چشم های ریز شده از توی آینه نگاهم کرد و پرسید: مصلی؟گفتم بله
گفت دعا کی شروع میشه آبجی؟ گفتم به گمانم ده دقیقه دیگر...
یکهو نمیدانم چ شد که ضبط پراید نقره ای روشن شد و پای راننده روی پدال گاز ،چفت !

ضبط از آن دست آهنگ های خفن میخواند و مضمونش این بود که کسی قلبشو جر داده و او به این زودی ها پاپَس نمیکشد .
و راننده سرش را به دو طرف میچرخاند و گاز میداد،انگار ریتم آن ضبط با سرعت راننده ارتباط مستقیمی داشت که اگر یکی نباشد دیگری هم نخواهد بود!

خواستم بگویم آقا، دو خط دعا را از دست بدهیم بهتر از این است که مرا به کشتن دهی، اما زبانم را به دهن گرفتم و نگفتم...

راه ده دقیقه ای را چهار دقیقه آمد و بعد گرفتن کرایه گفت: خیلی التماس دعا داریم آبجی و با همان صدای بلندِ ضبط به سرعت برق ،از من و مصلی دور شد:)

وسط دعا روضه خوان از امام رضا گفت و خوشا به حال آنانی که در ایوان طلا نشسته اند، کرد.
بمبی در گلویم در انتظار منفجر شدن بود ،لرزشش دلم را شکست اما باز به روی آقای رئوفمان نیاوردیم که اول ماه در دهنمان انداخته، که قرار بوده دعوتمان کند ،اما نکرده!

به هر حال روضه خوان، متبحرانه ما را کشاند پای پنجره فولاد و دقایقی رهایمان کرد

انقدر حرف زیاد است،خودم خسته شدم
خوب شد حوصله پنجره از فولاد است...

پ ن۱: کاش بشود بدخلقی هایم را قربانی کنم،کاش...
پ ن۲: کاش خودم را نشناخته نمیرم،کاش...


+ عیدتون مبارک

+ 17:40 || آویزون خدا
یکشنبه پنجم تیر ۱۴۰۱
ماژیک سیاه


ظرفها رو میشستم و از دور نگاهم به قاقاله بود.جلو تلویزیون نشسته بود اما داشت با خودش حرف میزد
سعی میکردم نگاهش نکنم و به قیافه خنده دارش نخندم اما بدجور حواسم بهش بود
بعد چند دقیقه اومد کنارم و با دست به پاهام زد
میدونستم در مورد چیزی که از نظر خودش مهمه میخواد با من حرف بزنه
شیر رو بستم و برا شنیدن حرفش سراپا گوش شدم
یکمی آب دهنشو قورت داد ،ابروهاش که داره کم کم پیوسته میشه رو بالا پایین کرد و یا تندی گفت: مامان؛ اون ماژیک سیاهه که واسه کاردستی برای من خریدی رو یه وقت بر نداری ها
گفتم نه مامان برا خودت خریدم. من واسه چی باید بَرِش دارم؟
میگه نه یه وقت برنداری به ابروت بکشی ها!
آخه تو فرودگاه یه خانمی رو دیدم به ابروهاش از این ماژیک سیاها کشیده بود ...انقدر پر رنگ بود که ترسیدم
یه وقت بر نداری ابروهاتو باهاش رنگ کنی ها،میترسم!
خیالشو راحت کردم و سعی کردم ذهنشو نسبت به چیز ترسناکی که دیده گمراه کنم🙄

در برگشت از عتبات و داخل فرودگاه گویا قاقاله، خانم های با وضع پوشش ناجور زیاد دیده و در ذهنش تجزیه و تحلیل کرده!
و این در حالیه که ما فکر میکنیم بچه ها چیزی حالیشون نیست.

پ ن۱: کاری به دین و احکامش ندارم ولی زن ایرانی داره با خودش چ میکنه؟
چرا خودشو و طبیعتشو قبول نداره؟ چرا این حجم آرایش روی صورتاشونه؟ چرا تبدیل به یه باید شده؟ چرا انقدر ناخن کاشتن تو ایران مد شده؟ چرا کار به جایی رسیده که صدا سیما واسه اینکه تابلو نباشه تو برنامه هایی مثل خندوانه و زوجی نو‌ به زنا دستکش سیاه میده؟ چرا انقدر خودتون رو قبول ندارید؟

پ ن۲: به مستندهای خارجی خیلی علاقه دارم ،همونها که از متن زندگیهاشونه، انقدر زن هاشون با صورت های ویر و بی روح جلو دوربین حاضر میشن که گاهی من تو دلم میگم بابا یه لا مداد تو ابروت میکشیدی خب، چقدرررر طبیعی!
و این در حالی است که تمام لوازم آرایشی خوب و با کیفیت از همون کشورها وارد ایران میشن!


با احترام بفرمایید ادامه مطلب ...
+ 9:25 || آویزون خدا