آویزووووووووووووووووووووون
سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰
ب خاطر یک هوووی ب جا

به مادرم سپرده بودم اگر آمدم زنگ در را زدم که هیچ ولی اگر دیدی با کلید منگوله دار خرسی خودم در را باز کردم بدان یک دسته گل حسابی به آب داده ام ، میروم در اتاقم و ترجیحا تا اطلاع ثانوی یا ثالثی کسی با من کلامی صحبت نکند...


آن روز که برگشتم خانه ،انگشت اشاره ام را محکم روی زنگ گذاشته بودم و هیچ جوره بر نمیداشتم منتظر بودم تا مادرم از هشت تا پله پایین بیاید، در را باز کند و من را در آغوشش سخت بفشارد و برای قبولی ام بعد از پنج بار رد شدن در امتحان شهری راهنمایی رانندگی،به وجود من افتخار کند...


سال ۹۲بود که بلاخره بعد از تلاش های بسیارگواهینامه را گرفتم ...
اینکه در آن پنج باری که رد شدم چ اتفاق های خنده داری افتاد برای خودش حکایت ها دارد که نقدا بماند...
طبیعتا اوایلش خیلی ذوق داشتم و به هر بهانه ای ماشین پدر را بر میداشتم و برای خودم هر جا که دوست داشتم میرفتم کوه و کافی شاپ و کتابخانه های دور که با وجود اتومبیل پدرم نزدیک شده بودند...
یک روز بارانی که درست خاطرم نیست چند شنبه بود و به کجا میرفتم سر یک پیچ توصیه مربی را فراموش کرده بودم و راهنما نزده و آینه بغل را ندیده پیچیدم!


موتوری جوان و سر تراشیده ای با آن صدای مردانه که حقیقتا بیش از سنش میزد،داااااااااد زد : هوووووووی


داد که میگویم داد بود ها
منکه تا به این سن کسی سرم داد نزده بود و از آن رفتارهای خیابانی با خانم های سواره هم آگاه نبودم میخواستم همانجا ماشین را خاموش کنم و های های بگریم....
انگار که به خاک محنت افتاده باشم..بدجوور به غرورم برخورد اما خودم را از تک و تا نیانداختم!
هر چند هوووی که گفته بود به جا بود اما لحنش و خشونتش در کلام، مرا و همه آمالم برای رانندگی را له و لورده کرد...


از آن روز به بعد دیگر سوار بر ماشین پدر نشدم و دلیلش هم در خانواده مطرح نشد نه که به جز من، مادر و پدر و از همه مهم تر برادرم برای سوار شدن ماشین له له میزدند و دست فرمانشان خوب بود ..نبود دستِ من به فرمان ،خیلی حس نشد ...


تا ازدواج کردم و اوایل که ماشین نداشتیم و از پا قدمی قاقاله در ناباوری ها و اوج بی پولی ها ،باردار که بودم ماشین خریدیم
و طبیعتا آن زمان نه من شرایط مناسب داشتم و نه تقاضایی برای رانندگی از من میشد
رفت تا یک ماه پیش که همسرم گفتند:قاقاله دیگر بزرگ شده و میتواند بی بهانه در ماشین بشیند...صبح تا بعد از ظهر که من نیستم ،ماشینم که تو پارکینگه...بردار و اونو ببر پارکی جایی تا کمتر بهانه بگیرد و درخانه اذیت کند...


آب دهانم را قورت میدهم و با زبان دور دهانم را خیس میکنم و مثل آن پسری که در سریال لیسانسه ها عقده توجه داشت دستانم را به طرف خود اشاره کردم و گفتم : من؟
نه...بعد اینهمه سال یادم رفته!
بهانه جویی برای سر باز زدن زیاد است...
همه‌ علت ها را گفتم و برایش راهکار منطقی آورد همه را گفتم الا آن هوووووی را


راستش را بخواهید من از هووووووی میترسم این است که به خاطرش با وجود ماشینی که در خانه است قاقاله را پیاده به خانه مادرم که از قضا نسبتا نزدیک‌است می برم.

پ ن ۱: اعتماد به نفس به معنای اطمینان داشتن به خود و توانایی‌هایمان، یکی از پایه‌های اصلی سلامت روان محسوب می‌شود. نبود این عامل مهم می‌تواند زمینه ساز مشکلات زیادی در زندگی شود و عملکرد انسان را تا حد زیادی تحت تأثیر قرار دهد. چرا که دست‌یابی به هر موفقیت و پیشرفتی در زندگی مستلزم این است که ابتدا خودمان را باورداشته باشید و توانایی‌هایمان را دست کم نگیریم.


پ ن ۲: امام علی علیه السلام فرماید: «هر گاه بر مرکب سوار شدید یاد خدا کنید و بگویید: سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا وَما کنّا لَهُ مُقْرِنِینَ * وَ إِنّا إِلی رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ» زخرف ۴۳

+ 9:10 || آویزون خدا
شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۰
برمه

گذاشته بودمش روی چراغ سه فتیله ای که از وسایل عزیز جون خدا بیامرزم به من ارث رسیده بود و آن را در دید ترین جای آشپزخانه به نمایش در آوردم تا به خیالم آنها که دارند مغرور نشوند و بدانند ما هم داریم و آنها که ندارند دلشان بخواهد و بگویند خوش بحالش که از این چیزها دارد ،که به طور حتم، مغز علیل مسبب این انحطاط و زوال افکار بوده...
تا آنجا که یادم می آید در خانه زندگی های مادر و خاله و عمه هایم بشقاب ها و ظرف هایی وجود دارند که در سراسر عمرشان فقط در عروسی و خدایی ناکرده در عزایی میتوانستیم از آن ها استفاده کنیم و همین جور در کمد های در بسته یا در ویترین ها میماندند تا مبادا عیب و علتی کنند.تازه آن موقع هم فقط مهمان ها حق استفاده از آن را داشتند نه ما،که بعد ها به برکت رستوران ها دیگر ازشان استفاده نکردیم و حالا هم که به شقاوت کرونا عروسی و عزایی نداریم

اوایل خانه داریم علاقه به فست فود خری و خوری مان ،باعث شد خودم دست بکار شوم کلی کلاس بروم و غذاهای چینی و ایتالیایی ومللهای مختلف را یاد بگیرم و هر روز و هر شب به صور متعدد، درستشان کنم...
همسرم هم همه شان را از سر اجبارمیخورد و اگر تند و سوخته یا وا رفته و آبکی بود دم بر نمی آورد ...
ولی از یه جاهایی به بعد مهارتم زیادتر شد
و آنقدر هر شب و روز از این مدل غذا ها می‌خوردیم که علاوه بر معده مان ،آقا جواد سوپری هم عادت کرده بود و همانطور خودجوش هفته ای یک روغن سرخ کردنی در لیست خریدها مان میگذاشت...
یکسال پیش بود که دیدم این که نمیشود، ازپای گاز ماندن و مدام سرخ کردن پیاز و بعد سیب زمینی نگینی، طاقتم یکباره طاق شد...و ظاهرا خشک شدن بدنمان از فرط بی آبی غذا ها دیگر دلمان را زده بود روزی همانطور که بورک هایم سرخ میشد نگاهم به برمه سنگی روی کابینت خورد
گفتم چ خوب است آبگوشت بپزم که حقیقتا خیلی وقت است طعم اصیلش از یادم رفته!
دستوری داشت آماده کردن برمه ..روغن مالی و فلان که انجام دادم و بعد اینکه نخود ها را خیساندم گوشت و پیاز و گوجه و لیمو عمانی و ادویه را به یکباره ریختم و با ذکر 'اجرنا من النار یا مجیر' به امید رهایی از آتش، شعله گاز را روشن کردم..
جایتان سبز که با ریحان و نان سنگک چ به دلمان نشست این آبگوشت پخته شده در برمه سنگی
اصلا این را چیده بودم آن بالاکه چ بشود؟
خریدن وسایلی که نیازمان نیست ستم است و استفاده نکردن از وسایلی که داریم و به نمایش گذاشتیم، ظلم!
خیلی وقت است دیگر مصرف روغن سرخ کردنی نصفه شده که هفته ای دو روز را آبگوشت با طعم های مختلف میپزم..
حالا میفهمم چرا زن های قدیمی به همه کارشان می‌رسیدند...سر جمع ده دقیقه بعد از نماز صبح وقتت را میگیرد.همه مواد لازم را که ریختی کاری باهات نداره تا بعد از هف هشت ده ساعت که آماده است...

تاریخ اثبات کرده است که با مرد هر جور رفتار کنی همانطور عادت میکند...وقتی رضایتش بعد از سر کشیدن ته کاسه را ببینید،حرفم را تایید خواهید کرد

پ ن1: سخت ترین قسمت روزه داری سر ظهر است که برای قاقاله غذا گرم میکنی و سفارش ماست و سالاد شیراز و خیار شور را میدهد و سر سفره بعد از آمدن هواپیما و موشی که غذای بچه ها را میخورد ،به راحتی میگوید: میل ندارم...این کلمه را از کی یاد گرفته خدا عالم است!

پ ن2: چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو، دولت بگیر

+ 13:46 || آویزون خدا