ما از نسل وای بودیم یعنی همان نسلی که تا پانزده سالگی اش هنوز کامپیوتر خانگی همه گیر نشده بود و اینترنت دریچه ای بود که روزی ده دقیقه یک ربع با دیال آپ باز می شد.
آنلاین بودن در مخیله کسی نمیگنجید ،امشب کامنت می گذاشتی و بیست و چهار ساعت بعد فحش میخوردی.
ما جز کلاس درس و اردوهای مدرسه و اتوبوس و تاکسی جایی برای به اشتراک گذاری حرف ها و ایده هایمان نداشتیم و گاهی پنج سال یک حرف را توی دلمان نگه می داشتیم تا آدم مناسبش را به طور تصادفی جایی ببینیم و با او به اشتراک بگذاریم.
و اما نسل بعدی ما ،نسل زِد
در تعریف نسل زد آمده است ،آنهایی که پس از بریده شدن بند نافشان بلافاصله رمز وای فای زایشگاه را طلب کرده اند.
نسلی که نه از میانه، که از بدو پیدایش، پدیده دیجیتال توی مشتش بوده.
این بومیان شارژ خور،حول محور شبکه های اجتماعی با سرِ انگشتشان ،چش و چال و مغز و اعصابشان را تا پاسی از شب به کار میگیرند تا مطلبی بنویسند بخوانند یا در موردش نظریه بدهند.
از صبح زود بیزارند و معتقدند مَثَل سحر خیز باش تا کامروا گردی اختراعِ کله پزی ها و نان سنگکی ها برای سر کیسه کردن قدیمی هاست و زنده باد بیداری شبانه.
نسل زد را بومی دیجیتال می دانند یعنی اینترنت بیشتر از سرزمین، خانواده ، مدرسه و اجتماع آنها را رشد داده و در واقع کسی که آنها را بزرگ کرده و پرورش داده اینترنت بوده است.
پر واضح است این بدان معنی نیست که نسل زد سواد رسانه ای دارد!
شما ممکن است لب ساحل بزرگ شده باشی و آب و نانت را دریا داده باشد، ولی شنا بلد نباشی.
نسل زد هم مشغول بزرگ شدن در اینترنت بوده نه مشغول آموزش دیدن.
برای همین است که نظریاتش را از اینترنت برداشت می کند، ولی نمی تواند چیزی به آن بیفزاید چون دانش رسانه ای جای دیگری در طبقه دیگری تولید میشود و دست مصرف کننده به آن نمی رسد.
جامعه آماری نسل زد نشان میدهد که خب طبیعتا همه شان یک جور نیستند و نسبت هایی مانند رضایت و شجاعت و هدایت پذیری در تمام زدی ها یکسان توزیع نشده.
طبقه اقتصادی اجتماعی ،جنسیت،هوش ،انطباق،اخلاق و قومیت همراه باسبک زندگی فردی باعث وجود خرده فرهنگ های متفاوت است حالا در هر نسلی که باشد.
در اینجا یک حقیقت باقی می ماند: همه پیر میشویم و خسته.
جوانی به هر شکلی باشد میگذرد و تمام میشود. کاش با جوانی اش تمام نشود و روزهای آینده را هم ببیند، در حالی که عقلش سر جایش است و توسط سیستم های پر نفوذ فکری زائل نشده، وگرنه ممکن است توسط یک سیستم فکری ناقص و الکن ولی مقتدر و پُر زور تبدیل به زامبی شود و همزمان فکر کند دارد با دیکتاتوری میجنگد حال آنکه خودش به تنهایی میتواند نمود و مصداق بارز دیکتاتوریسم باشد .
پ ن۱: به نسل زد توصیه میکنم کمی سرشان را از گوشی بیرون بیاورند به کتابخانه ها بروند کتاب و مجلات به روز و دغدغه مند از جمله ، مجله طنز «سه نقطه »را بخوانند که پشیمان نمیشوند ، همانطور که من هم از مطالبشان استفاده میکنم.
پ ن۲: میلاد باسعادت مهربانترین خاتون عالم ،خواهر سلطان خراسان حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) و روز دختر بر همهی دخترانی که اینجا رو دنبال میکنند، مبارک☺️🌹🌺
✨✨دلهاتون چراغانی به تولد دختری که امام موسی کاظم (ع) فرمود : پدرش به فدایش✨✨
+ از نماز راحت و پرفضیلت یکشنبه های ذیقعده غافل نشوید کلیک
گاهی دلم میخواهد به صورت زن ها نگاه کنم و ساعت ها به حرکت و رفتارشان خیره بشم.
همان حرکتی که معمولا از انجام آن نهی شده ایم و مبادی آداب نمی دانیمش
اما متاسفانه خیلی دوست دارم رفتار بعضی زنان را زیر نظر بگیرم ،از بعضی شان آینه بسازم و نسبت به برخی رفتارها گارد بگیرم.
خیلی وقت است این سوال در ذهنم مطرح شده که زنِ تراز کیست؟
جایی خواندم که زن تراز زنی است که با در نظر گرفتن چهار چوب هایی که به آن مقید است ،به میل و دل خودش زندگی کند و لذت بردن از زندگی اولویتش باشد.
یک همچین زنی اگر فرزند هم داشته باشد میتوان گفت خوش به حال فرزندش،چون الان همه متمرکز شده اند روی اعصاب زنان و میخواهند این را به زنان القا کنند که زندگی در گرو مبارزه دائمی با همه چیز است و هیچ خوشی و لذتی وجود ندارد و همه چیز را باید کوبید.
از آن طرف مقابله نرم با آن چیزی که جامعه به زنان تحمیل میکند و حتی در مدرک تحصیلی و چیدمان خانه و خرج عروسی و داشتن یا نداشتن ماشین ظرفشویی هم دخالت میکند.
فکر کن یک زن دلش نخواهد در این سیستم فشل آموزشی تا مقطع دکتری درس بخواند و دوران لیسانس را هم به زور تحمل کند. در اینجا نگاه مدرن که فکر میکند نجات دهنده زنان بوده ،فشار می آورد که تا خرتناق درس بخوانی و دانشگاه بروی و مدرک اخذ کنی وگرنه زنِ تراز امروزی نیستی.
نمونه ی اثبات شده برای من در این مثال خواهر شوهر گرامی ام بود که با مهندسی معدن در بهترین دانشگاه کشور شروع کرد و فوق و سپس دکتری در یک گرایش دیگری گرفت و الان نه خیال استفاده از مدرک را دارد نه بعد از آن همه فشار ، حال و حوصله ای برای زندگی و بچه داری! حالا او مدام تلفن به دست از همه سوال هایی از قبیل چند ساعت لوبیا در زودپز می پزد را می پرسد؟
خب این واقعا فرقی با آن فشاری که زن را شانزده سالگی میفرستاد خانه بخت ندارد. زور زور است.
پس مقابله با زورگویی شاید در دوران کنونی مساوی با عقب ماندگی تلقی شود.
زن تراز نگران این تلقی ها نیست و اگر دوست داشت درس نخواند یا کارمند نباشد درس نمیخواند و سرکار هم نمیرود و به جایش اگر دوست داشت آشپزی میکند.
بگذار بقیه انقدر درس بخوانند و سرکار بروند تا طحالشان آسیب ببیند.
شاید هم یک زن نخواهد مراسم عروسی بگیرد و یک آلبوم پر از عکس ها با ژست های مسخره و بی مزه از عروسی اش داشته باشد یا نخواهد جهیزیه اش تکمیل باشد.
ممکن است هزار جور حرف بشنود ولی باید جوری زندگی کند که به عقیده خودش درست است.
زن تراز باید از حرف مردم نترسد،از تجرد نترسد،از تأهل نترسد،از بالا رفتن سن نترسد،از عدول از قوانین نانوشته که شکل و ظاهر و قد و وزن را شامل میشود نترسد،از قوانین تبعیض آمیز نترسد و همیشه مواظب حق و حقوقش باشد .
خلاصه هر چیزی را سرجای خودش فهم کند و درگیر کلیشه ها نشود.
هر آدمی باید جوری زندگی کند که آن گاه که وقتش به اتمام رسید از زندگی خودش راضی باشد و جلوی خطاب و عتاب خداوند قهار و وجدانش شرمنده نباشد.
پ ن ۱: ای کاش پسر بودید( اینو فقط دخترا گوش بدن) کلیک بفرما
یکی از اشکالات ایسم ها این است که تصور میشود برای همه جوامع همان یک نسخه جواب می دهد ،در حالی که بومی سازی یکی از اقتضائات ایسم هاست.
مثلا یکایسم در روسیه یک جور جواب میدهد،در ایتالیا یک جور و در ایران یک جور.
فمینیسم هم وقتی به ایران رسید خیلی غیر ایرانی بود.حرفهایی می شنیدی که بیشتر از همدلی طلبی خنده دار بود و انگار یک عده دنبال عصبی بازی در آوردن و سر کشی بودند.
سرکشی هم که میدانید پکیجش خود به خود روی رنج سنی چهارده تا بیست پنج شش سال نصب شده و فقط منتظر فشردن دکمه است.
شما فقط یکی دو نمونه اخیر فمینیسم را ببینید؛ دعوا کردن با چادری ها در مترو و فیلم گرفتن و جیغ زدن و فحش دادن...
انتقاد و جقله خطاب کردن زنی که به همجنس خودش تذکر میدهد و بعد انتشار حداکثری فیلمی که با جرأت گرفته اند !
حالامفاد تذکر های با اشاره نرم آن زن چ بوده؟
از همان کارها که به ما در نُه سالگی میگویند خدا دوست دارد و ما هرگز در نه سالگی نمی فهمیم که چرا سلیقه خدا این شکلی است که خیلی هایمان هنوز هم نفهمیدیم و معلوم هم نیست قرار است تا کی نفهمیم!
بله، بعضی ها فمینیسم را با جنگ های صلیبی اشتباه گرفتند و اگر هم بیایی وسط و بگویی خب بابا آن چادری هم زن است، ممکن است از هر کجای عالم که اوقاتشان تلخ باشد سرت خالی کنند و دو تا بد و بیراه هم به تو بگویند.
کاش بفهمیم این میزان عصبیت جز خراب کردن روابط با جماعت هموطن و بعضا هم جنس به چ درد دیگر میخورد.
کاش بفهمیم که فمینیسم برای همه زن ها صادق است از آن ها بگیر که یک رژ زده نزده از خانه میروند بیرون تا آنها که از دماغشان فقط یک تیغه و دوتا سوراخ سوزن برای ورود و خروج نمادین هوا باقی مانده و لبشان شبیه ورودی آبشار نیاگارا شده و بار اصلی نفس کشیدن هم روی همین لبهاست.
الان می دانم یکعده آه بلند میکشند و میگویند ای وای باز موضوع زن است!
و یک عده دیگر هم آه خواهند کشید و خواهند گفت نکند باز قرار است نسبت همه مشکلات از قبیل هرزگی مردان ، ورود دلار به کانال پنجاه تومان ،مشمولان عسر و حرج که سال هاست اسیر و عبیر راهروهای دادگاه خانواده اند،غم کارگرانِ ارزان و بدون بیمه،مافیای خودرو وپراید سیصد میلیونی، اختلاس و بی تدبیری برخی مسئولان ،گرفتن شاسی بلند بدون قرعه کشی،سختی های فروش نفت کش آمریکایی در بازار ایران همه و همه را به روسری های بر باد رفته زنان نسبت بدهید.
بله عزیزان میتوانید آه دوم را بلند تر بکشید....
پ ن :بیدل، در این ستم گاه از دردِ نا امیدی
بسیار گریه کردیم اکنون بیا بخندیم
جان بر سر شدم تا توانستم قاقاله را راضی کنم سرش را داخل آب نکند!
همسرم که سال هاست با خورشید بیگانه است و نباید حتی برای لحظه ای آفتاب به صورتش بتابد، ما را کنار ساحل زیبای محمود آباد پیاده کرد تا خودِ خسته اش از سکوت ماشین بی سرنشین استفاده کند و لحظه ای چشم بر هم بگذارد.
اما با همان جذبه ی نگاهش بی رودربایستی از من تعهد شفاهی گرفت که دو ساعت آزادید خوش بگذرانید ولی آخر کار یک دانه شن داخل ماشین نباید ببینم!
چشم ام را به اشاره چَشم بسته و سرم را به نشانه تایید پایین آوردم ،سمعاً و طاعتایی در هوا گفتم و دنبال قاقاله که برای رویارویی با امواج دریا له له میزد دویدم .
من که استدلال و اقناع را خوب بلد بودم بر ترس هایم فائق آمده و گذاشتم قاقاله دور از چشمانِ پدرِ حساسش،دوستان خیس و کثیف پیدا کرده و یک دل سیر شن بازی کند.
اصلا مگر میشود به دریا رفت و خیس نشد!
ما هم مثل اغلب مردم از فرصت این تعطیلات برای سفر به شمال کشور استفاده کردیم.
سفر ما از جنگل های آمل شروع شد و به دریای محمود آباد،دریای نور و شب ماندن در نوشهر و پلاژ سیترا با شهر بازی مجهزش گذشت.
روز بعد از منطقه زیبا و تمیز نمک آبرود لذت بردیم و با تله کابین و سورتمه اش هیجان را تجربه کردیم.
از دریای زیبا و باغ های سرشار از عطرِ بهار نارنج رامسر نتوانستیم بگذریم.
مگر میشود از لاهیجانِ زیبا رد شد و به مغازه های پر از کلوچه و کوکی آری نگفت؟
با عرض معذرت از جغدِ باران خورده ،توصیه میکنم شب هر جا خواستید بمانید اِلّا رشت!
دهنمان سرویس شد تا جای خواب پیدا کنیم.
آخر الامر یک مسافرخانه عهدِ قاجارستان یافتیم که من تا رفتم به جا و مکان اش رضایت بدهم اتاق دو تخته و سه تخته با قیمت مناسبش به طرفه العینی پر شد!
انگار مسافرها بعد از ما به صف شدن برای همین یه گله جا!
و مسافرخانه چیِ شادِ مو خرمایی با آن زبان چرب و نرمش یک شعر بند تنبانی به مضمون کجا خوش است آنجا که دل خوش است به زبان رشتی برایم خواند و به ما سه نفر اتاق پنج تخته دراز راهرو وار کثیفی را اجاره داد و پولِ خوبی به جیب زد.
ابالقاقاله که از رانندگی خسته شده بود و از صبح کارت بانکی را فرت فرت خرج کرده بود حتی با وجود نق و نوقای من بابت نداشتن سرویس بهداشتی داخل اتاق پنج نفره! کارت اش را تسلیم دستگاه مسافرخانه چی کرد تا شب را یک دل سیر بخوابد.
غافل از اینکه اتاق ،پنجره ای به میدان اصلی شهرداری رشت داشت و جمعه شبِ دست فروشانِ صدا قشنگ و موتور سوارانِ تک چرخ زن بود.
نیمه های شب ، همصدایی دسته سگ های ولگردِ ناپیدا ما را به وحشت انداخت.
اما بر مبنای آنکه بر دیوار تمام زندان ها مکتوب است ( این نیز بگذرد) سختی های آن شب هم خوشبختانه زود گذشت و وقتی سپیده زد و قد قد مرغها در آمد صبحانه را در کنار گربه های سبزه میدان میل کرده و از خیر دیدن قلعه رود خان گذشته و به سمت پارک جنگلی سراوان حرکت کردیم.
اولین باری بود که از اتوبانِ رشت قزوین بر می گشتیم و به خاطر خلوتی راه و روانی جاده و زیبایی طبیعت خدا را شکر کردیم،نه که در مسیر رفتِ جاده هراز ،به خدا رسیده بودیم حالا خوش خوشانمان شده بود.
پ ن۱: سعادت داشتیم در مسیر سفر سلامی به امامزاده هاشم دماوند ،امامزاده عبدالله آمل ،بقعه آقا سید محمد یمنی لاهیجان ،حرم مطهر سید جلال الدین اشرف آستانه ،آرامگاه میرزا کوچک خان جنگلی رشت ،شاهزاده حسین قزوین وخانم جانمان شفیعه روز جزا حضرت معصومه سلام الله علیها بدهیم.باشد که ذخیره قبر و قیامتان گردد.
پ ن۲: وقتی سَر جا برای استراحت مخصوصا رشت با همسرم به توافق نمی رسیدیم و او با ناراحتی میگفت عزیزم نمیخوایم که بخریم ،ما ماندنی نیستیم همین یک شب که با بد و خوبش بسازی صبح از اینجا رفتیم.
یاد مَثَل دنیا و بی وفایی و موقتی بودنش افتادم ،اینکه به دنیا با همه زرق و برقش مثل مسافرخانه های کثیف نگاه کنیم و دل نبندیم که قطعا جایگاه دائمی ما جایی بهتر و پاینده تر است، اگر بفهمیم!
+وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقي