آویزووووووووووووووووووووون
پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۹
شریف=بزرگوار= خوب برایت جبران میکند

عزیز جونم هر خانه ای میرفت پز عالی میداد که داماد پسرم هر روز با یک مدل ماشین می آید بدنبال آویزووون
ابتدای نامزدیمان ،اتومبیل نداشتیم البته خیلی چیزها نداشتیم که ماشین هم از جمله آنها بود.
هرروز که میخواست به دنبالم بیاید که برویم به کوه و دشت و چمن از دوستان بامرامش ماشینی قرض میگرفت که نوعش بین پراید و پژو در رنگ ها و مدل های متفاوت ،متغیر بود.
نزدیک عید نوروز همان سال پدرم اعلام کرد،عموجان که قم زندگی میکنند برای روز اول عید از ما دعوت گرفتند و آماده باش مهمانی را به ما دادند.
دو روز مانده به رفتن ،همسرم گفت نتوانسته ماشین جور کند طبیعی بود که هر کس روز اول عید به مرکبش برای گشت و گذاراحتیاج دارد.
بدجوری دمغ شدم اما به روی خودم نیاوردم... سابق بر این هم با اتوبوس به قم رفته بودیم اما حالا قضیه فرق میکرد.قیمتش برایم گران تمام میشد که در اتوبوس بنشینم و زن برادرم که تازه شش ماه است عروسمان شده را در ماشین پدرم ببینم.
اما دیگر چاره ای نبود ،آسمان خدا به زمین نمی آمد، شاید این شکست برای احیای مغز علیلم که گرفتار هیبت خواهر شوهری است،ضروری باشد. به گونه ای که اگر روزی خواستید نام خواهرشوهران زورگو و نگون بخت که خودشان میدانند با حالات و رفتار سخیف و مزخرفشان مستحق مجازات هستند را از تاریخ در بیاورید اسم من را در صدر لیست خواهید دید.
شب قبلش خواب عجیبی دیدم.کابوس من از اتوبوسی حکایت داشت که در مسیر قم چپ کرده و همه مسافرانش بطرز فجیعی تکه پاره شده اند.خودم را دیدم با چهره سراسر خون و خاک که سرم از پنجره ی شکسته بیرون است و از عالم غیب تقاضای کمک دارم،چرا که در آن بیابان برهوت هیچ فریادرسی پیدا نمی کردم و این تنها کلاغ ها بودند که بالای سرم قارقار میکردند...


بلاخره صبح شد و بعد از صرف صبحانه همگی در آستانه در منتظر بودیم تا شوهرم با آژانسی بیاید و من را به ترمینال مسافربری ببرد تا راهی قم شویم...
از انتهای کوچه لامبورگینی سفیدی خودنمایی میکرد.آرام آرام به سمت ما آمد. راننده اش به همگی ما لبخند میزد و با وقار و آرامشی بسیار جلو پای ما ترمز کرد.هاج و واج مانده بودیم
ماشین شیکی بود.زیبایی بی مانندش چنان چشم نواز و جذاب بود که مرا سر جایم میخکوب کرد و در نگاه اول نتوانستم تشخیص دهم راننده ، همان مردی است که حدود دوماه پیش در اتاقم نشسته بود و با چرب زبانی اش میخواست بله را از من بگیرد.
آری خودش بود.همان که دیشب تا دیر وقت همه استیکرهای با تم قلب شکسته در واتس آپ را برایم فرستاد تا بگوید عذر خواه است که نتوانسته ماشینی جور کند.
باچرخش دورانی دستم و متمایل کردن ابروی چپم به سمت شمال شرقی ،نامحسوس پرسیدم ماشین از آن کیست؟
با لبانش بیصدا جواب داد :مجتبی!
مجتبی همبازی دوران بچگی همسرم بوده و پدرشان که پسرعموی پدر شوهرم میشود یک زمانی شراکت معقولی با پدرشوهرم داشته و گویا طی یک جدایی مسالمت آمیز ایشان میروند پی خرید و فروش نخ ابریشم و اکنون مالک شرکتی هستند که همین آقا مجتبی مدیر عاملش میباشد و پدر شوهر بنده هم همان آقایی که بودند ،هستند
همسرم قبلن گفته بود که مجتبی قول داده روزی سوئیچ یکی از ماشین هایش را بدهد تا برویم دور دور کنیم...انگار آنرا در آب نمک خوابانده بود برای همچین روزی...
اما هیچ گاه فکرش را نمی کردم سوار چنین ماشینی که نه من نه همه ایل و تبارم یکبار هم نتوانستیم داخلش را ببینیم ، شوم.
مثل دو گل نوشکفته در ماشین را باز کردیم، آنجا فقط حضور دخترخاله کوچکم را خالی میدیم که با صدای بلندو شیطنت بی مانندش کل ای بکشد و ما را آنطور راهی کند که همه همسایه ها سرشان را از پنجره ها بیرون کنند و این صحنه تاریخی را ببینند. هر چند که آنجا دهن باز و چهار تا چشم زن برادرم به اندازه فیلم شهرزاد 2 دیدن داشت.
با خواندن آیه الکرسی و فوت کردنش به خودمان حرکت کردیم،حال من متفاوت تر و بهتر از همیشه بود و تنها خوشی ها بودند که در وجود من حکومت میکردند...اما ناخودآگاه افکارم غرق در خواب عجیبی شد که دیده بودم...
با استارت ماشین ضبط به طور خودکار روشن شد...صدا با بسم الله شروع شد و انگارکسی داشت قرآن میخواند...هر دویمان سعی کردیم با زدن کلیدها صدایش را قطع کنیم یا حداقل به تراک دیگری تبدیل کنیم...آخر آن موقع حقیقتا حس و حال دعا و ثنا نداشتیم و در فاز ''تویی قرص قمرم زده امشب به سرم "سیر میکردیم...
خصوصا با این ماشینی که از پشت پنجره هایش پراید سوارها را ریز می‌دیدیم و از قدرت مان لذت میبردیم.
اما هر چ کردیم نتوانستیم کوچکترین تغییری در عملکردش بدهیم .گویا مجتبی قفلی بر سیستم زده تا فضولها احتمالی نتوانند دستکاری اش کنند.
از خراب شدن امانتی که یک روزه به دستمان سپرده بودند ترسیدیم و به ناچار گوشمان تسلیم صدای زیبا و روح نواز خواننده شد.
کمی که گذشت متوجه شدیم که قرآن نیست و کسی دارد در جمعی حدیث شریف کسا را میخواند.

این صدای روح انگیز و سرشار از آرامش که هیچ گاه نام قاری اش را ندانستیم ،مولد احساسات عجیب و ناشناخته ای در وجود من و همسرم شد و آن روز فکرش را نمی کردیم این صدا چ تاثیر عمیقی روی زندگی ما خواهد گذاشت...


بلاخره به مقصد رسیدیم ،مهمانی تمام شد و چ خوش هم گذشت...شب که به خانه آمدیم گفت:آویزووون انگار دلم میخواهد به خواندن آن حدیث شریفی که گوش کردیم مداومت کنم که از صبح با شنیدنش حال دیگری دارم.
بنده هم که آن زمان در مقام چپاول کردن دل و عقل و البته جیب مبارک تازه داماد قصه بودم از هرموقعیتی برای تحقق هدف نسبتا شومم بهره برده و از فرصت پیش آمده برای شیرین کردن چایی وجودم استفاده کردم و گفتم:فدایتان شوم، بنده هم همراهی تان میکنم .
از آن روز تقریبا شش سال میگذرد و من جز آن شبی که قاقاله به دنیا آمد و واقعا حال بدی داشتم ،هر شب در خواندن این حدیث همراهی اش کردم.

وَفیهم مَهمومٌ اِلاّ وَفَرَّجَ اللَّهُ هَمَّهُ وَلا مَغمومٌ اِلاّ وَکشفَ اللَّهُ غَمَّهُ

را خواندیم و به چشم دیدم چطور با معجزه اش همه هم و غم زندگی نوپا وسراسر سختی مان یکی پس از دیگری برطرف میشد.
هنوز یادم نرفته چطور از مخمصه ای که دوست و همکار شوهرم با وقاحت تمام میخواست با پول های آلوده به ربا برایمان بچیند ،نجات پیدا کردیم و تاوانش شروع شدن دوباره زندگیمان از صفر بود.همان دوستش که یک خر داشت و گویا خرش خیلی پیش رئیس بانک ها میرفت ،همان که حالا پشت میله های زندان است...
هنوز یادم نرفته چطور از آن زیر زمین پنجاه متری که اطرافش را بیشتر تبعه محترم احاطه کرده بودند،نجات پیدا کردم.
هنوز یادم نرفته عبور از آنهمه سختی و ناخوشی که یاد آوری هر کدامش برایم ،بغرنج و ناگوار است...

پ ن1:هُم فاطمَةُ و َاَبُوها وَبَعلُها وَبَنُوها

پ ن2:چرا باید دعا کنیم ،خدا که همه چی رو میدونه؟
-چون میخواد یه سری چیزا رو ما بدونیم...

+ 22:6 || آویزون خدا
یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۹
انار...

غر میزنم که چرا آشپزخانه بوی غذای مانده ظهر را میدهد ...آخر آپارتمان هم شد جای زندگی؟
روز اولی که میخواستیم اینجا را بخریم آقای معامله گر گفت در طبقه اول و طبقه چهارم واحد خالی داریم ،انتخاب با خودتان...
البته که پول ما به طبقه اول میخورد با این حال یک روز وقت خواستیم تا فکر کنیم ببینیم یک سال زیر قرض رفتن و سختی کشیدن بهتر است یا یک عمر شنیدن صدای درب ورودی اصلی که درست زیر اتاق خواب های واحد یک تعبیه شده است طبیعتا با صدایش آمار رفت و آمد همسایه ها دستمان می آمد و یحتمل باید از خوب ناز بپریم قلبمان ضعیف شود وسالها بعد چن برابر این پول را خرج عمل قلب باز کنیم...
کلاهمان را یک روزه قاضی کردیم و قرار شد پی سختی ها را به تن مان بمالیم.
در تمام آن یکسالی که شاید با کمتر از دویست تومان زندگی میچرخاندیم،ماهیچه و بوقلمون نخوردیم و لباس مارک نپوشیدیم ولی به این حقیقت ایمان داشتیم که 'ان مع العسر یسری'
درآن مدت ،ظهر ها با حبوبات و امثالهم سر میکردیم و شبها به خانه این قوم و آن خیش می رفتیم و با سرزدنی شادشان میکردیم و از خدا پنهان نیست که اواخر ماه گاهی شب ها ،سر را گرسنه به بالین پر شده از پر مرغ شایدم خروس می‌گذاشتیم.
هر چند وقت یکبار که تغییرات هورمونی به اخلاقم غلبه میکرد وضع موجود را بهانه کرده و می نالیدم و هر بار همسرم میگفت: ننال ، این که میبینی وضع همیشگی عده ای از مردم است...به حالشان برس که شاید بدتر از اینها هم زندگی میکنند.و این شعر را برایم میخواند:

باید برای غربت انسان گریستن...برسفره های منتطر نان گریستن

باید برای اینهمه بغضی که در گلو ست...شب را بهانه کردن و پنهان گریستن


خلاصه ،نتیجه آن همه سختیها شد خانه ای که پنجره اش رو به کوه های پر از برف باز میشود و مشرف است به باغ های انارو انگور...
که این روزها اگر سحر خیز باشی و درتراس را باز کنی میتوانی مه غلیظ صبحگاهی را به خانه ات دعوت کنی...
و ماحصل همه آن زجرها شد خانه ای نزدیک به یک مسجد قدیمی و باصفا که آن روزها شنیدن اذانش برایم نعمت بود و این روزها دیدن گلدسته های خاموشش ،برایم حسرت...
آن روزها که میگویم یکسال پیش بود که قاقاله تازه راه افتاده بود،دستش را میگرفتم وبا کفشهای جیر جیر کنانش راهی مسجد میشدیم.
همان کفش هایی که با هر جیرش قند در دلم آب میشد و اعصاب پدرش خط خطی،دست آخر هم یک روز که من و قاقاله خواب بودیم سوتک اش را در آورده بود و یک جایی گذاشت که هرگز نتوانستم پیدایش کنم.
مسجدی که پنج پیر زن مشتری دائمی اش بودند و یکی از آنها که مشکل پا دردش حادتر از بقیه بود یک روز که می آمد دیگر نمیتوانست فردایش بیاید و میرفت برای پس فردا....
از صدای سرفه و بلند بلند حرف زدن های آن طرف پرده حاصل می شد که تعدادی پیر مرد سمعک به گوش هم حضور دارند..
و من همان روز اول از آن مسجدی که از وسطش جوی آب زلالی رد می شدخواسته بودم لطفی کند و روزی قاقاله را به موذنی اش بپذیرد...
عالم خانم سرحال ترین پیر زن آن مسجد بود و یادم نمیرود اولین روزی که رفتم چ استقبال گرمی از من کرد و هی آفرین نثار سکوت و آرامش قاقاله هنگام نماز خواندن ،میکرد.
بعدها فهمیدم مادر شهید است و پسرش در پانزده سالگی سرافرازش کرده..دیگر هر روز در دست دادن های بعد نماز برای عزیزش خدا بیامرزی و تقاضای علو درجات میکردم.او هم با مهربانی میگفت داغ قاقاله ات را نبینی...
فردایش بود که سه عدد انار از کیسه چادر نمازش بیرون آورد و طوری که بقیه پیر زن ها نفهمند گذاشت توی کیفم...


انار،آن هم چ اناری همه یاقوتی، انگار پیر زن به تک تک آنها دعا خوانده بود تا سرخ و شیرین و آبدار والبته شفا باشد برای هر که میخورد و هر دردی به دل دارد ،میخوردیم و یادمان میرفت دردهای روح و جسممان را
بعد ها بود که فهمیدم آن خانه باغ قدیمی که از آن بالا همیشه انارهایش را دید میزدم از آن عالم خانم بود...
هر وقت انار یخچالمان تمام میشد همسرم میگفت انگار چند وقتی است به مسجد نرفتی و برایم از ثواب نماز جماعت و برتری اش نسبت به فرادی منبری میرفت و من را قانع به رفتن میکرد و تاکید داشت که برای شهید عالم خانم فاتحه فراموشم نشود...

خال بزند این کرونا که امسال درهای مساجد را بست و شوهرم مجبور است انار کیلویی بیست هزار تومن را بخرد
آن هم چ اناری،آنقدر ترش است که هنگام خوردنش چشم هایت را مثل ژاپنی ها میکند بعضی هایشان هم که به قول قاقاله دندانهایشان را مسواک نزده اند و کرم آنها را خورده
این انارها که دیگربرایمان تشت نمیشود ،شاید درس عبرتی شود برای بچه باراکاخور ما

پ ن1: همسایه خوب داشتن نعمت است،همیشه وقتی پای خواستن وسط بود،بهشت را از خدا می طلبیدم و همسایه امام حسن (ع) شدن را، اوکه از مادرشان شنیده " الجار ثم الدار" او که در وصفش خوانده ایم :وسجیتکم الکرم ...مگر میشود انارهای بهشتی اش را از ما دریغ کند؟ حتی اگرآن روز، در قعر جهنم باشیم...


پ ن2:ای قبله مدینه و درمان دردها...جز خانه تو ،شهر مدینه مطب نداشت
با روی باز برهمگان لطف میکنی...حتی به سائلی که رسید و ادب نداشت

+ 16:15 || آویزون خدا
یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۹
قیدشو بزن...

گلدون کریستال طلایی و آبکاری شده به دست سلطان بلور ژاپن که سه کنج دنج پذیرایی روی میز گرد کوچک چوبی گذاشتم رو خیلی دوست دارم،ممکن است به خاطر شکستنش توسط قاقاله ،قید هر هشت جلد کتاب تربیتی 'من دیگر ما' رو بزنم وسرقاقاله که مثل خرگوش افتاده گوش یه گوشه ایستاده بلند و بی حد و بی عدد دااااااااد بزنم.
سالاد ماکارانی رو خیلی دوست دارم،ممکن است به خاطر خوردنش قید خواب عصر گاهی رو بزنم و ساعتها روی پا بایستم و با چاقویی که سخت می بره سرو کله بزنم.
قاقاله رو خیلی دوست دارم ممکن است به خاطرش قید اخلاق و منش انسانی رو بزنم و به جهت دست پسرهمسایه که طی بازی تا مرفق تو چش و چال قاقاله رفته چهره ام رو درهم و اخمو کنم تابچه حضور لولویی که مامانش بارها منکر وجودش شده رو به وضوح درک کنه.
النگوهامو خیلی دوست دارم ممکن است به خاطرش قید آه دل خواهان زنهای آبرودار رو بزنم و تو مهمونی ها خیار رو به سبک 'الک دارید' پی در پی برش عرضی بدم و با صدای جیرینگ جیرینگشون عیب دیگرم یعنی خودنمایی رو به منصه ظهور برسونم.
همسرم را خیلی دوست دارم ممکن است به خاطرش قید النگوهای طلام روبزنم تا کمتر در این اوضاع اقتصادی زیر بار قرص و وام مسکن بره.
خواندن قرآن با صوت و لحن را زیاد دوست دارم ممکن است به خاطرش قید گوشهای تیز و اعصاب ضعیف پیر زن تنهای واحد بفلی را بزنم و آنقدر مدهای سوره اسرا را بشکم که سعدغامدی (قاری محبوبم)از آنطرف دنیا ندا سر دهد الله الله
مرحبا به این شاگردی که با نوارهایم تربیت کردم حلالت باشد آن شیر خشکی که پدرت ساعت ها در صف اش ایستاد ومادرت با شیشه به خوردت داد.


اما امروز از خودم و همه خواسته هام ترسیدم وقتی تاریخ رو میخواندم و فهمیدم 'عبدالملک بن مروان' قرآن رو خیلی دوست می داشته واز نظر مردم فرد عابد و زاهدی بوده طوری که او را 'حنانه المسجد 'یعنی کبوتر مسجد می نامیدن
وقتی حکم پادشاهی و حکومت داریو به دستش دادن قید قرآن رو زد و خطاب به کتاب خدا گفت "هذا فراق بینی و بینک و هذا آخر العهد بک" این آغاز جدایی میان من و توست و این آخرین دیدار با توست...


پ ن1:لبخند رضایت حضرت کوثر(سلام الله علیها)را دوست دارم ممکن است روزی برای حس کردنش قید همه هواهای نفسانی و شیطانی ام را بزنم و آدم بشم...رب اعوذ بک من همزات الشیاطین

پ ن2:دیوار به در گفت مبادا که شوی باز...این سینه دگر طاقت مسمار ندارد

+از معناش زیادسر در نمیارم ولی گوشکردنش عجیب اشکمو در میاره کلیک

+ 11:57 || آویزون خدا
جمعه پنجم دی ۱۳۹۹
آبگوشت

بلند و شمرده شمرده حرف میزد،یک سمعک توی گوشش بود که گاهی درست کار نمی کرد و مجبور بودی آنقدر داد بزنی که نوزاد شیر خوار واحد بالایی هم صدایت را بشنود و برای مادرش جیغ و داد کند...
موهایش درست همانند دلش سفید سفید بودند...

پارسال این موقع ها بود که عمه ملوک ساکن یکی از روستاهای اطراف همراه پسرش،برای رفتن به دکتری حاذق به شهر آمدند وبه اصرار ما حبیب خدای خانه مان شدند.
سفره ناهار که جمع شد مردها گپ و گفت فوتبالی را شروع کردند
عمه ملوک هم با آن عصای چوبی اش نم نمک آمد آشپزخانه روی صندلی لم داد و با چشمان تیله ای سبز رنگش زل زد به دستهایم که با وسواس خاصی بشقاب ها را در ماشین ظرف شویی میچیدند...
خیال کردم جای سوختگی دیشب از پشنگ روغن داغ روی دستم را دیده
اما انگار ذهنش رفته بود جایی دورتر..همانطور که چایی را سر میکشید برایم باب نصیحت را باز کرد وگفت دختر قدر این چیزایی که دارید بدانید،زمان ماکه این خبرها نبود...

آب لوله کشی نداشتیم مجبور بودی ظرفهای کثیف را ببری آن طرف ده توی رودخانه بشویی.از اسکاچ و این چیزها هم خبری نبود با لنگه جوراب بلند سیاه و سوراخ بی بی مان می افتادیم به جان ظرفها...
روزی که پدر شوهرم برای اولین بار مهمان خانه مان شد را هیچ وقت یادم نمیرود آخر میدانی که من عروس کدخدای ده شده بودم
(وقتی این حرف را زد لبهایش را غنچه کرد و با دستش دماغش را خواراند تا برای پنجمین یا ششمین بار به طور نامحسوس النگوی لیله شاهی اش را نشانم بدهد..آخ که زن ها پیر میشوند ولی این اخلاق شان عوض نمیشود)


خلاصه صبح زود آفتاب نزده رفتم سمت رودخانه تا ظرف ها را بشورم و زودی برگشتم تاریک روشن بود که گوشت را بار گذاشته بودم. و کلی کار دیگر داشتم...
وقت ناهار همه منتظر بودند تا پدر شوهرم برایشان آبگوشت بریزد..آخر او خان بود و رسم بر این بود بزرگتر کاسه ها را پر کند...

تا اولین ملاقه از آبگوشت را بلند کرد،لنگه جورابی آویزووون ملاقه شد :(
نگو عمه ملوک آنقدر گیج بوده جورابی که باهاش ظرف شسته رو توی زودپز جامیزاره و با همون آبگوشت رو می پزه

پ ن1:ما باید باور کنیم دنیا به گونه ای خلق شده که نمی شود در آن کاملا راحت بود و لذت کامل برد. تمام کسانی که در این دنیا زندگی کرده اند بر این حقیقت گواهی میدهند. پس چرا باور نمی کنیم و باز امید داریم به راحتی مطلق برسیم؟


پ ن 2:والعاقبه للمتقین...

+ 10:17 || آویزون خدا
چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۹
عزاداری ابروها

در خبر است که از قدیم الایام در خاندان ما اگرکسی به رحمت خدا پیوست مردان ریششان را تا شب هفت بلند بگذارند و زنان تا چهلم دست به ابروهایشان نزنند. نقل است زنان زیادی هم به حسب ارادتشان به متوفا یا هر نیت دیگری که در سرشان بوده تا شب سال طاقت آورده اند اما در تاریخ دیده نشده هیچ مردی بیش از هفتم صبرکند.
به تناقض این رفتار وقتی درتشییع جنازه عده ای فامیل نه چندان دور را دیدم که ناخن هایشان عزادار نیست و از شدت سیاهی چشمهایشان جلوی بغض آمده در گلو را میگیرند تا مبادا اشکی بیاید و سیاهی ها بریزد، دست کم ذره ای سوختم.
البته شاید لبشان هم عزادار نبوده که با وجود ماسک من قضاوتی در این مورد ندارم...مگر نه اینکه هر چیزی بجای خودش نیکوست ؟
ومن نمیدانم چرا باید ابروهایم را عزادار نگه دارم تا آنجا که آنقدر پر و خشن شوند که شب هنگام فرزندم از بالای سرش حاضر شدنم بترسد وذهره اش بترکد؟
من نمیدانم یک صفحه از قرآنی که هر روز با خواندنش روحم را نازی میکنم و با هدیه اش به تازه گذشته دلم را راضی، مهم است یا عزاداری ابروهای چپ اندر قیچی ام؟
مضاف بر اینکه در قرنطینه فک و فامیلی نیست که اخلاص در عمل ابروانمان را ببیند.مگرکلاغ های فضول آسمان خبر ببرند.
همه این توجیهات به انضمام اینکه فاطمیه نزدیک است وعزای واقعی ام آنموقع شروع میشود باعث شد دیروز صبح قید رسوم را بزنم و بی هیچ عذاب وجدانی خودم را جلو درب آرایشگاه حاضر ببینم.
به شخصه اعتقاد دارم جولان کرونا را نه در مسیح دانشوری بلکه در همین آرایشگاه ها باید جست آنجا که زن مشاطه دستش در فک و چانه مشتری قبلی است و به تو اعلام میکند آماده باش که نوبت شماست ! حالا شستشوی مکرر دست ها پیشکش، ضد عفونی ابزارت چ شد؟

پ ن :ان الله جمیل و یحب الجمال...

+ 8:53 || آویزون خدا