آویزووووووووووووووووووووون
چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۱
مسجدِ زیره

اولِ همان سالی که بهمن ماهش کرونا آمد ما این آپارتمان را خریدیم.
شب های محرم با وجود شیطنت و گریه های قاقاله به جهت اذیت نکردن بقیه ، برای عزاداری به مکان های شلوغ نمیرفتم چون میدانستم به ازای هر بار رفتنم یک برگه A4 پشت و رو از زن های کم حوصله و بعضا سالخورده ،فحش میخورم. و من نمیتوانستم مثل باقی مادرها در این مواقع خودم را بزنم به آن کوچه :(

اما از اتاق خوابم هر شب صدای روضه آرام و در عین حال واضحی را می شنیدم ولی چون در این محل غریبه بودیم، نمیدانستم از کجاست.

بعد تحقیق و برسی های میدانی کاشف به عمل آمد ،کوچه پشتی آپارتمانمان یک مسجدی است به نام سلطان سید علی که محلی های اینجا به آن مسجد زیره میگفتند!


قدمت در و دیوارش راحت به صد سال میرسد
مسجد کوچکی زیر زمین با طاق های ضربی،ستون های قطور و دیوارهای کاهگلی که فقط نیمی از سال آن هم شبها در آن نماز جماعت میخواندن، احکام میگفتن روضه می گرفتن و گریه میکردن

روزی که برای اولین بار به آنجا رفتم، مثل یک تازه وارد همه با چشم های گرد شده به من نگاه کردند!
انگار که رسم نبوده به جز این ده زن کس دیگری به مسجد بیاید.
با دست نشانم می داداند و پچ پچه میکردند.


همه آن ده نفر بالاتفاق لب و لوچه ای جنبانده سرو گوشی تکان دادند نگاهشان را به من دوخته و چندین بار قدو قامت من را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینکه برایم قبایی دوخته باشند برانداز کرده و بلاخره یکیشان با لبخند گفت:«بفرمایید،خوش آمدید»

پیر زن ها اغلب با چادر رنگی و پای دراز جلو پشتی نشسته بودند ولی آن شب به جای نگاه به آقایی که بالای منبر بود به من و قاقاله زل زده بودند


و خیلی تابلو جوری که من بفهمم از هم می پرسیدند که این دختر کیست و از کجا آمده ؟ این بچه خودش هست و قس علی هذا...

یکی از پیر زن ها که بعد ها فهمیدم مادر جعفر صدایش میکنند،دیگر نتوانست خودش را کنترل کند از پشت پرده پیسی به نشانه اینکه چایی بیاوردید به شوهرش که خادم مسجد باشد کرد و یک چایی کمر باریک با استکان های فوق العاده قدیمی با سینی مسی به انضمام دو عدد شیرینی کشمشی که من هیچ وقت دوست نداشتمش برای من و قاقاله آورد تا شیرین کام شوم.

آمد و با لحنی عوامانه و گرم سلام کرد و با سوالی که جوابش از قبل معلوم بود سر حرف را باز کرد که :«پسرت که چای نمیخورد نه؟»
و بعدِ پاسخ یک کلمه ای، آنچنان سین جیم ام کرد تا بدون آنکه خودم بفهمم نشانی قبر پدرِ پدر بزرگ خدا بیامرز ابالقاقاله را هم از من گرفت:)
من مات و مبهوت و سرگردان مانده بودم به چ بامبولی یخه ام را از دست سوالهای تمام نشدنی آن زن خلاص کنم.

مادرِ جعفر؛ قد و اندامی متوسط و مویی سپید داشت همراه با کمی قوز که نشان از آغاز راه سالخوردگی او می داد.
و من از او چیزی نپرسیدم فقط در اثنای حرفش فهمیدم که پسرِ بزرگش راننده اتوبوس شرکت واحد است.

اما طولی نکشید که با همه زن های آنجا دوست شد


انقدر که وقتی علی القاعده به دلیل پاک و طاهر بودن تمامی قسمت های مسجد ،در ماه ناچارا چند شبی نمیتوانستم بروم حقیقتا دلم برای همه شان تنگ میشد و قرص افسردگی لازم میشدم.

روضه ی مسجد زیره واقعا ساده صمیمی و بی ریا بود.مردم همان محل شب ها نوبتی بانیِ نذری میشدند و اگر به دلیل قِلّت بضاعت چیزی پیدا نمیشد ،فقط یک چای میدادند !

گاهی فقط نقل گاهی شیرینی و گاهی هم بانی ها لحظه آخر غافل گیرمان میکردند و از زیر چادرشان پاکت هایی اعم از نان و سبزی و شامی های پوک و بزرگ وخوشمزه ای که وسطش یک سوراخ گنده دارد می آوردند و حقا که طعم و مزه اش چقدر به ما می چسبید.
آن سال چند روزی هم من به یاد عزیز جون ،حاج عباس و مادر شوهر مرحومه ام بانی شدم.

کیک ،دونات ،الویه و انواع اقسام خوشمزه جات را به عشقِ ذوق های زائد الوصفِ زن و مردهای مسجد زیره درست میکردم با قاقاله که تقریبا یکسال و نیم اش بود، بسته بندی میکردیم و میبردیم.

یادم هست آن سال هر شب که از مسجد بر میگشتم از ابالقاقاله تشکر میکردم که در این محل برایم خانه خرید ،جایی که مسجدی دارد که در آن شش ماه از سال هر شب روضه دارند!!!

او میخندید و میگفت به جانِ خان جانم اگر روحمم خبر داشته بود.

ابالقاقاله طبق معمول فرصت ِ آمدن نداشت و فکر کنم در آن سال سر جمع، پنج یا شش بار به آن مسجد آمد!

اما انصافاً هر شب به شنیده های من ازبیان احکام و گذر تاریخ وسرگذشت پیشینیان سراپا گوش میداد و خوشحال بود از شادی و ذوق ما...

این خوشحالی ها چهار پنج ماه بیشتر دوام نداشت و متاسفیم که بهمنِ همان سال، کرونا آمد و همه ما را خانه نشین کرد:(
به خاطر ترس و هزار تمهید و سیاست های ستاد مبارزه با کرونا دو سال متمادی درِ مسجدِ زیره بسته بود

امسال اما شب اول محرم ،با باز شدن دوباره مسجد زیره روزگار چهره خوشش را به من نشان داد به قدری که از شدت ذوق داشتم بال در میآوردم:)

اگر زنده ای باشیم و اتفاقی در دنیا نیفتد روضه مسجد زیره تا عیدِ نوروز ادامه دارد کاش میشد ،شده یک شب مهمان روضه ی بی ریای ارباب در مسجد زیره محل ما باشید.


عکس های مسجد را در ادامه مطلب گذاشتم ببینید :)

پ ن :اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و دل داند و من


با احترام بفرمایید ادامه مطلب ...
+ 7:53 || آویزون خدا
دوشنبه دهم مرداد ۱۴۰۱
سیل زده

نه که بگویم حالت تهوع داشتم و نمیتوانستم غذا بپزم و در مواجهه با مرغ و ملحقاتش اُق میزدم.
نه که بگویم کمر درد داشتم و با یک بردار و بگذار تا مغز استخوانم تیر میکشید.
نه که بگویم سنگین شده بودم و خودم از پس کارها بر نمی آمدم.
نه!
با چهارستون بدنِ سالم ،هر چ از خوراکی در یخچال و کابینت بود را میخوردم ،هر جا میخواستم میرفتم و خدا را شکر درست و بی اختلال، میخوابیدم.

فقط از باب لوس کردن خود و ناز و ادا و در پاسخ به انگار هایی درونی یا شاید اجماع خاطر اطرافیان، از ابتدای شش ماهگی بارداری، چمدانم را جمع کردم و با همان پایی که به خانه بند نمیشد رفتم منزل پدری تا که چند هفته بعد زایمانم همانجا بمانم.

یکماهی نگذشته بود که در شهر بارندگی های عجیبی رخ داد
سه روز و سه شب مدام باران می آمد و ما حتی تصور نمی کردیم ممکن است خانه کوچکمان که طبقه همکف آپارتمانی پنج واحده بود را سیل بگیرد...

بعد سه روز، راهِ خیابانی که دیگر تبدیل به رودخانه شده بود را باز کردند و صبح زود وقتی همسرم سر کار بود من با پدر مادرم از همه جا بی خبر، رفتیم تا سری به خانه بزنیم.

در را که باز کردیم با فرشی پر از گل و لای روبه رو شدیم.
قدم اولی که وارد خانه شدیم از شدت خیسی فرش جوراب زخیم ام پر از آب شد.
همان فرش گل ابریشمی که دو سال پیش با هزار وسواس در انتخاب رنگ و نقشه پسند کرده بودم!

به دلیل کوتاهی سیم و پایین بودن پریز برق ، نصاب محترم محافظ یخچال را روی زمین گذاشته بود و درست به همین دلایل بعد از وقوع سیل احتمالا جرقه ای زده شده و خیلی راحت، سایدمان سوخت.

وقتی مادرم وسایل برقی غیر ضروری زیر تخت را با جعبه های مچاله شده و وسایل سوخته اش جلو چشمم یکی‌یکی بیرون می آورد بی اختیار این مَثَل در ذهنم تداعی شد که به مالت نناز که به یک شب بَنده

همه اینها را در حالی می دیدم که هفت ماهه باردار بودم
انگشت بهت به دهن گرفتم و فقط تماشا میکردم
مادرم مدام از آن قندهایی که در قندان بلور روی میز بود در آبجوش حل میکرد و به من میداد.
همان میزِ چهار گوشِ چوبِ گردو که حالا چهار طرفِ پایه هایش خیسیده ،کم و بیش رنگ طلایی لبه هایش پریده و لایه ای از گل دورش را احاطه کرده است.

مادرم مدام حالم را می پرسید و سعی میکرد فاجعه ای که اتفاق افتاده را ساده جلوه بدهد.

قول میداد که فرش دوباره به روز اولش بر میگردد و همان لحظه زبان قصه گویش باز شد و جریان نوه عمه پدرش که وقتی مسافرت بودند آکواریوم دو متری شان شکست و همه خانه شان غرق در آب شد را با شرح و بسط کافی تعریف کرد.
من مدام به مادرم میگفتم خوبم و سعی میکردم بخندم.
ولی او کار خودش را میکرد آب قند را به زور به خوردم میداد و بعد می پرسید : بچه ! بچه تکان میخورد؟

میخندیدم،اما چشم هایم تیره و تار بود و فقط سایه هایی دور و برم می دیدم و در دلم وا اَسَفا می گفتم.
دردِ از دست دادن تک تک دارایی ها در صفی نامنظم در سرم میچرخیدند.
کاش حداقل همسرم بود تا غم های دلم را با او تقسیم میکردم.

کارشناسان حاضر در صحنه اعم از پدرم و دو تن از همسایگان اینطور اظهار نظر فرمودند که تمام آبها از حیاط پشتی آپارتمان به سمت در کوچکی که به واحد ما راه دارد آمده و یک آن خانه پر از آب شده !
و در این سه روزی که سر نزدیم نرم نرمک آب ها در چاه کف آشپزخانه فرو رفته است.

پ ن۱: ای سیل ویرانگر ،پنج سال گذشته اما یادم تو را فراموش نکرده!
حالا که به جانِ زندگی هموطنانم آمدی باز داغم را تازه کردی:(

پ ن۲: دیشب به ابالقاقاله گفتم ما وقتی سیل زده شدیم تقریبا یک‌سوم از زندگیمون رو از دست دادیم، اما چ‌حالی دارند اونهایی که تو این روزا همه هست و نیستشون یک شبه به باد رفت...

پ ن۳: تسلیت به خانواده هایی که آب ، هم زندگی شان را برد هم عزیزانشان را

+ حسرت برم به محتضری که آخرین نفس روی تو دید و خنده زد و گفت یاحسین

+ 23:19 || آویزون خدا