آویزووووووووووووووووووووون
جمعه بیست و یکم آبان ۱۴۰۰
هَمّ و غَم

هزار و پانصد و یکبار برایم گفته از بچگی چقدر دوست داشته که یک مأمور امنیتی بشه
حتم دارم اگر از سربازی معاف نشده بود با وجود پشتکار بالایی که از او سراغ دارم خیلی راحت به رؤیاش می رسید.
همیشه برام تعریف میکنه که دستش از بچگی توی جیب خودش بوده و از سن دوازده سالگی به بعد ریالی برای درس و ضروریات بدیهی زندگی از پدرش پول نگرفته

وقتی با من ازدواج کرد ، فرش فروش بود و حجره بزرگی در اصلی ترین و قدیمی‌ترین میدون شهر داشت
شش ماه بعد از ازدواجمون بود که یهو همه چی رفت رو هوا
بازار خراب شد پولش رو خوردن بدهی ها بالا اومد چک ها برگه خورد و همه چی کن فیکون شد
یک ماه اول من خبر نداشتم
و یکسال اول هیچ کس خبر نداشت!
با اینکه عقد بودیم اما پدر مادر ها هم خیلی دقیق نفهمیدن واسه زندگی‌ما چ اتفاقی افتاده!
روزها طبق معمول ساعت هفت و نیم از خونه میزد بیرون و چهار برمیگشت
با اینکه نه حجره ای در کار بود و نه فرشی!
سال اول زندگی مان بود و بنا به رسم و قاعده
بعد از روزهای مهمی مثل عید و شبهای طولانی مثل یلدا اقوام و اقربایمان از جمله دختر خاله ها و امثالهم خیمه میزدن پشت در خانه تا ببینن که دامادِ فرش فروش برای دختر یگانه فامیل که پدرش همواره می گفت اونو به کَس‌کَسونش نمیده ،چ کادو آورده و برای ارضا شدن حس فضولی که در درونشون رخنه کرده بود،حسابی سین جیم ام میکردند!

همان دختری که علی الاغلب هر سال روز عید فطر یک النگو بابت روزه بازکنی از پدرش هدیه میگرفته
حالا باید در حساس ترین سالِ عمرش غمِ نداری همسرش را بخورد و پیش فامیل بلکم پدر و مادر خودش آبرو دارِ شوهرش باشد.
ساده لوحانه بود که با گفتن حقیقت بگذارم با سرکوفت و سرزنش اعصابم را به سیخ بکشند.

روزهای سختی گذشت که نقلش اینجا ضروری نیست.
همین بس که دست روزگار هر چ زور داشت ،کشید...

در آن یکسالی که کار و زندگی مون روی هوا بود با وجود داشتن مدرک دانشگاهی معتبر و سابقه کاری به‌یک‌شرکت رفت و بنا به تجربه اش مسئول قسمت کوچکی از آنجا شد.
حقوق اش خیلی کمتر از قبل بود و کارش سخت و پیش پا افتاده، اما ما هر دو قانع‌بودیم.

بعد شش ماه مسئول حقوقی شرکت به طور اتفاقی از مدرکش مطلع شد و به او پیشنهاد مأموریت های بیرون شهری رو داد
همسرم هم که سرش درد می کرد برای کارِ بیشتر ،قبول کرد.
اوایل با اتوبوس از شهری به شهر دیگه میرفت
با وجود اینکه کسی مجبورش نمیکرد چه ساعتی کارش رو شروع کنه و خیلی راحت میتونست تا ساعت نه و ده صبح بخوابه اما بسم اللهِ رفتن رو بعد نماز صبح می گفت و بی اعتنا به غر غر های من به کارش ادامه می داد.
گاهی هم بسته‌ به اهمیت کار انقدر زود میرفت که نماز صبح را بین راهی که قرار بود طی کنه میخوند.
بعد مدتی براش راننده اختصاصی گذاشتند و طبیعتا راحت تر سفر میکرد.
گاهی تو بعضی از سفرها هم منو میبرد و بعد از کار با هم تو شهرها چرخی می زدیم و در جیگرکی های لژ خانوادگی دارِ شهرهای غریب به دور از نگاه های آشنا ، دل میدادیم و قلوه میگرفتیم .

بعد حدود دو سال رئیس شرکت اونو در دفترش خواست و گفت :همه رفتار و اصول کاری ات رو به طور نامحسوس زیر نظر داشتم تو در معرض امتحان من بودی و حالا نمره قبولی رو به تو دادم ،حالا حاضری دست راست من بشوی؟

آن موقع و آن ساعت من نبودم اما در نظر مجسم فرمودم که حتما اشک در چشمان همسرم حلقه زده بود و بعد بوسه به دستان رئیس شرکت زده ،به او گفته همه بزرگواری ها در شما جمع است و همانجا سجده شکر به جا آورده و از ته دل بی صدا خدا را فریاد زده و برایش از دور ماچ سفت فرستاده...

بعدها که تصوراتم را برای همسرم شرح‌دادم پوزخندی زد و به رویم آورد که چقدر در خیالات سیر میکنم!
گفتم پس بینتون چ گذشت؟
جواب داد وقتی رئیس شرکت اینو گفت من قبول نکردم و گفتم فلانی برای این کار از من بهتر و با تجربه تره
ولی رئیس گفت حرف نباشه همینی که من گفتم

اون موقع بود که برای صدمین بار بهش گفتم آخه چقدر شما مردا بی ذوق هستید.اگه من جای رئیس ات بودم همانجا در دم به خاطر این گستاخی و تمرد ،اخراجت میکردم.

او حالا ،بعد از بیست سالِ تمام کار کردن و درس خواندن شده مدیر مالی شرکت
کارش سبک تر شد و به قول خودش مسئولیتش سنگین تر
پول چیز کثیفیه و وقتی زیر دستت باشه چاکر و مخلص هات بیشتر و بیشتر میشن
شاهد مدعا بنده ام که همواره گوشم آویزووونِ زنگ خورهای بالای گوشی اش هست.
مانده ام متحیر همان ها که تا چند ماه قبل معمولی حرف میزدند و گاهی شوخی میکردند ،حالا بیا و ببین چ دولا و راستی میشن پشت تلفن!

دیشب که روند کاری اش رو توی هفت سال گذشته با هم مرور میکردیم به من گفت میدونی دلیل پیشرفت تو زندگی مخصوصا کارم رو چی میدونم؟
با اینکه جواب رو از بر بودم چیزی نگفتم و گذاشتم خودش برام توضیح بده
گفت: برکت خوندن حدیث شریف کسا
اگه میخواید بدونید چطور شد که ما شروع به خوندن این دعا کردیم و درش مداومت داشتیم اینجا رو بخونید
شاید پیاز داغش زیاد باشه اما داستانش عین حقیقته کلیک

پ ن ۱: من یک آدم مجازی ام‌ با اسم مستعار که هیچ وقت برای هیچ کس حقیقی نخواهم شد،به جز یک نفر در اینجا هیچ کس من رو نمی شناسه ،احدی از دوستان حقیقی ام آدرس وبلاگم رو ندارند.
از طرفی بحمدالله والمنه که اهالی بلاگفا یکی‌ یکی‌میدان خالی میکنند پس محض پز و قیف آمدن نمی نویسم.
مینویسم که برای یه عده تجربه بشه
که نخوان به هر چیزی راحت برسن
که تو زندگی صبر و قناعت رو تجربه کنن
که بدونن تو همه زندگی ها مشکل هست و خواهد بود
که به خوشی های اینستایی ملت دل خوش نکنن و حسرتش رو نخورن و بدونن بین ظاهر و باطن زندگی آدم ها فاصله زیاده

+ در کنار همه راه حل ها که می دانید، به گره گشایی دعاها اعتماد کنید و از آن آرامش بگیرید.

+ 18:22 || آویزون خدا