مجری های دغدغه مندِ تلویزیون همواره میگفتند آی خانم خانه دار،بطری پلاستیکی را قاطی بقیه زباله ها نریز، اما من گوش نمیکردم!
شاید به خاطر اینکه حوصله ام نمی رسید
میگفتم حالا یک بطری آب معدنی یا یه جعبه رشته من چ میشود که بخواهم جمع اش کنم و بعد ببرم اووووه تا خیابان بالایی و بدهم به آن مردی که رنگِ کِرم شلوارش از شدت لکه های قهوه ای ،معلوم نیست .
همان که با دستهای همیشه کثیفش دم درکیوسک بازیافتی نشسته و یک ریز تخمه می خورد.
باری برای فهم این موضوع هم زبانِ گویا بود هم دیده بینا،اما کو گوش شنوا؟
نه من همت این کارا را داشتم نه ابالقاقاله به واقع وقت بردن زباله خشک را
لفظا قبول داشتم که این کار لگد به حرمت طبیعت است و بازگشت منابعِ هر چند کثیف به چرخه زندگی لازم است اما باز تفکیک نمیکردم و به جهت تناقص قول با فعل همیشه پیش وجدان خود، شرمنده بودم.
اما از وقتی که به این محله و این آپارتمان آمدیم،دیدن هر روزِ زنی چادر رنگی به سر و گونی بزرگ آبی به دوش، از آن موارد خاصی بود که حس کنجکاوی آدم را بر می انگیخت.
برای اولین بار که دیدمش دلم حسابی برایش سوخت .
او در میان زباله هایی که عده ای از مردم، روزِ روشن بیرون می گذاشتند، روزیِ خودش را جستجو میکرد.
نه از روی اختیار ،بلکه به اضطرار...
گاهی عصر ها که باقاقاله پیاده روی میکردیم ،می دیدم مدت طولانی مشغول زیر و رو کردن یک کیسه سیاه که محتویاتش دل آدم را بهم میزند بود ،فقط برای پیدا کردن قطعه کوچکی از مقوای بیسکوییت!
گاهی هم چند تا بچه دنبالش راه می رفتند
بعد ها بود که فهمیدم رقیه و فاطمه دو دختر ده و دوازده ساله ای که در مسجد قاقاله را سرگرم میکردند تا من نماز بخوانم و قاقاله هم در خوراکیها شریکشان میکرد، دخترهای آن زن بودند.
بعد فهمیدم دو بچه کوچکتر هم دارد که آخرینش شش هفت ماهی از قاقاله خان کوچکتر است.
به جز آن بچه آخری که تنها پسرش بود، قیافه هیچ کدامشان نمیخورد که افغانی باشند .
از عالم خانم شنیدم پدرشان افغانستانه و معلوم نیست چ میکنه..مرده است یا زنده و این زن با چهار تا بچه اینطور در همسایگی ما ، با مشقت زندگی میکند.
عالم خانم در مسجد برایم گفت و گریست و من شنیدم و زار زار گریه کردم.
از آن پس بود که زباله هایم تفکیک شد ،بازیافتی هایش هر چند کوچک درون گونی کوچکی که در بالکن گذاشته بودم جمع می شد و سر هفته دم در خانه شان می گذاشتیم.
حالا دیگر قاقاله هم بلد شده قوطی شیر کاکائواش که تمام میشود پرت میکند سمت بالکن و از شعف جیغ میکشد که مامان انداختم برای اوغانی ها☺️
سال پیش بود که مریضی روحی اذیتم میکرد،به هر دری میزدم حل بشو نبود که نبود،افکاری ضاله، مثل خوره روحم را میخورد و در این میان شیطان رجیم هم با لاطائلاتی که مدام در گوشم میگفت، ذهنم را پریشان میکرد.
دردی نگفتنی در دلم ،اوضاع بدی ساخته بود که نه توان خراب کردنش را داشتم نه اعتقاداتم اجازه ساختنش را می دادند.
روزی که برای رفع بی نظمی، کمدم را تمیز میکردم چشمم به صندوقچه بدلیجاتم افتاد از همان ها که برای هر دختری در نوجوانی و جوانی بت میشود و کسی اجازه دست زدن به آن پک دوست داشتنی را ندارد،حتی مادر!
با دیدن گوشواره ها و گردنبند های مهره آویزووون چقدر خاطرات بچگی برایم زنده شد،چقددددددر اینها را دوست داشتم.
یک آن یاد فاطمه و رقیه افتادم ،شاید که نه حتما آن ها هم از این جور عجق وجق ها دلشان میخواهد..
تصمیم گرفتم این مهره های به نخ بسته شده را از خاطره شدن در بیاورم و نگذارم آرزوی دختری باشند که مادرشان پول برای این جور چیزها ندارد که بدهد!
گفتم خوب است بدهم به آنها که شده برای ساعتی دنیا برای شان در رنگارنگ ترین و روشن ترین حالت ِ خودش باشد.
همه شان را دادم به دست رقیه که در کوچه با خاک ها و آجرها بازی میکرد،خیره نگاهم کرد، به چشم های گرد شده اش فهماندم که با فاطمه قسمت کند.چشم چشم میگفت و به سمت خانه مخروبه شان میدوید،سر آخر هم به همه مقدساتش قسم خورد که عاشق من است:)
به یک هفته نکشید مشکل روحی ام حل شد!
و این روزها که هجمه سختی و غمِ بیماری همسرم را احاطه کرده بود ، یک مرغ نذر بهبودی اش کردم و بعد از اتمام قرنطینه خانگی مان خریدیم و در خانه شان تحویل دادیم.
داشتم فکر میکردم بودن آنها در محله و بهبودی حالِ ما به واسطه خوب کردن حالِ آنها اگر تحقق کلمه تکراری نعمت نباشد چ میشود اسمش را گذاشت.
منکه در هر سختی و مشقتی به آسانی شهامتم را از دست میدهم و پقی میزنم زیر گریه، پس بودن اینها کنارم جورِ انکار نشدنی تاثیر میگذارد روی حال و افکارم.
دردو رنج های مردم باید نیروی حرکت دهنده من باشد، که میدانم در این راه هر چه تند بروم بازهم کند رفته ام.
و امروز که خبر بستری شدن یکی از دوستانم را شنیدم نیت کردم یکی از چادر مشکی هایم را بدهم به آن زن که همیشه چادر رنگی به سر در کوچه ها میرود.
میدانم که نو نیست و من انقدر گذشت ندارم که بروم بازار و یه چادر پانصد تومنی برایش بخرم اما انگار این چادر را از همان روزی که خیاط برش زد برای این زن دوخت !
من همیشه از بلندی بیش از حدش گله داشتم و همتِ کوتاه کردنش را نمیکردم، درست به این خاطر کمتر استفاده شده و به قول کاربران اپلیکیشنِ دیوار، در حد نو است ☺️
پ ن۱:لِلْفُقَرَاء الَّذِينَ أُحصِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّه لاَ يسْتَطِيعُونَ ضَرْبًا فِي الأَرْضِ يحْسَبُهمُ الْجَاهلُ أَغْنِياء مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهم بِسِيمَاهمْ لاَ يسْأَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا وَمَا تُنفِقُواْ مِنْ خَيرٍ فَإِنَّ اللّه بِه عَلِيمٌ
...آنها را از سيمايشان میشناسی. با اصرار، چيزی از مردم نمیخواهند، و هر مالی به آنان انفاق كنيد، قطعاً خدا از آن آگاه است.
پ ن۲:اگر به عقد طالبان در آوردن دختران نوجوان افغانی،درست باشد! به جاست که از این درد بمیریم ...
+ دو دقیقه روضه در ادامه مهمان ما باشید
من یک خیاطم، تخصصم هم لباس مجلسی بوده
اکنون که بعدِ سه سال کار نکردن،بحول الله و قوته عُذرم مرتفع شده ، دوباره دست به قیچی شدم.
اما هر چه ژورنال های اینستا را زیر و رو میکنم نمیتوانم با این مدل های جدیدِ دوخت کنار بیایم.
اگر هفت هشت سال پیش برای یک لباسِ مجلسی، سه متر ساتن میخریدی و نیم متر تور کش،حالا باید سه متر تورکش بخری نیم متر ساتن تازه آن هم فقط برای جاهای خاص که نصفش دور ریز میشود!
راستش را بخواهید من اصلا به این مانتو های گشادی که کلی پارچه خرجش شده ولی پوشش ندارد ، علاقه ندارم .
از همانهایی که نصف بیشتر پارچه به طرز ناموزونی پایینش آویزوووونه
من دوست دارم مانتو کتی بپوشم حتی اگه ظِل تابستون باشد...
چون آستین، یقه، دکمه ،همه چیزش به قاعده است.
جاری بزرگی دارم که شک در خلوصِ محبتش، گناه کبیره است.
هفته پیش تماس گرفت ،بعد سلام و احوال پرسی درکمال ادب درخواستی از من داشت.
وقتی حرف های پر از مِهرش که در نهایت قرابت با ذهنیاتش بود تمام شد ،متوجه شدم برای عید غدیر پارچه ای خریده و میخواهد مطابق عکسی که در ایتا برایم میفرستد ،بدوزم.
عکساز همان مدل هایی بود که نمی پسندیدم ولی به جبران همه خوبی هایی که بی منت برایم کرده بود،دست به کار شدم و برای کارم دلیلی غیر از علاقه قلبی ام نداشتم.
دیروز پارچه را روی زمین پهن کرده الگو انداختم، تا قیچی را برداشتم دیدم انگار کسی با دست تقه ای به در زد.
میدانستم هاجر خانم پیرزنِ همسایه روبرویی است چرا که اوفقط اینگونه در میزند☺️
از آن آش های مخصوص خودش پخته بود.همان ها که برگ پیازچه خرد شده و سیر فراوان دارد.
همیشه میگویدبرای قاقاله آورده و من هر بار با لبخندی بدرقه اش میکنم و نمی گویم قاقاله خان باراکا خور اصلا لب به آش نمی زند.
ولی از فرصت پیش آمده برای رفع دلخوری احتمالی از سرو صدای قاقاله و کسب حلالیت از پیر زنِ چشم آبیِ تنها که نیاز به آرامش دارد،استفاده کردم.
و رژه ی ملحقات کلمه «ببخشید» راه انداختم.
زبانِ پر مهر پیرزنِ همه چیز فهم وسرد وگرمِ روزگار چشیده ای که میگفت :خدا ببخشه ، شد رزقِ روشن روحم :)
آش را که روی کابینت گذاشتم به اتاق رفتم تا ادامه کارم را انجام دهم و دیدم قاقاله قیچی به دست یک طرف و پارچه جِر واجر جاری جان طرف دیگر است😐
پ ن ۱:عزیز جون خدا بیامرزم در طول سال برای روز عید غدیر یکلباس هنوز نپوشیده نگه میداشت. به لباس نوِ عید غدیر عجیب علاقه داشت.
امسال من از دوست وبلاگی عزیزم(ام شهر آشوب) که کانال روسری فروشی سُندس رو دارد،یک روسری خریدم ...مبارکم باشد:)
آدرس وبشون رو تو کامنتا دادم،بلاگفا با بیان شاخ به شاخه نمیزاره آدرس بدم :(
پ ن ۲: هفت آسمان و عرش خدا را که رد کنی
قدت نمیرسد که علی را رصد کنی
+الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایته علی ابن ابي طالب و اولاده المعصومين صلواه الله عليهم اجمعين