آویزووووووووووووووووووووون
سه شنبه پنجم مرداد ۱۴۰۰
لباس

من یک خیاطم، تخصصم هم لباس مجلسی بوده

اکنون که بعدِ سه سال کار نکردن،بحول الله و قوته عُذرم مرتفع شده ، دوباره دست به قیچی شدم.
اما هر چه ژورنال های اینستا را زیر و رو میکنم نمیتوانم با این مدل های جدیدِ دوخت کنار بیایم.
اگر هفت هشت سال پیش برای یک لباسِ مجلسی، سه متر ساتن میخریدی و نیم متر تور کش،حالا باید سه متر تورکش بخری نیم متر ساتن تازه آن هم فقط برای جاهای خاص که نصفش دور ریز میشود!
راستش را بخواهید من اصلا به این مانتو های گشادی که کلی پارچه خرجش شده ولی پوشش ندارد ، علاقه ندارم .
از همانهایی که نصف بیشتر پارچه به طرز ناموزونی پایینش آویزوووونه
من دوست دارم مانتو کتی بپوشم حتی اگه ظِل تابستون باشد...
چون آستین، یقه، دکمه ،همه چیزش به قاعده است.

جاری بزرگی دارم که شک در خلوصِ محبتش، گناه کبیره است.
هفته پیش تماس گرفت ،بعد سلام و احوال پرسی درکمال ادب درخواستی از من داشت.
وقتی حرف های پر از مِهرش که در نهایت قرابت با ذهنیاتش بود تمام شد ،متوجه شدم برای عید غدیر پارچه ای خریده و میخواهد مطابق عکسی که در ایتا برایم میفرستد ،بدوزم.
عکس‌از همان مدل هایی بود که نمی پسندیدم ولی به جبران همه خوبی هایی که بی منت برایم کرده بود،دست به کار شدم و برای کارم دلیلی غیر از علاقه قلبی ام نداشتم.

دیروز پارچه را روی زمین پهن کرده الگو انداختم، تا قیچی را برداشتم دیدم انگار کسی با دست تقه ای به در زد.

میدانستم هاجر خانم پیرزنِ همسایه روبرویی است چرا که اوفقط اینگونه در میزند☺️
از آن آش های مخصوص خودش پخته بود.همان ها که برگ پیازچه خرد شده و سیر فراوان دارد.
همیشه میگویدبرای قاقاله آورده و من هر بار با لبخندی بدرقه اش میکنم و نمی گویم قاقاله خان باراکا خور اصلا لب به آش نمی زند.


ولی از فرصت پیش آمده برای رفع دلخوری احتمالی از سرو صدای قاقاله و کسب حلالیت از پیر زنِ چشم آبیِ تنها که نیاز به آرامش دارد،استفاده کردم.
و رژه ی ملحقات کلمه «ببخشید» راه انداختم.

زبانِ پر مهر پیرزنِ همه چیز فهم وسرد وگرمِ روزگار چشیده ای که میگفت :خدا ببخشه ، شد رزقِ روشن روحم :)

آش را که روی کابینت گذاشتم به اتاق رفتم تا ادامه کارم را انجام دهم و دیدم قاقاله قیچی به دست یک طرف و پارچه جِر واجر جاری جان طرف دیگر است😐

​​​​​

پ ن ۱:عزیز جون خدا بیامرزم در طول سال برای روز عید غدیر یک‌لباس هنوز نپوشیده نگه میداشت. به لباس نوِ عید غدیر عجیب علاقه داشت.
امسال من از دوست وبلاگی عزیزم(ام شهر آشوب) که کانال روسری فروشی سُندس رو دارد،یک روسری خریدم ...مبارکم باشد:)

آدرس وبشون رو تو کامنتا دادم،بلاگفا با بیان شاخ به شاخه نمیزاره آدرس بدم :(

پ ن ۲: هفت آسمان و عرش خدا را که رد کنی
قدت نمیرسد که علی را رصد کنی

+الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایته علی ابن ابي طالب و اولاده المعصومين صلواه الله عليهم اجمعين

+ 16:28 || آویزون خدا
دوشنبه هفتم تیر ۱۴۰۰
آدم دیگری شده ام...

به گمانم این سومین بار است که درباره اش مینویسم و از خواننده های پاستوریزه بی دغدغه در این مورد،بابت چندش بودن ماجرا، عذر خواهم.

در همین ابتدا بیان کنم اگر‌شرع مقدس اجازه میداد، زنان ابرو نازکی که غالبا در خلال صحبت پلک هایشان بسته و ابروانشان بالاست را با دستهایم خفه میکردم....
همان ها که حتی توانایی ماهیچه های تناسلی کودکشان را برتر می بینند وهر جا مینشینند میگویند: من بچه را از پوشک گرفتم و اصلا و ابدا یک جای خانه هم نجس نشد!

بلعیده شدن توسط یک مار بوآ برایم سهل تر است تا باور این ادعا...
البته که دیوار حاشا و اقبال بعضی ، هر دو بلند است و نمیتوانم و نمیخواهم در مورد صحت و سقم این قضیه قضاوت کنم...


ولی ما بر مبنای آنکه بر دیوار تمام زندان ها مکتوب است که (این نیز بگذرد) سه دفعه تلاش ناموفق و شستن فرش های هنوز پا نخورده را به امید روزهای بهتر،تاب آوردیم.

بعد سه پروژه ناکام ،تصمیمان این شد خانه را از فرش و موکت و پادری خالی کنیم و مدتی با کفش روی سرامیک راه برویم و زندگی را کف زمین ادامه دهیم،تا برسیم به آنچه خواهانش هستیم...

حالا قاقاله را رها کردیم هر چ میخواهد بکند تا بلاخره به خود بیاید که جای این کارها مکان دیگری است....

بماند که اولین ضربه تبعات این تصمیم خطیر به جان خودمان خورد
و در جدید ترین حالاتش دستش به جلو یا عقب، پریشان به این طرف و آنطرف میدود و فریاد برمی آورد: آی دارد می ریزد... پوشکم کنید. پوشکم کنید

ومن اگر آدم چند سال پیش بودم قطعا طاقت این برهه سخت از زندگی‌را نداشتم
آن روزها که بابت به در رفتن بادی نه چندان ملموس از پسرِ سه ساله کبری خانم که با مادرش برای خیاطی به خانه مان آمده بود ،زمین و زمانِ وجودم را به هم دوختم و به نشانه اعتراض اتاق خیاطی را روسری به دماغ ترک کردم و در دلم پیف پیف ردیف میکردم.
فکر آنکه این روزها همین آدم بدترین چیزی که به ذهن میرسد رابا دست به چاه توالت روانه میکند ،دیوانه کننده است!!!

قطعا آدم دیگری شده ام که میتوانم به مردی که روی مبل لم داده و دائم میگوید «انشالله که پاکه» لبخند‌بزنم و شیلنگ و طشت را تنهایی جابجا کنم و به صورت موشک وار از عقاید مرجع تقلیدِ درونم من باب نجس بودن زمین،مسئله ردیف نکنم...

من آدم دیگری شده ام که دیگر خودم را عذاب نمیدهم لرزش صدا وضربان قلبم را حس نمیکنم وقتی او برای یک جیش ناقابل هزار جور عور و اطوار در می آورد و دست آخر هم ناکام به اتاق برمیگردیم...

بله،من آدم دیگری شده ام که به جای سر سجاده، ساعت هایی که پیِ قاقاله در توالت نشسته ام ،سعی میکنم سیمم را به خدا وصل کنم تا مقدمه ای شود بر این شعور و آگاهی که خدایا همانطور که ظاهرم را به امر تو از کثیفی ها طاهر میدارم مدد بده تا باطنم را از گناهان و معاصی دور نگه دارم و قلب و درونم را از خبائث معنوی و اخلاق ناپسند تطهیر کنم و وجود خویش را از هر چه غیر از توست پاک گردانم تا لایق دیدار و وصلت گردم..

اما در این لحظه، پایان پروژه (گودبای مای بی بی) را اعلام میدارم​​​​​


این چند روز از خوشی اینکه دیگر قرار نیست مدام پوشک ببندم ، قسمت های بی ادبِ مغزم آهنگ غیر مجاز پخش میکند انگشتانم بی اختیار بشکن میزنند وهمزمان جاهایی از بدنم‌ را وادار میکند حرکات بندری بزنند...

آری،حال خوبم فراتر از هرگونه توصیف است:)

پ ن ۱: آب کشیدن و تطهیر اشیائی که نجس می شوند بسیار ساده است و اسلام در بحث طهارت و نجاست سخت نگرفته و در مقابلش احکام خمس، دقیق و پیچیده است...
عجبا از ما که این را سخت میکنیم و آن را ساده می انگاریم!

پ ن ۲:مردها را تشویق به دادن خمس کنید.همانطور که هر روز خانه و زندگیتان را از کثیفی دور میکنید،بگذارید مالتان هم پاک شود...حقیقتا زن اگر بخواهد،مرد میتواند

+وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ

+ 1:50 || آویزون خدا
یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۹
آبی که ریخت...

هیچ وقت فکر نمی کردم که روزگار ،روزی را نشانم بدهد که از جیش کردن یک نفر آنقدر ذوق کنم.
این روزها یک دستم به طشته یک دستم به شیلنگ
یک چشم به گوشیه یک چشم به شلوار بچه مخصوصا قسمت عقبی اش
آخر آب قاقاله هیچ جوره با شورت آموزشی تو یه جوب نمیره و شعارش اینه: یا مرگ یا مای بی بی !!!
از احوال مبلا و فرشهای خونه ام نپرسید اعصابم آسوده تر است...
روانشناسان مدرک گرفته از فلان کشور های خارجی در حوزه کودک معتقدند که به هیچ وجه نباید به بچه بگویی چرا اینجا جیش کردی، روی روحیه اش تاثیر بد میزاره و نباید بابت ریخته شدن شماره دو روی فرش نازنینت سرش داد بزنی و گیسوان بکنی و پنجه به صورت کشان جیغ بزنی...فقط و فقط باید بخندی!

این روزها مدام انجام عمل طبیعی مثل جیش رو به قاقاله یادآوری میکنم و او میگوید مامان ندارم چند بار می‌پرسی
بعدش میگم خوب دوسم چی؟ دوسم داری؟می خنده و میگه : دارم :)
بعدش میاد تو بغلم و یکهو حس میکنم تمام بدنم خیس شد
این روزها میفهمم خیلی سخت است نتوانی از بین خنده، گریه،فریاد و چیزهای دیگری که میتواند آدم را خالی کند یکی را انتخاب کنی!

پ ن 1: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ

پ ن2: کاش یکی بود که مدام بهم یاد آوری میکرد که تو براى هدفى متعالى آفريده شدی كه راه رسيدن به اون، عبادت خدا است.
آخه من خیلی وقتا خیلی جاها بندگی رو یادم می ره و آبی که ریخته رو هم نمیشه جمع کرد !

+ 8:14 || آویزون خدا
شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۹
شیر پاک خورده...

در پاسخ به جمله امری " باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود" که با سوت و دست وجیغ حضار همراه بود ،مادر شوهرم گفت:"باز شد دیده شد خیلی پسندیده شد"
از نگاه های گاه به گاهی که به رنگ جیغ قابلمه ها میکرد و پشت بندش با تلطف هر چ تمام تر تبسم شیرینی به چهره ام میزد، دانستم که وجود مقدس پیامبر اکرم چ خوب گفته اند :هدیه دادن سبب نزدیکی دلها میشود.


در جمعشان سر سفره مثل همیشه این تعارفات بود که حرف اول رو میزد و به همگی اصرار و التماس که کم شکمتان نگذارید ...مادر شوهرم که درست روبرویم نشسته بود گفت :آویزوووون چرا گوشتای خورشت رو نمیریزی بفرما...منم گفتم دست شما درد نکنه..بعد چن ثانیه یه قاشق پر گوشت از خورشت بلند کرد که بزاره رو برنج خواهر زاده شوهرم و من تصور کردم میخواد برا من بریزه و بشقابمو جلو همه بلند کردم ...
به طرز زائد ا لوصفی ضایع شدم و گوشه بینی ام را خاراندم و تا جمع شدن سفره دیگر چشم بلند نکردم...


خیلی وقته به قاقاله یاد دادم که بعد از غذا خوردن دستای کوچولوش رو به آسمان بلند کنه و بگه 'خدایا شکرت' و بعد از اون یه دعایی میکنه...
چون مبدع این کار خودم بودم پس دعاهای بعدیشم طبیعتا به نفع خودم و بچمه...به طور مثال یاد میدم که بگه "خدایا به بابا بگو قاقله رو ماچ آبدار کنه"...یا به کسای دیگه ای که تو خونه حضور دارند بوس بشه... معمولا دعاهای قاقاله سریع الاجابه هستند
البته اگر پدرش که گاها برای شانه خالی کردن هزار جور کچلک بازی در میآورد کیفش کوک باشد ...
خلاصه آن شب هم بعد شام به جهت ماس مالی رفتار خنده دارم در گوش قاقاله دعایی برای مامانی و بابایی اش یاد دادم که کف همه در دم برید...


و بعد از آن نمیدانم کدام شیر پاک خورده ای ،مخفیانه در مقام تعلیم قاقاله قد راست کرده و در این امر احساس وظیفه کرد
این شد که از فردایش دیگر بعد از سیرشدن از غذا دستهایش بلند شده و میگوید :خدایا شکرت.. خدایا به من یه داداش بده!
حالا بعد از چند روز وقتی با خنده های من و گاها اخم های پدرش مواجه میشود در گفتنش حریص تر شده و حتی بعد از خوردن شکلات باراکا با بی باکی دستهایش رو به آسمان است و دعای مذکور را عاجزانه از خدا طلب میکند...

هر چند که کنکاشت و شناسایی خورنده شیر پاک خیلی برایم سخت نیست...
همانکه سوراخ اجابت دعایی که با هزار مرارت و خون دل،تازه پیدا کرده بودیم را یک شبه به راحتی آب خوردن پر کرد...

پ ن1:چ بد گمانند به خدا،آنانکه به جهت رزق و روزی بچه دار نمی شوند و چ بی رحم آنانکه صیادانه ماهی کوچکی که در دریای وجودشان رخنه کرده را سقط میکنند و نمی دانند چ لذت هایی را از خودشان ساقط کردند...

پ ن2: وَاللَّهُ يَرزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيرِ حِسَابٍ.

پن3: کاش یه ادکلنی بسازن که بوی گردن نوزاد دوسه ماهه رو بده

+ 10:31 || آویزون خدا
یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۹
قیدشو بزن...

گلدون کریستال طلایی و آبکاری شده به دست سلطان بلور ژاپن که سه کنج دنج پذیرایی روی میز گرد کوچک چوبی گذاشتم رو خیلی دوست دارم،ممکن است به خاطر شکستنش توسط قاقاله ،قید هر هشت جلد کتاب تربیتی 'من دیگر ما' رو بزنم وسرقاقاله که مثل خرگوش افتاده گوش یه گوشه ایستاده بلند و بی حد و بی عدد دااااااااد بزنم.
سالاد ماکارانی رو خیلی دوست دارم،ممکن است به خاطر خوردنش قید خواب عصر گاهی رو بزنم و ساعتها روی پا بایستم و با چاقویی که سخت می بره سرو کله بزنم.
قاقاله رو خیلی دوست دارم ممکن است به خاطرش قید اخلاق و منش انسانی رو بزنم و به جهت دست پسرهمسایه که طی بازی تا مرفق تو چش و چال قاقاله رفته چهره ام رو درهم و اخمو کنم تابچه حضور لولویی که مامانش بارها منکر وجودش شده رو به وضوح درک کنه.
النگوهامو خیلی دوست دارم ممکن است به خاطرش قید آه دل خواهان زنهای آبرودار رو بزنم و تو مهمونی ها خیار رو به سبک 'الک دارید' پی در پی برش عرضی بدم و با صدای جیرینگ جیرینگشون عیب دیگرم یعنی خودنمایی رو به منصه ظهور برسونم.
همسرم را خیلی دوست دارم ممکن است به خاطرش قید النگوهای طلام روبزنم تا کمتر در این اوضاع اقتصادی زیر بار قرص و وام مسکن بره.
خواندن قرآن با صوت و لحن را زیاد دوست دارم ممکن است به خاطرش قید گوشهای تیز و اعصاب ضعیف پیر زن تنهای واحد بفلی را بزنم و آنقدر مدهای سوره اسرا را بشکم که سعدغامدی (قاری محبوبم)از آنطرف دنیا ندا سر دهد الله الله
مرحبا به این شاگردی که با نوارهایم تربیت کردم حلالت باشد آن شیر خشکی که پدرت ساعت ها در صف اش ایستاد ومادرت با شیشه به خوردت داد.


اما امروز از خودم و همه خواسته هام ترسیدم وقتی تاریخ رو میخواندم و فهمیدم 'عبدالملک بن مروان' قرآن رو خیلی دوست می داشته واز نظر مردم فرد عابد و زاهدی بوده طوری که او را 'حنانه المسجد 'یعنی کبوتر مسجد می نامیدن
وقتی حکم پادشاهی و حکومت داریو به دستش دادن قید قرآن رو زد و خطاب به کتاب خدا گفت "هذا فراق بینی و بینک و هذا آخر العهد بک" این آغاز جدایی میان من و توست و این آخرین دیدار با توست...


پ ن1:لبخند رضایت حضرت کوثر(سلام الله علیها)را دوست دارم ممکن است روزی برای حس کردنش قید همه هواهای نفسانی و شیطانی ام را بزنم و آدم بشم...رب اعوذ بک من همزات الشیاطین

پ ن2:دیوار به در گفت مبادا که شوی باز...این سینه دگر طاقت مسمار ندارد

+از معناش زیادسر در نمیارم ولی گوشکردنش عجیب اشکمو در میاره کلیک

+ 11:57 || آویزون خدا