اکبر زاده انسان شریف،مهربان،مردم دار و البته بی سرو صدایی بودکه سر کوچه خانه قدیمی ما بقالی داشت.
نه خیال کنید سوپری بلکه بقالی به معنای واقعی کلمه
دکانی پر از کیسه های توت خشک ،انجیر خشک،تخمه حبوبات،لواشک و این جور چیزها
اصلا مغازه اش ترکیبی از بقالی و عطاری بود
این را شبی دانستیم که برادرم به جهت خوردن برگه های قیصی شکم روی پیدا کرده بود و راه به دکتر نداشتیم و پدرم از مغازه آقای اکبر زاده دم کرده گیاهی ضد اسهال گرفت!
از کنار مغازه اش که رد میشدیم تا برسیم به مدرسه تلفیقی از بوی قره قورت، کشک ،تخمه هندوانه،پفکِ فله و این چیزها مشاممان را قلقلک میداد
هنوز هم گاهی که به آن محله سر میزنم ربع ساعت جلو مغازه اش می ایستم تا نوستالژی آن بو برایم تداعی روزهای خوش بچگی شود.
اگر چینِ گونه ،چروکِ پیشانی و سفیدی مو را فاکتور بگیریم اکبر زاده هنوز هم همان اکبر زاده است با همان لبخند همیشگی:)
اکبر زاده دو دختر داشت که اولی دو سالی از من بزرگتر بود و دومی دوسالی کوچکتر
اسم دخترانش را نمیدانستم فقط به دختر اکبر زاده میشناختم، هر دوشان در مدرسه ما بودند
سعید ،پسر دوست مادرم که همیشه با موتور جلو دبیرستان ما مانور میداد عاشق دختر کوچک اکبر زاده شد و دختر اکبر زاده هم انگار باچشمک های سعید دلش غنج رفته و نیشش باز شده و با بهره مندی از ظرفیت ها و ظرافت های دخترانه به در خواستش پاسخ داده بود.
سعید،چشمان زاغِ درشتی داشت که با موهای لخت خرمایی و تیپ به روز اش خوراک دختران دبیرستانی که جوش های غرور تازه روی پیشانی شان تُک زده، بود.
دختر دوم اکبر زاده هم انگار یک دل نه صد دل شده بود. و از اینکه بین آنهمه دختر ،سعید او را انتخاب کرده بود در پوست خود نمی گنجید
آشنایی و روابطشان غریب به یکسال طول کشید
انقدری که به جز آقای اکبر زاده همه اهل محل، دوست و آشنا می دانستد.
اکبر زاده کلا به مسائل اطرافش خنثی بود.
«من دو دختر دارم و تا دختر اولم ازدواج نکند دومی را به خانه بخت نمی فرستم حالا اگر سعید آقاعاشق است تا موقع ازدواج دختر اولم صبر کند »
این حرف را خودم از زبانِ زنِ اکبر زاده شنیدم،وقتی روی کمر مادرم سوار شده بودم و بی اعتنا به حرص و جوش های مامان، گوشم را چسبانده بودم به تلفنی که روی گوش مادرم بود .
مادر سعید که به خاطر همسایگی ما با زن اکبر زاده از مادرم خواهش کرده بود برای امر خیر با او تماس بگیرد بعد از شنیدن جواب گفت :حرفِ زنِ اکبر زاده منطقی نیست!
به هر حال و به گمان من اگر قسمت می بود مادرش دست از عقایدش بر میداشت.
واما سعید که مثل ارسطوی پایتخت آدم ازدواجی بود هر جوری شده دل از دختر اکبر زاده کَند و رفت پیِ کس دیگری وسرنوشت برای او ازدواج با دختری از شهر دیگر بنام مریم را رقم زد.
مریم هم به واقع چیزی از زیبایی کم نداشت،دختر خوب و مهربان با لهجه دوست داشتنی که از همصحبتی با او سیر نمیشدی...
دیروز که در جلسه روضه کنارم نشست، دستم را گرفت و پای درد دل اش باز شد.
بمبی در گلویش در انتظار منفجر شدن بود...
از سعید گفت که سر کار نمی رود، سالهاست به اوخرجی نمی دهد و مریم از سودِ پول ارث پدرش که سپرده گذاشته خرج خودش و دخترش را می دهد.
از ولخرجی های مدام سعید برای دوستان و عیش و نوش های شبانه با رفقایش گفت
اینکه ساعت سه و چهار صبح به خانه می آید و محلی به او و دخترش نمی دهد
مادرش هم پشت پسر عزیز کرده مثل کوه ایستاده!
گفت که صدای اعتراض اش در هوا گم می شود و به گوش کسی نمی رسد.
از آه و ناله های مریم فهمیدم که سعید کماکان دارد دنبال افق تازه میگردد!
بگردید و تهدیگ مطلب را در بیاوردید...
دیروز دلم برای مریم که با فوت پدر و مادرش بی کس و کار شده بود و چاره ای جز ادامه این زندگی نداشت،سوخت
وگفتم شاید آن روز که دختر اکبر زاده فهمید سعید ازدواج کرده و شنیدیم تا صبح گریه میکرده فکر میکرد اقبال او به آخر رسیده است.
او که به جهت خودزنی و خراش های روی صورتش تا یک هفته در مدرسه پیدایش نمی شد ،شاید آن روز نمیدانست اگر صبر کند آینده چقدر زیباتر برایش رقم می خورد
آینده ای که من خودم از دور با چشم دیدم شوهر دختر اکبر زاده دم مغازه پدرش برای همسری که حدود چهار سال از ازدواجشان گذشته، درِ ماشین را باز میکرد و من آن لحظه کیف کردم و برایشان آرزوی خوشبختی...
پ ن ۱: وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ بقره ۲۱۶
و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است، و خدا داناست و شما نمی دانید.
پ ن۲:.برای اینکه بهشتی شود کسی کافیست به قدر یک سر سوزن محبت زهرا کلیک
بعد میای هر جا میشینی میگی نمیدونم این بچه به کیرفته که انقددددر حساسه!
حالا خانم صفاری شب قبل مهمون داشته و کشک بادمجون مهمونی اش زیاد اومده و صبحآورده شرکت و توی آبدارخونه گرم کرده و روی میز شوهرت گذاشته و گفته اینو مخصوص شما آوردم!
حالا شوهرت اون موقع از فشار زیادِکاری بسیار گرسنهبوده و خورده و خیلی بهش چسبیده و به به گفته و عصر اومده خونه تا شب از دستپخت خانم صفاری تعریف کرده
دلیل نمیشه یک روز درباره اش فکر کنی اعصابتو مورچه ملخی کنی و متصل اُرد بدی و تو دلت بگی حتما شوهرت دیگه دوست نداره
دلیل نمیشه که انقدر خودتو اذیت کنی و کل آپارتمان رو با بوی پیاز داغ پر کنی و بادمجون های فریزی رو در بیاری و نهایت تلاشت رو بکنی که رو دست خانم صفاری یه کشک و بادمجون مخصوص آویزووون پز درست کنی
چرا سعی میکنیکمتر کشک بریزی چون شنیدی کشک و بادمجون خانم صفاری کم کشک داشته در صورتی که خودت همیشه با کشک فراووون درست میکردی؟
چرا بر خلاف میل ات سیر داغشو زیاد میکنی؟
چرا اینبارم مثل همیشه گردو رو داخلش نمی ریزی و سعی میکنی با گردوهای درسته و نعنا داغ تزیینی شبیه آنچه شنیدی در بیاری؟
چرا انقدر حساس شدی!
این وسواس های کشکی رو بیخیال شو...
پ ن:مَن كانَ يُريدُ العِزَّةَ فَلِلَّهِ العِزَّةُ جَميعًا سوره فاطر آیه ۱۰
همه عزت ها و ذلت ها دست خداست یعنی اگر محبت و عزیز شدن میخواهی رابطه ات را با او قوی کن و از او بخواه ...
چ بسیار زیبا ترین، کدبانو ترین و حتی با محبت ترین زن ها که عزیز دل همسرشان نبوده اند. گواه من هزاران زن که زخم ها در درونشان دهان گشودند و هر روز داغی تازه و اندوهی دوباره به مبارک باد قلبشان می آید.
پ ن ۲:از فضای اینستا متنفرم ،اخیراً پیجی زنانه دیدم که همه تحصیل کرده و اکثرا متاهل
از خوانندگان گرامی عذر میخواهم که در پیج خواندم خانم ها ادرار میکنند در شربت آبلیمو و به خورد شوهر بخت برگشته شون میدن چون شنیدن محبت مرد رو به زن زیاد میکنه!
تازه یکیشون گفت من این کارو کردم و به خورد مادر شوهرم دادم!!! خانم ،هزار هم با خوندن کتاب خارجی خورشید وجودت را روشن نگه داری این ابر نادانی است که از چشمانت میبارد! و هنوز هم وجدان سَر بیداری ندارد.
+ رضایت تو پایان همه درد هاست و آغاز آرامش و اطمینان و امید؛
+یا سریع الرضا