آویزووووووووووووووووووووون
دوشنبه پنجم دی ۱۴۰۱
بَنّاها

به استثنای بابای قاقاله که ساعت شش و نیم صبح نه یک‌دقیقه زودتر نه یک دقیقه دیرتر در آن هوای نسبتا تاریک، باکیف قهوه ای روشن از ساختمان میزنه بیرون ،شغل بقیه مردهای ساکن در آپارتمان ما آزاده و برای پاشدن از خواب و بیرون رفتن از منزل در بند ساعت و دقیقه و ثانیه اش نیستن

درست به همین دلیل، مدیر ساختمان که ایشون هم در کار نصب دوربین مدار بسته است و خودش طرفهای ده یازده از خونه میزنه بیرون کروکیِ زنگِ طبقه ما رو برای شاگرد بنّا کشیده و تاکید کرده که صبح زود فقط این زنگ رو بزنه


در صورت باز نکردن انقدر بزنه تا بلاخره باز بشه چون مادرِ قاقاله همیشه خونه است و تاکید دوباره کرده به هیچ وجه حق نداری زنگ های دیگه رو بزنی 😐
اینو شاگردِ بنّا با سیبیل های چخماقی از بنا گوش در رفته پس از آنکه مدتی زُل زُل نگاهش را به دوربین انداخته بود از پشت آیفون به خودم گفت😐😐

ماه پیش همه اعضای ساختمان به انضمام آن یک واحد خالی که صاحبش خارج تشریف داره و به صورت ویوئو کال همراه جلسه بوده متفق القول شدند که تا عید نشده راهرو های بلند و درازی که بعد چند سال یک فوج عنکبوت بر گوشه گوشه اش پرده دری دارن رو سنگ آنتیک بزنن

و حالا هر روز صبح زود من با صدای زنگ بنّاها از خواب بیدار میشم و با سرو صدای تیر و تختشون دیگه خوابم نمی بره
طبق برنامه از پیش تعیین شده دیروز نوبت ما بود که به بنّاها صبحانه بدیم.
و من اگه کاری داشته باشم خدا میدونه تا لحظه اتفاق اون موضوع چقدر درباره اش فکر میکنم و در ذهنم نقشه میچینم!
ابالقاقاله قبلا گفته بوده که هر چ دادی ،دادی و حتی اختیار انتخاب نوع صبحانه با خودم شد.

اول از نان و پنیر ساده شروع کردم و گفتم گردو هم کنارش میذارم.
بعد فکر کردم خودم چ چیز از همه بیشتر برای صبحانه می پسندم
راستش را بخواهید من از بچگی عاشق سیب زمینی رُبی بودم.
اسمش را مادرم همین گذاشته بود و وقت هایی که میخواست هورای منو بشنوه می پرسید: با سیب زمینی رُبی موافقی؟
فکر کردم خب من دوست دارم اما شاید بنّاها نپسندند
گفتم صبحانه مورد علاقه قاقاله تخم مرغ نیمروعه که همه دوسش دارن پس بهترین گزینه همین شد.

دو تا بنا بودند و چهارتا تخم مرغ شکستم وقتی توی سینی گذاشتم و براشون بردم، دیدم سه تا شدند!
بدو پریدم بالا و زیر گاز رو روشن کردم تا یه ظرف دیگه آماده کنم
و چ خوب شد که یکم از سیب زمینی ربی رو برای خودم جدا گذاشته بودم ،حالا همونا رو کنار بشقاب ریختم.
تخم‌مرغ اولی که شکستم سفیده اش شُل و آبکی بود.

یه لحظه گفتم عیب نداره بنّان دیگه هر چی باشه میخورن
حیفه دور بندازم!
ولی فکر‌کردم ،خودم همین تخم مرغ رو به قاقاله میدم آیا؟
این بود که خالی اش کردم تو سطل آشغالی شیطون رو لعنت کردم و دو تا دیگه شکستم:)

این عکس را برای ابا قاقاله گرفتم تا ببینه به بناها چی و چطور صبحانه دادم،هر چند که مثل همیشه نیم نگاهی بیشتر نینداخت و گفت هر کاری کردی خوب کردی😐اگه میدونستم میخوام اینجا بزارم ،حداقل دورشو مرتب میکردم 🥴کلیک


پ ن ۱: به همین زودی در کلاس حفظ رسیدیم به ابتدای جزء چهار

پ ن ۲: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّي تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ...

هرگز به نیكى دست نمى‏ یابید، مگر آنكه از آنچه دوست دارید، انفاق كنید

+سرور همه ما زن های عالم شب عروسیش ،درست همون موقعی که همه خودخواهی ها مال عروسِ مجلسه ، بهترین پیراهنش همون که خودش بهش احتیاج داشت رو در راه خدا، داد.

+ 8:59 || آویزون خدا