حس بدی نسبت به فیلم های مثبت هجده شبکه نمایش دارم
همان ها که صبح جمعه تکرارش پخش میشود.
اباقاقاله معمولا مجالِ تلویزیون دیدن ندارد الّا صبح جمعه ساعت ده صبح!
دقیقا همان وقتی که قاقاله چشم باز کرده و بعد یک هفته ندیدن پدرش میخواهد با او باشد و هر کاری را از او تقلید کند.
حتی تقلید دیدن فیلم های وحشتناک و خون آشام!
با ایما ،اشاره و سگرمه های توی هم به اباقاقاله که تذکر میدهم نبیند ،حق را به خودش میدهد که بعد یک هفته خواستیم یکفیلم ببینیم. اَه
تولد چهار سالگی قاقاله است ،بادکنک ها پرِ باد و کاغذ کشی ها از چپ و راست به دیوار آویز شدند.
مهمان ها چ فهیم اند که زود می رسند و بچه ای که از صبح سماق می مکد و مثل بُق زده ها برای خوردن کیک یک گوشه کِز کرده را بیش از این معطل نمیگذارند.
بعد دست و جیغ و هوراهای پیاپی شمع فوت و کیک برش میشود و حالا نوبت کادوهاست .
مهمانی که خودش پسر دارد حتما فکر کرده و این هدیه را مناسب قاقاله دیده و من به غیر پوشاندن، ذوق کردن و گرفتن عکس در آن زمان و مکان چ میتوانم بکنم که
در خانه ما ،حق همیشه با مهمان است کلیک
بعد چند هفته تمرین روی زیر و زِبَر ، فتحه و کسره بلاخره «قل اعوذ برب الفلق» را صحیح و از بَر خوانده
مادرم قولی داده که بعدِ موفقیت ،در فروشگاه ها بگردد وهدیه ای که هیچ وقت نداشته برایش بخرد کلیک
و مادرم حق دارد برای نوه اش هر چ میخواهد بخرد
وکی به مادرش گفته اُف که من بگویم؟
دم درِ کارگاه چوب بری ایست کردیم، دایی هایم روی تخت چوبیِ جلوِ در، هندوانه می لیسند و به ما بفرما زدند.
من، از ذوق دیدار دایی ها
قاقاله، از لَه لَه خوردن هندوانه
و اباقاقاله ،توی رودرباستیِ فامیلِ زن
همه بالاتفاق پیاده شدیم.
بعد خوردن هندوانه دایی کوچکم از فرط شادی دیدنِ نوه خواهرش به طرفهالعینی دستگاه بُرش را روشن کرد و بعد چند دقیقه از چوب های پِرتی اینسه قبضه سلاح سرد را در اختیار قاقاله قرار دادکلیک
و دایی هایی که همیشه حق دارند کودکان حلال زاده را مورد نوازش و مرحمت قرار دهند!
شَبش زمانی که من و قاقاله در مسجد زیره دعاگوی تک تک شما عزیزانِ جان بودیم، اباقاقاله مسئولیت سمباده زدن ورنگ کردن این سلاح ها را با اکرهِ تمام به عهده گرفت.کلیک
پ ن ۱: تا آن جا که حق دارید ،خشونت را از بچه ها دور نگه دارید.
پ ن۲ : من الان آدمی آرام هستم. آدمی با یک دستمال نارنجی بسته بهسر ، یکلیوان آب یخ و یک نصف قرص توی معده اش...
داستان از همان روزی شروع شد که پدر و مادرم تصمیم گرفتند برای ما کامپیوتر بخرند.
وسط میز شام در پی انتخاب مدل و رنگ و برند بودیم که مادرِ بلند نظر و آینده نگرم گفت: حاجی اگر واقعا قصد خریدن داری باید دو تا بخری،من حوصله جنگ و دعوا و قهر و آشتی ندارم!
من و برادرم سعید فقط یکسال و سه ماه با هم اختلاف سنی داریم .
که از همان بدو تولدِ من سابقه صلح و دعوا و بزن بخورهای زیادی در کارنامه عملی خودمان ثبت و ضبط کردیم.
از این رو مادر صبور و همیشه مهربانم علاج واقعه قبل از وقوع را لازم دید .
او که هیچ وقت از جِگر خطاب کردن حاجی در مقابل ما اِبایی نداشت، توانست خیلی راحت و با سیاست های خاص و منحصر به فردش رضایت پدرم را برای دو تا شدن کامپیوتر ها جلب کند.
نصاب کامپیوتر که رفیق فابریک سعید بود ،نامردی کرد و هر چ بازی و آپشن اضافه سراغ داشت همه را در کامپیوتر برادرم نصب کرد انگار که دختر ها دل ندارن!
اتاق من ،پایین بیخ گوش پدر مادرم بود اما اتاق سعید طبقه بالا ...
این بود که ساعت هایی که سعید خانه نبود آرام و بی صدا طوری که حاجی نفهمد از پله ها بالا میرفتم وارد اتاق که میشدم با کشیدن نفس عمیقی بر ترس هایم فائق آمده و سیستم اش را روشن میکردم.
طی یک کنجکاوی ساده صفحات وب را باز کردم تا خیلی اتفاقی به صفحه بلاگفا رسیدم.
همان اول گزینه ایجاد وبلاگ جدید را زدم در حالی که نه میدانستم وبلاگ چیست و نه اینکه چ باید بکنم!
آن روز با ایمیل سعید که از قبل حفظ بودم یک وبلاگ ساختم.
روزها که سعید خانه نبود میرفتم و وبلاگ ها را میخواندم .
کم کم چم و خم کار دستم آمد و از آن روز به بعد دنیای جدیدی پیش رویم باز شد.
حالا جایی دارم برای نوشتن روتین های روزمره ام
وبلاگی که من مدیرش هستم،تنها جایی که ریاست دارم و آزادم!
همه میگویند مدیرها فقط باید بنشینند و دستور بدهند
اما من اینجا مدیر پر کاری بودم.
برای چهل پنجاه نفری که مشتری ثابت ام هستند مینویسم و پاک میکنم تا بهترینش را ارائه دهم آن ها هم حس من را بگیرند وبخندند گاهی غمگین شوند و حتی گریه کنند.
من احساس آنها را مدیریت میکنم و از بازخوردش خوشحالم
آنها هم میخوانند و انگار رضایت دارند که همواره هستند.
اما همیشه از حقیقی شدن دوستان مجازی ترس داشتم
و به بهانه های مختلف برای خودم مانعی برای ندیدنشان ایجاد میکردم.
تا صبح جمعه که با دیدن یکی از بهترین های فجازی چتری از رویا و رنگ بالای سرم گشوده شد :)
کوثر، که بعدها اسمش شد حاج خانوم و بعد تر فهمیدم اسم اصلیش مهدیه سادات است.
یک دخترِ خانووووم و فوق العاده مهربووووون از پایتخت :)
محل قرار ما هنگام صلاة ظهرِ روزِ جمعه رواق کناری امامزاده صالح تهران بود.
برای دیدنش لحظه شماری میکردم.
من و او آنقدر در این ده سال دوستی با هم درد دل داشتیم و از روحیات هم با خبر بودیم که از همان اول یخ بینمان آب شد.
بماند که با وجود همه تعاریفی که از توانایی های قاقاله در وبلاگ کرده بودم اصلا همکاری نکرد و حال و ذوق خوبی به خرج نداد .
او حتی یک سلام به خاله مهدیه نکرد :(
حالا نه که بخواهم معاشرتی پر مماشات داشته باشد یا خوش اخلاقی خارج اندازه به خرج دهد.
اما توقع نداشتم در بدو ورود دوستم، بزند زیر گریه !
که چ؟
که چرا به عبارت اُولی من دوست قد بلندم را بغل کردم و به عبارت اُخری چرا شده برای لحظه ای ،جایی بین چادرش گم شدم.
آخر پدر آمرزیده چ کنم که تلاش های مادرت در سن رشد اعم از طناب و بارفیکس برای بلندی قد بی نتیجه مانده :)))
مهدیه روسری سرخ گلدار برایم هدیه آورده بود:)
به انضمام چندین کتاب از کتابخانه محبوب اش
من هم از این آویز اسپند های دست سازم را تقدیمش کردم کلیک
هر چند که این آویز ، در مقابل محبت ها و لطف هایی که او در این ده سال برایم کرده چون قطره ای در مقابل دریاست
اما حقیقتا این قطره پر از ارادت بود
حقیقی شدن دوست مجازی برای من تجربه به غایت شیرین و اقناع کننده ای بود
و من فهمیدم دیدن یک دوست خوب تا چ مقدار میتواند گره های روح انسان را باز کند.
تا جایی که امید دارم با بیشتر شما دوستان از نزدیک آشنا شوم :)
پ ن ۱: باید دعایی در حق مهدیه سادات بکنیم که این دیدار را ترتیب داد و باعث شد که امروز بنشینم و از شوق و ذوقم بنویسم و گرنه که خیال استراحت داشتم
اینم وبلاگشون در بیان👇
آی آر.بلاگ.hajkhanum
پ ن۲: شما چطور؟ شده تا به حال دوست مجازی تون رو ببینید؟ چ حس و حالی داشتید؟ اصلا دلتون میخواد دوستای وبلاگی روببینید؟