آویزووووووووووووووووووووون
دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۰
خیار

کل مجموعه از سه سالن تشکیل شده بود که من در اصلی ترین سالن روی صندلی قرمزِ نیمه خوابیده ای با چشمان بسته نشسته بودم ،اشک داشت گوشه چشمم را می سوزاند و سعی میکردم با فکر کردن به ساعات انتهایی آن روز درد ناشی از تماس نخ سفیدِ ضخیم به صورتم را فراموش کنم.

اقوام همسرم هم در سالن انتظار با کِل و جیغ و برف شادی ، بی صبرانه منتظر تبدیل لولو به هلو بودند .
خانم آرایشگر را سپیده جون صدا میکردند و آنطور که شاگرد هایش میگفتند در کار خود بی نظیر است و لنگه ای برایش نمی توان مثال زد.

شاگردِ ماهر، با اخلاق خوش ودست های فِرز ،کارش که تمام شد پیشبند را از گردنم باز کرد و به خاطر پوست حساس و سرخی بیش از حد گونه هام، آخیِ کش داری تحویلم داد و بی معطلی به سراغ عروس بعدی رفت.

در آن بیست دقیقه ای که تنها نشسته بودم منتظره سپیده جون نامی که بیاید و سبک اروپایی که قبلا ژورنالش را دیده بودیم روی صورتم پیاده کند وقت داشتم تا مدارک قاب گرفته روی دیوار را مطالعه کنم و گاها ریخت و قیافه هشت الهفتِ زنان خارجی با موهای بور و بلوطی و خرمایی که پوستر هاش همه جای سالن پر بود را مشاهده کنم.
هر ازگاهی هم خودم را در آینه های نامنظمی که به دیوار کوبیده شده بودند می دیدم و کیف میکردم، صورتم برق میزد و دیگر از مو خبری نبود.

طولی نگذشت که یکی دیگر از کار آموزها موبایل به گوش آمد و بدون اینکه کلامی با من حرف بزند خیاری با پیش دستی به همراه یک‌عدد چاقوی دسته مشکی‌ در دامنم گذاشت و خیلی سریع رفت که به ادامه صحبت با مخاطب خاصِ پشت تلفن اش برسد. آن موقع خوب درک میکردم که او در چ عوالمی سیر میکند و ترجیح دادم که من هم با او حرفی نزنم و مزاحم عاشقانه اش نشوم .

آدم خیار خوری نبودم اما در آن شرایط نفس گیر واسترس زا که زبان در دهانم خشک شده بود و گویا تبِ نوبه گرفته بودم! همان یک عدد خیار مثل یک موهبت عظیم الهی به حساب‌می آمد.
اما در دلم از بابِ خساست شان برای آنهمه پولی که قبل از کارگرفته بودند و حالا با تک خیارِ تقریبا پیر شده پذیرایی می شدم، شماتتشان کردم و گفتم انگار تمام حاتم بازی ها و تعارف شیرینی و شکلاتِ روی میزشان تا وقتی است که کارت نکشیده باشیم !

همانطور که خیار را بدون نمک گاز می زدم یک زنِ حدودا سی ساله با موهای بلوند و چهره ای جذاب با لباس صورتی بنفشی که پر بود از پولکِ درشت به همراه دو کار آموز ابرو بالا انداخته یکی در سمت راست و دیگری سمت چپ تند و تیز با کفش های نسبتا تق تقو وارد سالن شدند.
در همان لمحه اول دیدم هر آنچه تا آن ساعت از حُسن و جمالش شنیده بودم، مبالغه نبوده است.

سریع ته مانده خیار را که گوشه لپم‌ گیر کرده بود قورت دادم و به روی ماهشان سلام عرض کردم.
به قیافه هر سه شان نمیخورد که به این زودی ها با کسی باز شوند و با چون منی گُل‌ِگرم بگیرند آنچه که من از ته چهره شان دیدم جدیت و سیاستِ رو ندادن به مشتری بود.

اما در کمال ناباوری تا من و پیش دستی و بقایای خیار خورده شده را دیدند صورتشان به لبخندی باز شد و هنوز سلام واحول پرسی نکرده قه قه شان به هوا رفت!

همه نگاهشان روی من گیر کرده بود و منِ از همه جا بی خبر با خنده های ریز و نسبتا متعجبانه همراهی‌شان کردم تا بلاخره کار آموز دست راستی محضِ تمسخر خطاب به من گفت : عروس خانم، اون خیار رو آورده بودیم روی صورتت بزاری تا سرخی اش کم‌بشه ، ورم نکنه و جوش نزنه!

از آنجایی که گویا آن آخرین خیاری بود که داشتند بنده از پوست پیر شده اش برای استحقاق این هدف،استفاده کردم و آنها را به تمام مقدساتشان قسم دادم که از این موضوع کلامی به بیرون درز نکنند و مخصوصا جلو مادرشوهر و خواهر شوهری که در سالن بغلی منتظرم نشسته اند آبرو داری کنند .

پ ن ۱: سالگرد ازدواجم مبارک :)

پ ن۲:هفت سال پیش در این روز با او قرار گذاشتم که در همه مراحل زندگی همراه و همدمش باشم، بدون اینکه بدانم زندگی قرار است‌ چ روزهای سخت وتجربه های نفس گیری را حواله چنته ام کند.
به نظرم زندگی‌ در اوج شیرینی بسیار تلخ است!
ولی امروز به امید اجابت ،آرزوهایم را ازدلم بیرون خواهم ریخت
خدایا ؛ طعم‌زندگی همراه با خودت را به ما بچشان...

+ من آمده ام که با تو ماهی بشوم آنی که تو از دلم بخواهی بشوم
دریا بغلم کن، بغلم کن دریا من آمده ام که با تو ماهی بشوم

+ 7:42 || آویزون خدا
شنبه سوم مهر ۱۴۰۰
لَبّاف ها

اول مهر ماه سال 1300بود که دو پسر عمو وسط عمارت قدیمی هزار متری شان شاید نزدیک حوض کم عمق بزرگ وسط حیاط،شاید هم در یکی از پنجاه اتاق دور تا دور خانه با خود و خدایشان عهد کردند تا زنده اند چهارده روز اول ماه مهر در این خانه روضه خوانی باشد و بعد مرگشان هم به اولاد و ذریه شان وصیت خواندن میکنند.

برای خرج و مخارج روضه هم سرقفلی یکی از مغازه هایی که در بازار داشتند را وقفِ هزینه سالانه اش کردند.
یکی از آن دو پسر عمو، پدرِ پدر بزرگ من بوده است.
یعنی پدر بابا رضای خدا بیامرز که در چند پست قبل داستان ازدواجش را نوشتم.

عزیز جون میگفت از وقتی عروس این‌خانواده شدم روضه خانه لبّاف ها برقرار بود، از شهریور تدارک ها شروع می شد، دور هم قند پشت هاون می شکستیم و ظرف های یکسال استفاده نشده را تاید میزدیم و با خاکستر برق می انداختیم.
فرش ها ی‌خاک گرفته را شسته و از پشت بام پهن میکردیم.

وسط حیاطِ به آن بزرگی، منبرِ چوبی کوچکی قرار می دادند و روی زمین را زیلو های آبی که طبیعتاً خودشان بافته بودند و در حاشیه اش با خط نسبتا درشت و ناخوانایی نوشته شده بود «وقف روضه‌لَبّاف ها » پهن می کردند.

بچه بودم بیاد داشتم پدرم ناهار که میخورد با عمو و دو سه نفر از جوانان فامیل ِترجیحا تنومند، زودتر می رفتند تا زیلوها و فرش ها را وسط حیاط ،دورتا دور حوضی که یک جوراب مشکی زنانه از شیر آبش آویزان بود پهن کنند، سماور بزرگ را پر از آبِ اصل آب انبارِ زیر گذر کنند و استکان های کمر باریک با نعلبکی شاه عباسی را توی سینی های مستطیل مسی بچینند. و در آخر سینی ها را روی هم بگذارند تا آماده پذیرایی از مهمانان باشد.

پذیرایی هم فقط چای بود با قند
فهمیده ها معتقد بودند نوشیدن همین چای کوچک چه دردها که دوا نمیکرد.

الف بچه بودم اما خوب بیاد دارم جمعیتی عظیم دسته دسته از محله های بالاتر و پایین تر می آمدند. تازه آن موقع ها عزیز جون میگفت جمعیت خیلی کمتر از قبل شده!

بین زنان و مردان وسط حیاط یک پرده کوتاه سبز رنگ فاصله بود. من به راحتی پسر بچه های سر تراشیده را می دیدم که با هم برای گرفتن پارچ بزرگ پلاستیکی قرمز رنگ، دعوا می کردند.
پسرها پارچ را با یک‌لیوان استیل دست میگرفتند و وسط جمعیت قدم می زدند تا اگر کسی به نشانه خواستن دستش را بالا گرفت، بال درآرند و بروند سمتش و سیرابش کنند :)
یکی از آن ها هم برادر خودم بود که با قُلدری پارچ را از دست سایر رقیبان می چاپید و پیروز میدان میشد.

ده دوازده ساله بودم که شنیدیم نصف خانه لباف ها را شهرداری به جهت رد شدن خیابانی دقیقا از وسطش، قرار است بخرد.
اتاق ها هر کدام برای یکی از فامیل دور ما بود که حالا اکثرشان فوت کرده بودند و وارث خواهان فروشش به شهرداری و گرفتن پول خوشمزه آن بود.
خانه هم به خرج افتاده بود و کسی برایش حاضر نبود هزینه‌کند
آن سال ها بابا رضا زنده بود و سرحال، با برادرش شیخ اکبر که در قم زندگی میکردبرای کسب تکلیف مشورت گرفت
شیخ اکبر گفته بود نمیشود روضه را نخوانیم، روضه لعنت نامه ای دارد که پدرم حاج من باقر موسس روضه، اواخر عمرش دستم داده است.

لعنت نامه را من خودم خوانده ام.
تاریخ شروع دارد و وقف مغازه بازار در آن نوشته شده در آخر هم اجدادمان مرقوم داشتند هر که از نسل ما قطع کننده این روضه باشد به لعنت ابدی دچار شود!
و دو سه تا جمله تهدید آمیز و پرتخمه هم نثار جماعتی که در هر سالی باعث ختم روضه شوند، نوشته اند که ذکر آن را در این مُقال جایز نمیدانم.

شیخ اکبر و بابا رضا که پسرهای بانیِ اصلی حساب می شدند و اعتقاداتشان هم به راه بوده به هیچ وجه حاضر به فروش خانه و قطع روضه نمی شدند لذا سه اتاق و قسمتی از حیاط خانه را خودشان خریدند و مابقی اش سهم شهرداری شد و در قسمتی از آن پسر عموهایشان خانه شیک و به روزی ساختند.

اما آن سه اتاق تو در تو با طاق های ضربی و طاقچه های بلند و کوتا با مختصر سفید کاری ،احیا شد و در سازمان تبلیغات اسلامی وقف روضه لباف ها ثبت شد، تا هیچ کسی اگر بخواهد هم نتواند آن را بفروشد.

یکی از اتاق ها پر است از ظرف و ظروف و پرچم و بیرقی که از عهدِ تاسیس تا همین حالیه ملتِ عاشق، نذرِ صرفِ روضه کردند.
در آن دو اتاق دیگر هم زنها می نشستند و در حیاط حدودا پنجاه متری بدون حوض ،مردها سیاهه می بستند و عزاداری‌میکردند.

این روضه صد ساله حالا به ما رسیده و ما وارثان نیت پاک اجدادمان هستیم و نه برای شامل نشدن به لعنتِ مکتوب شده که برای خوب شدن حالِ خودمان و شعف بعد از روضه قصدِ احیا آن را کردیم.

هر چند که چند سالی میشود بسیار غریبانه و بی ریا با قلیل عده ای از پیرمرد و‌پیرزنِ همسایه که با خاندان ما خط و ربطِ فامیلی هم دارند بپا میشود و حضور جوانان تقریبا نزدیک به صفر است اما باز برایمان ارزشمند است.

امسال اما در کمال ناباوری سازمان تبلیغات اسلامی به تأسی از سیاست های ستاد مبارزه با کرونا به زنانِ گاهی از انگشتان دست کمترِ خواهان روضه اجازه حضور ندادند.
روز اول مهر خیلی دلم گرفت.
درست است که باید تابع قانونی که میگوید در فضای بسته روضه نخوانید، باشیم.
اما دل آدم که هیچ،دل هر جنبنده ای میگیرد وقتی این روزها هزاران جمعیت ِهزار نفری در فضای بسته را می بینیم که ستاد مبارزه با کرونا آنها را نمی دید یا نمیخواست ببیند.


من که از دستِ این سیاست های آبکی که جمعِ تناقضات است گاو گیجه گرفتم.


یادش بخیر عزیز جونم میگفت که همه کاری مردانه اش خوب است الّا یک چیز ؛ گریه کردن
گریه کردن زنانه اش خوب است.
میگفت دیدی بعضی مرد ها میخواهند گریه کنند از نابلدی دهانشان را باز میکنند و چیزی شبیه عربده و خنده ازشان میشنوی و سرشان را مرتبا تکان می دهند؟
این که نشد گریه...
گریه سوز میخواهد و سوزش از دست زن بر می آید
کجاست که ببیند امسال اجازه گریه به ما را ندادند
آن هم در خانه اجدادیمان!
خلاصه روز دوم مهر،خودشان دیدند بد شد چهار پنج پیر زنی که بهر امید چادر سرکرده بودند و عصا به دست سرازیری کوچه‌را با پای دردکُن بالا آمده بودند را ظالمانه برگرداندند.
روز دوم کوچه را یک‌ فرش پر از خاک انداختند و گفتند بیایید زن ها این هم جای شما،شق القمر کردیم برایتان
با شوق و امید به اجابت دعایی که‌برای امن یجیب آخر کنار گذاشته بودم رفتم در همان کوچه نشستم.

البته بعد از مرگِ تنها عمه ام چند سالی هست مسئول دادن چای ها در استکان کمرباریک شاه عباسی من هستم
حقا که سینی مس خیلی سنگین است اما با ذوق دستش میگیرم و تعارف میکنم.
به جز من و برادرم بقیه نوه ها و ندیده ها نمی آیند !
اگر اجدادمان میدانستند چنین نسل بی‌حالی دارند شاید هرگز دستور به ادامه حرکتشان نمیدادند.

این هم عکس کوچه که از کنارش گاها موتوری و چرخی رد میشوند و به ماچند زن متعجبانه نگاه میکنندکلیک
این هم دستان قاقاله وقت غروب آفتاب، انتهای روضه و هنگامه اجابت دعا کلیک

پ ن۱:بابی انت و امی یا ابا عبدلله

پ ن ۲:زیارت اباعبدالله علیه السلام، روضه، حرم اهلبیت علیهم السلام، صله رحم و احکام دفن اموات، نماز جماعت و ... را تعطیل کردند به بهانه ترس از کرونا!! در حالیکه ترکیه و تایلند و فروشگاه ها و مترو و ... باز هست!!

+هر کسی دل بستگی دارد به چیزی در جهان ‌ این دل ما بستگی دارد به دیدار حسین

+ 15:42 || آویزون خدا