آویزووووووووووووووووووووون
چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۰
چندخوردی چرب و شیرین از طعام

برنج درست دم نکشید ،یادم باشه یک استکان آب بریزم و روشن کنم که مغز باقالی هاش درست نپخته !
و حتما کمی رب توی روغن سرخ کنم و مرحله آخر بریزم روی مرغ تا طعم و رنگ بهتری بگیره
هر چند که خودم ترجیح ام به مرغ شیرین و با آلوی فراوونه اما به خاطر او آبغوره را هم ریختم تا نکند این اختلاف ذائقه،رغبت کند بینمان فاصله بیاندازد...
تا بخورد و از ته دل حض کند و آنن بگوید:اوووم، به به عالی شده...
نه که بخورد و چشم بلند نکند و سکوتش، مثل سیلی به صورتم بخورد و من و دستپختم را پرت کند به نقطه دوری!!!
هویج ها را اما جدا شیرین کردم با همان قابلمه کوچک ، که حواسم باشه باز دوبار نسوزه واسه دورچین ، که رنگ نارنجی اش اشتها رو زیاد میکنه...

هر چ که بوی آبگوشت مرغ ته دماغم رو قلقلک بده، نمی چشم .که از بچگی اخلاقم این بود سر سفره غذا بخورم نه پای دیگ..
سالاد هم از قبل آماده است فقط باید سس درست کنم آن هم تا غذا گرم شه آنی درست شده

اینجور وقتها بود که عزیز جونم میگفت برنج زعفرانی درست کن که زعفران گرم است و سردی مرغ و باقالیو میگیره...
و جهت آب کردن دل شما بگم سیب زمینی های دالبری شده با نایسر دایسر را طوری سرخ شان کردم که زیر دندان قرچ قرچ صدا کنند...
خلاصه گاز پنج شعله ای که فقط آن کناری سمت چپی اش که هیچ وقت به درد نمیخورد از قابلمه خالی است ،حاکی است از نهایت سنگ تمام گذاشتنم برای این سفره ...
نگاه به ساعت میکنم. زوده هنوز وقت دارم ،پس خوابیدم.
خواب مرغی که ترش شد و ته دیگی که سوخت و باقالی های سفتی که دل درد آورد و هویج های سوخته که بوی بدش ته دماغ را میخاراند، دیدم!

بیدار که شدم ساعت چهار بود...اگه برنجو روشن کنم ته دیگ نونی اش میسوزه حالا اگه سیب زمینی میزاشتی ،حرفی نبود..بگیر بخواب بیست دقیقه دیگه عالیه...

رفته بودم فروشگاه بزرگی که صاحبان مغازه هاش حنجره ها سوراخ کردن از بس گفتن آی خانما بیاید بیاید که حراج آخر فصل زدیم..پنجاه درصد واسه یه مانتو خیلی عالیه..زنا رو دیدم که همینطور فوج فوج به مغازه ها هجوم میبردن...هیچ کدومم ماسک نزدن... انگاردیگر کرونا تمام شد...دویدم تا از بقیه عقب نمونم...
اما یه صدایی میاد !! اینکه گوشی خودمه..زود صداشو قطع کردم تا برسم به حراجی..یه ست کیف و روسری خریدم صد تومن...خدایی نصف قیمت بود.همین هفته پیش مث اینو اینترنتی سفارش دادم دویست تومن!
خانمی که کیف به دست داشت و نوک پنجه راه میرفت به دوست کناری اش گفت طبقه پایین کفش مجلسی حراجه بدو تا کسی نفهمیده .منم مثل یک دنباله رو پشت سر آنها به راه افتادم
بکوب بکوب از پله ها پایین رفتم.پاساژ را که نگاه میکنم پر است از اجناس به دردبخور و آن خرت و خورت هایی که همیشه دنبالش بودم...
اصلا این ساختمان را تاحالا من ندیده بودم...کی ساختند؟کی افتتاح شد که من نفهمیدم ..حالا به هر حال مهم نیست..برم سمت مغازه مذکور که کفش مخملی میخوام.آخ اگه داشته باشه دیگه جنسم جور میشه...از اونا که یه منگوله هم بهش آویزووونه..بخرم وبپوشم تا بقیه روی من حسابی دیگه باز کنن و به خیالم محبوب همگان گردم...کفش ها را پیش و پس میکردم که صدایی از بیرون مغازه شنیدم
انگار داره منو صدا میکنه...آخ که این مردا هیچ وقت حوصله بازار رو ندارن..لجم میگیره وقتی داری یه چیزی انتخاب میکنی تسریع در کار رو ازت توقع داشته باشن...علی الخصوص وقتی مغازه شلوغ باشد ...فراخوان خانم خانم اش همه زنها رو به شک انداخته بود و نگاه میکردن که نکنه شوهر خودشان باشد
با بله عزیزم ریز و نسبتا بی اهمیتی که گفتم خیال بقیه را بابت خرید راحت کردم و خاطر جمعشان نمودم که مردشان نیست و هنوز هم میتوانند بابت کوتاه بودن یا نبودن ساق کفش یا قهوه ای سوخته یاروشن بودن آن فکرکنند به راحتی تصمیم بگیرند تا به نتیجه ای برسند و این منم که ناگزیر به انتخاب سریع ام...
نا گفته نماند ،بله چشم گفتن های متمادی و بی اثری که هزاران بار در مغازه ها از من شنیده بود بد جوری مهر رد به کارنامه ام زده است
طوری که صدای خانم خانم اش دارد بلند تر میشود
مثل وقتایی که میخواهد مرا از کار خرابی های رفته روی مدار اعصابش از دست قاقاله خبر کند
اصلا با دستش دارد تکانم میدهد
بیدار میشوم و نمیدانم کجا به کجاست
فقط لیوانی در دستش میبینم که میگوید آویزووون بیا پنج دقیقه به اذان صبح است!
یکی دو قلپ از آن آب گوارا نوشیدم و گفتم: الهی ازحوض کوثر آب نصیبت شود که نمیدانی چقدر به طلب سرابی از پله ها بالا و پایین رفتم و حسابی تشنه بودم... به چشم های مهربانش نگاه کردم و لبخندی زدم ،لبخندی زد و از مسجد محل شنیدم:
سبحان الله والحمد لله ولا الله الا الله والله اکبر...
و اینگونه بود که سحر اول ماه رمضان را خواب ماندیم و روزه مان بی سحری شد ،مثل هر سال


پ ن 1:دلم برای آمین های بعد از اللهم نور قلوبنابالقرآن و زین اخلاقنا بالقرآن_ جلسه های قرائت زنانه خیلی تنگ شده...حیف که امسال هم محرومیم
اینه که اخلاقامون به جا نیست!

پ ن 2: شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن...


با احترام بفرمایید ادامه مطلب ...
+ 6:0 || آویزون خدا