آویزووووووووووووووووووووون
چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۹
جوراب ها قلبی دارند که میطپد..

خاله شمسی پنج تا دختر داشت و خانه اش برای منکه تنهایی و بی خواهری اذیتم میکرد در حد شهر بازی ارم دوست داشتنی بود...
آن روزها پدرم به رفتن من زیاد علاقه نشان نمیداد، میگفت:خاله شمسی بیچاره کم دختر داره دلش تنگ میشه که توام از هفت روزهفته شش تاشو اونجایی ؟ ولی گوش های من آن موقع فقط ازجیغ جیغ ها و خنده های از ته دل اون پنج تا دختر خاله دوست داشتنی پر بود و اصلا جا برای حرفهای پدرم نداشت...

قاسم آقا شوهر خاله ام، نانواست و بنیه ی ضعیفی دارد و من معتقدم که در سراسر عمرش کمترین اجحافی از طرف او به هیچ جنبنده ای نرسیده است آنقدر که این مرد آرام و ساکت است .او مجبور بود به جهت سیر کردن شکم بچه هایش و فراهم کردن زندگی بی دغدغه دو شیفت و سه شیفت پای تنور بایستد و شرافتمندانه عرق بریزد...
به این جهت هر وقت که من آنجا بودم قاسم آقا یا سر کار بود یا داشت آماده میشد برای رفتن...
و من همیشه دستهای خاله ام رو می دیدم که هنگام لباس پوشیدن شوهرش دراز است و عاجزانه تقاضای مساعدت دارد...

قاسم آقا هم ، همیشه قطره چکانی پول میداد خاله میگفت: دانشگاه زهرا ؟؟ یه هزاری از جیب در می اومد ...مدرسه زهره ؟؟یه هزاری...دکتر چشم زینب ؟؟یه هزاری. ..جوراب زرین؟؟ یه هزاری...سرلاک زیبا؟؟ یه هزاری

آن زمان قاسم آقا با قلت بضاعتش معتقد بود ک همه کارها با هزاری حل میشود...که واقعا هم میشد...وقت خدا حافظی هم خاله ام دوان دوان بدنبالش برای آدار وادارخودش پول مطالبه میکرد که قاسم آقا یک چیزهایی میگفت که صدایش درست شنیده نمی شد اما لبانش جنبش ملایمی داشت و در را می بست و میرفت
و خاله شمسی هم سرش را طوری تکان میداد که تاسف و تاثر و حزن از آن می‌بارید ...انگار یه راز و رمزی بود که من و دخترانش در امواج بی کران بی خبری سر در نمی آوردیم چ گفتند و شنیدند...
وقت بسته شدن در، همزمان با برداشتن روسری ام بی استثنا می شنیدم که خاله شمسی زیر لب و گاهی بلند با خودش میگفت :پول را باید به زور از مرد کشید...

وقتی ازدواج کردم سعی ام بر این بود از همان اول به همسرم بفهمانم که اگر پولی هست برای هر دویمان هست پول من و تو ندارد و زندگی مشترک یعنی وسط بودن هر چ هست روی میز...

درست بود که شاید چند سال اول هر وقت دم در می ایستادم و به جهت وصول مطالبات دست دراز میکردم بی منت و با شادی به من می دادند
اما سالهای بعد که احساسات تند اولیه مان فروکش میکرد دیگر میشدم یکی مثل خاله جان
و نمیخواستم عمری برای رفع کوچکترین نیازهایم ،معوق و معلق بمانم...
و آن زمان به خاطر دارم که در باب حقیر شمردن جیفه دنیا و والا بودن عزت و کرامت انسان ،نطق های رسا و صریحی برایشان کردم که کاملا قانع شدند و با پیشنهاد من بابت یکی شدن جیبمان موافقت کردند...
البته که من زیاد اهل خرید نبوده و نیستم و ترجیح میدهم در این باب دستور بده باشم تا مامور سوا کردن اجناس خوب و نامرغوب از زیر و روی جعبه ها...
ولی اگر گاهی به مغازه ای رفتم سعی کردم امانت دار خوبی بمانم و هر چ لازم دارم میخرم نه هر چ خوش آید به چشمانم ...
و حواسم هست طوری کارت را خالی نکنم که آخر ماه هر دویمان به خنس و فنس بیفتیم!

القصه که کادوی روز مرد از آن دست اجناسی است که قاعدتا بنده باید بخرم...
و من هر سال میپرسم چه چیز دوست دارن روز مرد به محضرشان پیشکش کنم؟ و ایشان به جهت خالی نشدن حسابش و به موقع پرداخت شدن قسط هایش،فلفور و بی معطلی میگویند: جوراب !
به جان شاطر پدرام نونوای محلمان، اگر بگوید کت و شلوار ده میلیون تومانی هم برایش میخرم اما نمیدانم چرا هیچ وقت این را از من نمیخواهد

پ ن1:أَطیَبُ العَیْشِ الْقَنَاعَةُ؛ خوش‌ترین زندگی، درقناعت است.امام علی علیه السلام

پ ن2: روزی که سرشتند به عالم گل ما را...دادند همان لحظه به حیدر دل ما را

+ 8:25 || آویزون خدا
یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۹
آبی که ریخت...

هیچ وقت فکر نمی کردم که روزگار ،روزی را نشانم بدهد که از جیش کردن یک نفر آنقدر ذوق کنم.
این روزها یک دستم به طشته یک دستم به شیلنگ
یک چشم به گوشیه یک چشم به شلوار بچه مخصوصا قسمت عقبی اش
آخر آب قاقاله هیچ جوره با شورت آموزشی تو یه جوب نمیره و شعارش اینه: یا مرگ یا مای بی بی !!!
از احوال مبلا و فرشهای خونه ام نپرسید اعصابم آسوده تر است...
روانشناسان مدرک گرفته از فلان کشور های خارجی در حوزه کودک معتقدند که به هیچ وجه نباید به بچه بگویی چرا اینجا جیش کردی، روی روحیه اش تاثیر بد میزاره و نباید بابت ریخته شدن شماره دو روی فرش نازنینت سرش داد بزنی و گیسوان بکنی و پنجه به صورت کشان جیغ بزنی...فقط و فقط باید بخندی!

این روزها مدام انجام عمل طبیعی مثل جیش رو به قاقاله یادآوری میکنم و او میگوید مامان ندارم چند بار می‌پرسی
بعدش میگم خوب دوسم چی؟ دوسم داری؟می خنده و میگه : دارم :)
بعدش میاد تو بغلم و یکهو حس میکنم تمام بدنم خیس شد
این روزها میفهمم خیلی سخت است نتوانی از بین خنده، گریه،فریاد و چیزهای دیگری که میتواند آدم را خالی کند یکی را انتخاب کنی!

پ ن 1: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ

پ ن2: کاش یکی بود که مدام بهم یاد آوری میکرد که تو براى هدفى متعالى آفريده شدی كه راه رسيدن به اون، عبادت خدا است.
آخه من خیلی وقتا خیلی جاها بندگی رو یادم می ره و آبی که ریخته رو هم نمیشه جمع کرد !

+ 8:14 || آویزون خدا