غر میزنم که چرا آشپزخانه بوی غذای مانده ظهر را میدهد ...آخر آپارتمان هم شد جای زندگی؟
روز اولی که میخواستیم اینجا را بخریم آقای معامله گر گفت در طبقه اول و طبقه چهارم واحد خالی داریم ،انتخاب با خودتان...
البته که پول ما به طبقه اول میخورد با این حال یک روز وقت خواستیم تا فکر کنیم ببینیم یک سال زیر قرض رفتن و سختی کشیدن بهتر است یا یک عمر شنیدن صدای درب ورودی اصلی که درست زیر اتاق خواب های واحد یک تعبیه شده است طبیعتا با صدایش آمار رفت و آمد همسایه ها دستمان می آمد و یحتمل باید از خوب ناز بپریم قلبمان ضعیف شود وسالها بعد چن برابر این پول را خرج عمل قلب باز کنیم...
کلاهمان را یک روزه قاضی کردیم و قرار شد پی سختی ها را به تن مان بمالیم.
در تمام آن یکسالی که شاید با کمتر از دویست تومان زندگی میچرخاندیم،ماهیچه و بوقلمون نخوردیم و لباس مارک نپوشیدیم ولی به این حقیقت ایمان داشتیم که 'ان مع العسر یسری'
درآن مدت ،ظهر ها با حبوبات و امثالهم سر میکردیم و شبها به خانه این قوم و آن خیش می رفتیم و با سرزدنی شادشان میکردیم و از خدا پنهان نیست که اواخر ماه گاهی شب ها ،سر را گرسنه به بالین پر شده از پر مرغ شایدم خروس میگذاشتیم.
هر چند وقت یکبار که تغییرات هورمونی به اخلاقم غلبه میکرد وضع موجود را بهانه کرده و می نالیدم و هر بار همسرم میگفت: ننال ، این که میبینی وضع همیشگی عده ای از مردم است...به حالشان برس که شاید بدتر از اینها هم زندگی میکنند.و این شعر را برایم میخواند:
باید برای غربت انسان گریستن...برسفره های منتطر نان گریستن
باید برای اینهمه بغضی که در گلو ست...شب را بهانه کردن و پنهان گریستن
خلاصه ،نتیجه آن همه سختیها شد خانه ای که پنجره اش رو به کوه های پر از برف باز میشود و مشرف است به باغ های انارو انگور...
که این روزها اگر سحر خیز باشی و درتراس را باز کنی میتوانی مه غلیظ صبحگاهی را به خانه ات دعوت کنی...
و ماحصل همه آن زجرها شد خانه ای نزدیک به یک مسجد قدیمی و باصفا که آن روزها شنیدن اذانش برایم نعمت بود و این روزها دیدن گلدسته های خاموشش ،برایم حسرت...
آن روزها که میگویم یکسال پیش بود که قاقاله تازه راه افتاده بود،دستش را میگرفتم وبا کفشهای جیر جیر کنانش راهی مسجد میشدیم.
همان کفش هایی که با هر جیرش قند در دلم آب میشد و اعصاب پدرش خط خطی،دست آخر هم یک روز که من و قاقاله خواب بودیم سوتک اش را در آورده بود و یک جایی گذاشت که هرگز نتوانستم پیدایش کنم.
مسجدی که پنج پیر زن مشتری دائمی اش بودند و یکی از آنها که مشکل پا دردش حادتر از بقیه بود یک روز که می آمد دیگر نمیتوانست فردایش بیاید و میرفت برای پس فردا....
از صدای سرفه و بلند بلند حرف زدن های آن طرف پرده حاصل می شد که تعدادی پیر مرد سمعک به گوش هم حضور دارند..
و من همان روز اول از آن مسجدی که از وسطش جوی آب زلالی رد می شدخواسته بودم لطفی کند و روزی قاقاله را به موذنی اش بپذیرد...
عالم خانم سرحال ترین پیر زن آن مسجد بود و یادم نمیرود اولین روزی که رفتم چ استقبال گرمی از من کرد و هی آفرین نثار سکوت و آرامش قاقاله هنگام نماز خواندن ،میکرد.
بعدها فهمیدم مادر شهید است و پسرش در پانزده سالگی سرافرازش کرده..دیگر هر روز در دست دادن های بعد نماز برای عزیزش خدا بیامرزی و تقاضای علو درجات میکردم.او هم با مهربانی میگفت داغ قاقاله ات را نبینی...
فردایش بود که سه عدد انار از کیسه چادر نمازش بیرون آورد و طوری که بقیه پیر زن ها نفهمند گذاشت توی کیفم...
انار،آن هم چ اناری همه یاقوتی، انگار پیر زن به تک تک آنها دعا خوانده بود تا سرخ و شیرین و آبدار والبته شفا باشد برای هر که میخورد و هر دردی به دل دارد ،میخوردیم و یادمان میرفت دردهای روح و جسممان را
بعد ها بود که فهمیدم آن خانه باغ قدیمی که از آن بالا همیشه انارهایش را دید میزدم از آن عالم خانم بود...
هر وقت انار یخچالمان تمام میشد همسرم میگفت انگار چند وقتی است به مسجد نرفتی و برایم از ثواب نماز جماعت و برتری اش نسبت به فرادی منبری میرفت و من را قانع به رفتن میکرد و تاکید داشت که برای شهید عالم خانم فاتحه فراموشم نشود...
خال بزند این کرونا که امسال درهای مساجد را بست و شوهرم مجبور است انار کیلویی بیست هزار تومن را بخرد
آن هم چ اناری،آنقدر ترش است که هنگام خوردنش چشم هایت را مثل ژاپنی ها میکند بعضی هایشان هم که به قول قاقاله دندانهایشان را مسواک نزده اند و کرم آنها را خورده
این انارها که دیگربرایمان تشت نمیشود ،شاید درس عبرتی شود برای بچه باراکاخور ما 
پ ن1: همسایه خوب داشتن نعمت است،همیشه وقتی پای خواستن وسط بود،بهشت را از خدا می طلبیدم و همسایه امام حسن (ع) شدن را، اوکه از مادرشان شنیده " الجار ثم الدار" او که در وصفش خوانده ایم :وسجیتکم الکرم ...مگر میشود انارهای بهشتی اش را از ما دریغ کند؟ حتی اگرآن روز، در قعر جهنم باشیم...
پ ن2:ای قبله مدینه و درمان دردها...جز خانه تو ،شهر مدینه مطب نداشت
با روی باز برهمگان لطف میکنی...حتی به سائلی که رسید و ادب نداشت