بعد از مرگ حاج عباس خیلی ها که شیطان به حرف آنها خط میداد مادر و خاله ام را وسوسه کردند که پیِ سهم الارث خود بروید و در کارگاه چوب بری را ببندید.
اما مادرم همه آنها را قانع کرد اگر کارگاه بستهشود برادرانش که عمری نجار بوده اند و هنوز دفتر چه بازنشستگی نگرفته اند بی کار می مانند...
آنها که عمری در مغازه پدرشان آقایی کرده اند حالا چرا با این کار ما باید بروند و در مغازه دیگری شاگردی کنند؟
خاله و مادرم خدا را شکر کردند که چیزی در زندگیکم و کسر ندارند و اجازه داداند برادر ها همچنان کارگاه را سرپا نگه دارند بلکم خیری از آن هم نصیب روح حاج عباس و عزیز خانم شود و ثوابی اگر هست ادامه داشته باشد

هفته پیش با همسرم سری به کارگاه زدیم
بوی چوب و خاک اره مرا یاد بچگی امانداخت
این صندلی سنتی ها را تازه آوردهبودند
دلم غنج رفت برایشان
بهترین اش را انتخاب کردم.
تا ابالقاقاله رفت دست در جیبش کند دایی هایم به او اخم کردند و این شد که چنین میز و صندلی مجانی نصیب ما شد:)
دادیم آن را رنگ کردند ،ابر خریدیم و خودم برایش رو کش مخمل دوختم.
بهامید روزی که از شما دوستان مجازی دعوت کنم در خانهام بنشینید وروی همین صندلی چای بنوشید😊