هر وقت که با اکرمِ دختر همسایه از خیاط خونه حوری خانم بر میگشتیم ،جلو در مغازه ی پدرش روی بشکه ای نشسته بود و پلاستیک های دم دستی را میفروخت.
رضا،پسر قد درازو صاف و ساده ای بود که گوشهای بزرگی داشت و در یک گوشش سمعک کِرم رنگی میگذاشت.
او همیشه خدا جلو دکان پدرش بساط مگس کش و آفتابه پهن کرده بود و سرش گاهی به هوا سمت کفتر ها بودو گاهی به زمین وسوراخ مورچه های کله قرمز
بی هیچ دغدغه از تماشای بچه هایی که در کوچه می دویدند، لذت میبرد .
کار دیگری نمیکرد،انگار نشانده بودنش آنجا تا بیکار نماند.
من و اکرم بی هیچ گپ و گفت و اشاره ای چادر هایمان را جلو دهانمان میگرفتیم و از دور اسمش را صدا میزدیم.
از کنارش که رد می شدیم، بله بله میگفت و گیج و گول اطرافش را نگاه میکرد...نمیدانست کی بود وچی شد،تا به خودش بیاید از پیچ کوچه رد شده بودیم و بر سر این موضوع بی هیچ غصه ای ،قاه قاه می خندیدیم و به خیالمان از اینکه توانستیم باشوخی هایمان او را مچل کنیم ،شاد بودیم.
کار هر روزمان بود وبه سادگی اش از پشت چادر موذیانه می خندیدیم بی آنکه به فکر باشیم که اگر خاک تو چشم کسی کردی باید به فکرکلوخ باشی.
از سه پس کوچه دراز و طویل رد میشدیم تا به خانه برسیم و بعدِ ناهار و نماز میرفتم پای دار قالیِ بوم قرمز ننه بتول ...
یک روز همانطور که بر سر دار قالی شعر میخواندم ننه صدایم کرد که لباس بپوش باید به خانه خاله برویم
چشم هایش قرمز شده بود ،مثل وقتی از روضه برمی گشت .
با عجله خودم را از دارقالی پایین کشیدم و با اخمی که به ابرو دادم خواستم بیشتر توضیح دهد.
سرش را پایین انداخت و گفت انگار بله برون دارند. کمال شش ماهی است برای کار به روستا رفته وهمانجا دختری را پسند کرده و خاله شمسی از آنجا که نخواسته ناراحت شویم تا الان به ما چیزی نگفته است.
هفته بعد هم عقد کنان دارند.
با شنیدن زمان عقد بند دلم پاره شد،انگار سطل آب داغ خالی کرده باشند روی سرم...
یادم نمیرود ازهمان بچگی ام خاله هر جا می نشست میگفت:« زهرا چش سبزه عروس منه...هیچ کی حق نداره براش نقشه دیگه ای بکشه»
ولی حالا چه شده بود که کمال خودش همه نقشه ها را خراب کرد؟
کمال پسر مهربان ، خوش قامت و رعنا،چهار شانه با صورتی کشیده و چشمانی نافذ بودکه می توانست روی هر کسی تاثیر بگذارد.
از وقتی بچه بودم او را شوهر خودم حساب میکردم و حتی اسم بچه ها را در رویاهام انتخاب کرده بودم.
اینکه قرار بود بالاخانه خاله شمسی زندگی کنیم و من کمک حال خاله باشم و کمال برود پیِ روزی و شب خسته بیاید و بخورد شامی های ترش من را...
همه آجر هایی که برای آینده ام روی هم گذاشته بودم تا به برج آرزوهایم برسم ،یک روزه سست و روی سرم خراب شد.
روز عقدشان،بدترین روز زندگی ام شد...عروس ریز نقش لپ گلی را نگاه میکردم و بغض گلویم داشت خفه ام میکرد.
اصلا همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاد که باور کردنش از روی ناچاری بود.
مادرم ننه بتول عاقله زن دنیا دیده ای بود که سواد قرآنی داشت ،آنروزبا نگاهش و جنبش ریز لبش مرا به لا حول ولا قوه الا بالله خواندن تشویق میکرد و با روش خودش به من میفهماند ناراحت نباشم که حتما سر نوشت من جای دیگری با کس بهتری رغم خورده است.
لفظا قبول کرده بودم که قسمت من نبوده و باید خودم را بین زنان فامیلی که مدام پچ پچ میکردند عادی نشان دهم، اما حرف هاشان تمامی نداشت و مدام مرا و رفتارم را می پاییدند و هر کدام علتی برای خودشان تراشیدند.
اما من دلیل اصلی را آن دختر روستایی با چادر گلدارش می دیدم که یک کاره از راه رسیده بود و با کمال سر سفره عقد نشسته بود.
از چشم هام حرارت بیرون میزد و میخواستم همانجا بله نگفته خفه اش کنم. بماند که بعد ها دوستان خوبی برای هم شدیم!
شش ماه از اینماجرا گذشته بود، اوایل خیلی بد عنق شده بودم ولی سعی میکردم خودم را با خیاطی و قالی بافی سرگرم کنم وفکرم را پَر بدهم سمت روزهای بهتری که انتظارم را میکشد.
خانه مان عمارتی همسایه داری با یک حوض بزرگ در وسط حیاطش بود و سهم ما تشکیل شده بود از سه اتاق تو در تو...
اتاق اولی که بساط دار قالی پهن بود را اتاق قالی میگفتیم در اتاق وسطی هم زندگی میکردیم گوشه اتاق، سماور بزرگی روی یک میز کوچک مسطتیلی گذاشته بودیم. یک فرش دوازده متری نقش شکارگاه وسط اتاق پهن بود بزرگترین اتاقی که در آن از مهمان ها پذیرایی میکردیم همانجا بود.
اتاق آخری هم مخصوص ننه بود که زنان بی بی بتول صدایش میزدند وهر هفته دوشنبه ها دور میز چوبی اش جمع می شدند وعم جز را از بر میکردند.
ننه بتول زن صبور و مهربانی بود...ذکر از لبش جدا نمیشد. صبح ها ما را با قربان صدقه بیدار میکرد که نماز بخوانیم.خدا در وجودش حضور داشت،چشم هایش سبکی خاصی داشت که آرامش را در زندگی به ما هدیه می داد.
بعد از ظهر تابستان بود هوا انقدرگرم شده بود که پشت دار قالی، عرق از خط کمرم سر میخورد. لِک و لِک پنکه بدتر هُرم گرما را به سمتم هل میداد و پرزها را در هوا میرقصاند،نقشه قالی را میخواندم و گاهی از همان شعر هایی که ننه یادم میداد زیر لب زمزمه میکردم.
ننه بتول صدایم کرد و گفت :لباس هایت را بتکان و بیا اتاق وسطی، مهمان داریم. دو تا زن چادر مشکی به سر که یکی شان سن و سال دارتر به نظر می رسید از کوچه بالایی آمده بودند ومدام نگاهشان به چشم های من بود.با دیدن قد و قواره ام به ننه بتول ماشالله و باریک الله تحویل دادند، لبخند میزدند و چای سرد شده شان را هورت می کشیدند .
آن روزها که از تلفن خبری نبود یک دفعه می دیدی چند زن ،کله قندی به بغل توی اتاق نشسته اند و از حرف آب و هوا میرسند به دخترتان که چند سال دارد و خیاطی بلد هست یا نه!
ماشالله ماشالله شان که تمام شد دستی به موهایم کشیدم و خودم را جمع و جور کرده سلام ریزی دادم و نشستم کنار ننه بتول...
قرص هایش را با یک لیوان آب دستش دادم ،لپم را مماس صورت اوگرفتم و خیلی ساده گونه اش را بوسیدم.
این چندمین باری بود که عزیز جون قصه عروسی اش را برایم میگفت و هر بار شیرین و شنیدنی بود :)
صبر داشته باشید که ادامه دارد...
پ ن: دلا ز پست و بلند زمانه می نهراس
که های های جهان وای وای هم دارد.
+ دو تا لینک اول وبلاگ های دیگرم است. خواستید سر بزنید:)