با شلیک انفجاری زنگِ گوشی ابالقاقاله به گوشمان، چرت بعد از ظهر پنج شنبه جانِمان پاره شد.
آقا جواد نامی از پشت گوشی سلام میدهد و شوهر ما هم با چشمان بسته و خُلق تَنگ، علیک میگوید.
با اینکه به قاعده یک بالشتِ آبیِ طرحِ میکی موسِ متعلق به قاقاله خان ،از هم فاصله داریم اما حرف های آقا جواد را واضح وشفاف می شنوم !
بارها و بارها گفته ام که صدای گوشی تان زیاد است و من دقیق حرف تماسگیرنده ها را می شنوم و اولتیماتوم وار به گوشش میرسانم ممکن است از قرار های کاری و غیرکاری ات مطلع شوم اما باز اعتنا نمی کند و به تأسی از ضرب المثل« پاک باش بی باک باش» همیشه با لب بسته ،شانه بالا می اندازد وخیلی ساده به من میفماند، مهم نیست !
از شما چ پنهان گاهی صدای همکاران زنی که از سر عادت قبل از خدا حافظی به همسرم میگویند:« قربان شما» مرا اذیت میکند.
اما به دلیل روحیه فعال فضولی که در وجودم زنده است در بقیه موارد مشکلی با این قضیه ندارم و بعضا از این بابت خوشحال هم هستم :)
آقا جواد با صدای خسته و خش دار از پشت گوشی درد دل می کرد،گفت که خودش کرونا داشته و سه هفته است سر کار نمی آید حالا که بحمدلله خوب شده زن اش درگیری ریه پیدا کرده و او حالا دارد از حیاط بیمارستان تماس می گیرد.
گفته اند باید آمپولی بزند که یک میلیون قیمت دارد
سراغ حقوق ها را میگرفت،اینکه کی واریز میشود ؟
ابالقاقاله که تازه یک چشم اش باز شده بود با صدای کمی بلند تر گفت: آخر هفته آقا ،آخر هفته...
آقا جواد باز ناله کرد که پدر مریضش یک سالی میشود دیگر اختیار دست ها،پاها و زبانش را ندارد وتنها چشم هایش باز است.
این یک میلیون که داده ام، پول دوا و دکتر پدرم بوده
حالا نمی دانم به پدرم برسم یا زنم !
صدای نق و نوق بچه کوچکی هم شنیده میشد.
چون کسی را نداشته بچه اش را نگه دارد بچه را آورده در فضای باز بیمارستان که حداقل او دیگر مریض نشود و قوزی بالای قوزشان در نیاید.
نگفت که حقوقم را زودتر بده ،شاید از شنیدن کلمه «نه نمیشود» ترس داشت،اما با ناله گفت: کاش کسی بود به دادم می رسید.
توضیح داد که هر ماه برای حقوقش اش برنامه دارد و مقداری پس انداز میکند ، نمیگذارد آخر ماه به خنسی بخورد اما این مریضی در کارش افتاده و بدجور اوضاعش قاراش میش است.
صدای شیون بچه از آنطرف گوشی شنیده میشد.
حس مادرانه ام میگفت این صدا از گرسنگی است
شاید هم از کلافگی باشد..
با چشم ریز شده سر کج ام را چند بار جلو اش تکان دادم که یعنی حقوق اش را زودتر بده، گناه دارد.
ابالقاقاله چهره من را که دید مِن مِن کرد و گفت حالا ببینم باشه آقا، شنبه اول وقت یاد آوری ام کن بلکه بشود علی الحساب مقداری از حقوق ات را زودتر بریزم.
خش صدای آقا جواد باز شد، معلوم بود که لبخند میزند
مدام میگفت: خدا خیرت دهد خدا ،مریضت نکند
خودش میداند اگر مریضی در کار نبود مزاحمت نمیشد و یک جوری تا اول ماه صبر میکردم امابیمارستان که این حرف ها حالیش نیست می گوید پول را بریز آمپول بزنم نه که مریضت می میرد
خدا پدرت را بیامرزد
و ابالقاقاله مثل همیشه یاد آور شد که مادرم به رحمت خدا رفته و پدرم هنوز نفس میکشد اگر خدا بیامرزی فرستادید نقدا به روح مرده ها هدیه کنید تا ما زنده ها به آن ها ملحق شویم.
دوباره خنده زد،چشم چشم گفت و روح مادرش را در قبر نور باران کرد.
تلفن که قطع شد گفتم مرد ،این که انقدر بی پول شده حالا اول دارو و دواست معلوم نیست چقدر قسط و بدهی دارد که هر ماه از حقوقش کسر می شود، بیا آقایی کن این یک میلیون را به صورت وام به او بده....
شنبه هفت و نیم صبح همانطور که آماده رفتن بود، کیفش را دستش دادم و گفتم آقا جواد را فراموش نکنی...
ساعت مچی طلایی رنگ اش را به دست کرد و با مختصرخمی به ابرو و رقصاندن دست چپش در هوا پرسید: کدوم آقا جواد؟
نشانی که دادم ، ها یی از سرِ حواس پرتی گفت و به نشانه تایید سری تکان داد.
ظهر که به خانه رسید سر میز نهار مثل همیشه خبر بازی ها و بعضأ شیطنت های قاقاله را که دادم، پرسیدم آقا جواد را چه کردی؟
واااای ای از سر کلافگی کشید و گفت ریختم به حسابش زن ، ریختم!
خودشان که انقدر پی گیر هستند تو دیگه کاسه داغتری ظاهرا
گفتم: دلم به حالش سوخت خب
گفت: زن، روزی صد تا از این کارگرها به من زنگ میزنند
بخوام پای در دل همه بشینم و برای همه دل بسوزونم و به همه بذل و بخشش کنم که سر ماه رئیس شرکت ورشکست میشه و منم ور دل شما باید سبزی پاک کنم!
همانجا نقدا چند داستان برایم تعریف کرد که با همین آه و ناله ها بعضی شان چه کلاه های گشادی سرش گذاشتند و گوشش پر است از صدای آن ها که وجدانیات خود را قبلا سند میگذارند و بعدشان را باید دید...
تاکید داشت که همه مثل هم نیستند اما تر و خشک را چه کند که جدا شدنشان سخت است.
و بعد یادآور شد که دلیل اش همین است به زن ها اجازه قاضی شدن نمی دهند و حکمت اش را شکر کرد.
که مُجرم اگر کمی سوز و بریز کند از جیب خودتان هم چیزی به او می دهید و روانه خانه اش می کنید!
پ ن۱:آقا جواد را نه دیده ام و نه می شناسم،اما برای شفای همسرش دعا کنید...درد مریضی اگر با فقر توأم شود طاقت را طاق می کند.
پ ن۲: دیدن درد و عجز مردم و بی تفاوتی، مُضر عالم اخلاق است.
آنهایی که در رأس پرگار نشسته اند و به خیال راحت نظاره گر چرخش دایره وار بدبختی مردم اند ،دیوانگانی هستندبایسته ی زنجیر های گران یا شایسته ی شفا...