به پدر و مادر کوه نوردم همیشه افتخار میکردم
اما به مادرم بیشتر
چرا که در تمام این سه هزار و خورده ای ارتفاع یک
لحظه دوست نداشتن بدون چادر باشند.
آنهم فقط چادر ساده ایرانی ،نه عربی
الان هم در تدارک برای صعود قله دماوند هستند
خدا قوت
بــسم اللهحــسبی الله توکلت علی اللهلا الــــــــــه الا اللهمـحـمـد رســـول اللهعــلـــــی ولــــــــی اللهولاحــول و لا قـــوه الا بالله------------------------------------------- اتفاقات نه صرفا واقعی زندگی امavizooon92@gmail.com HOME |C| AECHIVE |C| PROFILECMATHEME - موضوعاتی که قبلن نوشتم- ᗩll نوشتههای پیشین آذر ۱۴۰۴ شهریور ۱۴۰۴ مرداد ۱۴۰۳ فروردین ۱۴۰۳ بهمن ۱۴۰۲ دی ۱۴۰۲ آذر ۱۴۰۲ شهریور ۱۴۰۲ مرداد ۱۴۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۲ بهمن ۱۴۰۱ دی ۱۴۰۱ آذر ۱۴۰۱ آبان ۱۴۰۱ مهر ۱۴۰۱ شهریور ۱۴۰۱ مرداد ۱۴۰۱ تیر ۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ فروردین ۱۴۰۱ اسفند ۱۴۰۰ بهمن ۱۴۰۰ دی ۱۴۰۰ آذر ۱۴۰۰ آبان ۱۴۰۰ مهر ۱۴۰۰ شهریور ۱۴۰۰ مرداد ۱۴۰۰ تیر ۱۴۰۰ خرداد ۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۴۰۰ فروردین ۱۴۰۰ اسفند ۱۳۹۹ بهمن ۱۳۹۹ دی ۱۳۹۹ آذر ۱۳۹۹ آرشيو - CATEGORIES -آویزونهمسرمقاقالهعزیز جونمفک و فامیلموننوشته هایی که خودم دوس دارم -وب هایی که اویزووون شدن-از دور صدای زنبور می آیدمِنَ المُحِب ِالی المحبوبوبلاگ قرآنی اقراءسرزمین مناره ها!برداشت آزادحدیثشعرژوانقلم نویسبرای دلممن ماهمآمار عشقسرگشته حیراننوشته های منچشم های بیناچِک چِک وارشدلنوشته های مندنیای این روزای منمعبود زیبای جهانجایی برای خودم بودندل نوشته یک بازنشستههیس !بین خودمون بمونهچیزهایی هست که نمیدانیبرون ریزی های ذهنی یک جغدبارون خورده