از فردای آن روز آمد و رفت های مشکوک به خانه ما شروع شد.
خود بزرگتر ها برایمان بریدند و دوختند و قرار مدار ها گذاشته شد،جرات اینکه حرف بزنیم و بگوییم اسم داماد چیست، را هم نداشتیم.
سکینه نامی از محله بالا آمد و در اتاقِ قالی من را بَزَک کرد .همان که کَر بود و نسبت به هلهله و صداهایِ از روی خوشیِ زنان ِ جوان عکس العملی نشان نمیداد!
چرخش دست و نخ گره شده به گردنش ،چپ و راستِ صورتم را از هر چه موی اضافه بود خلاص می کرد.
رسم بود همانطور که مشاطه کار میکند همه بزنند و یکی وسط برقصد!
تازه عروس مش قربانعلی در همان اتاقِ قالی ،جلو من خیلی مسخره می رقصید که اگر بودی و می دیدی غش غش خنده ات به هوا میرفت ولی زنها همگی برایش دست میزدند و کِل میکشیدند.همین جور که تند تند پا بر زمین میکوبید سرش را هم این ور و آن ور میکرد و عمو سبزی فروش میخواند،خدا بیامرزدش که او اکنون هفت کفن پوسانده است.
کار سکینه که تمام شد ، ننه بتول چادر سفیدِ توری که سال پیش از مکه به نیت سفید بخت شدنم آورده بود را روی سرم انداخت و آماده رفتن به اتاق دوازده متری شدم.همانجا که مردهای فامیل به انضمام دامادِ محترم، منتظر حضور من و زنهای هلهله گو بودند و من هنوز اسم داماد را نمیدانستم!
راستش را بخواهی ننه ،دوست داشتم قبل از این مراسم او را ببینم نه که باهم اختلاط کنیم فقط می دیدمش ، اما سنت ها این حرف ها را نمی فهمیدند.
گوشه کنار اتاق وسطی ،مردها و زنهای مهمان نشسته بودند و با هم پچ پچ کنان مشغول گفت و شنود بودند ،بعضی شان هم میوه میخوردند سیب و پرتقال و هندوانه...
مردها پشت سر هم قلیان می کشیدند و زنها با هم خوش و بش می کردند.
من که وارد اتاق شدم هلهله و شوق و شور به پا شد.
زیر نگاه سنگین اطرافیان آمدم و در جمعشان نشستم.
آن دختر بچه ای که دامن قرمز چین دار پوشیده بود هم مرا نگاه میکرد ،میخندید و سیبش را با پوست گاز میزد.
زیر چشمی اطرافم را پاییدم . به دنبال کسی بودم که امروز قراراست صیغه من را برایش بخوانند و هفته دیگر عقدم کنند.
نگاه کردن و پیدا کردنش میان آن همه بزرگتر و پیر و پاتال کار سختی نبود.همانطور که سیاهی چشمم را زیرکانه دور اتاق می چرخاندم ،نگاهم گره خورد به پسری که با خوشی زل زده بود به چادر سفیدم و همزمان با دید زدن اش لب می جوید و سبیل نازکش را به دندان گرفته بود.
چشم ریز کردم ،بله خودش بود رضای پلاستیک فروش ،همان که با اکرم هر روز صبح سر به سرش می گذاشتیم و به صاف وسادگی اش می خندیدیم!
لحظه ای بِروبِر به مادرم نگاه کردم و با خَمی که به ابروی تازه نازک شدهام دادم، پرسیدم این دیگر آمده چکار؟
ننه بتول وقتی بُهت و حیرت من را دید تبسمی زد واز زیر چادرش آرام و طوری که کسی نفهمد،گفت: عروس خانم،قربون شکلت این همون داماده دیگه😊
همیشه به اینجای داستان که می رسید ، سکوت میکرد.
ولی کنجکاوی من هر بار از دهانش حرف های بیشتری بیرون می کشید.
گفتم عزیز جون: خب بعد از ازدواج، بابا رضای خدا بیامرز رو دوست داشتید؟
چشمان تیله ای سبز رنگش با وجود افتادگی پلک و سیاهی دور چشم، هنوز گیرا و زیبا بود.
با برق چشم هاش در صورت متعجبم نگاه کرد، آهی کشید وگفت :آره ننه ، اولش خیلی اوقاتم تلخ شد اما چند ماه که گذشت مِهرش انقدر افتاد تو دلم که اگه یک روز میخواست بره شهرستان برای کار تا برگرده دلم آشوب میشد،با همه سختی ها زندگی کردیم و خوش بودیم.
گفتم :چطور زندگیکردی با کسی که اصلا دوسش نداشتی؟ با کسی که به خاطر گوش سنگین وسمعک مسخره اش میکردی؟
گفت : قدیم مثل الان نبود که ، با هم میساختن و زندگی میکردن. اگه خواستی مردی رو رام کنی باید با او از در مهربانی وارد بشی ،بخوای لجبازی کنی روزگار برات سیاه میشه اینو ننه بتول همیشه میگفت...
من و آقا جون خدا بیامرزت تو خیلی چیزا با هم فرق داشتیم اما صبر کردم و نتیجه صبوری ام شد پدرت،عمه ات و دو تا عموی شهیدت .
پ ن۱:شاید اگر آن روزها قُبح طلاق مثل الان شکسته بود،حالا نه پدرم و عمه ام موجودیت داشتند و نه من به خدمت شما داستان زندگی می نوشتم.
پ ن۲:گاهی بسیاری مشکلات زندگی با صبوری زن ها حل میشود،خدای لطیف ما زن ها را قابل انعطاف آفرید که بتوانیم خودمان را با هر شرایطی وفق دهیم .در پیچ و خم زندگی ویژگی هاتان را کشف کنید لطفا :)
+اَللّـهُمَّ فَاجْعَلْ نَفْسى مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِكَ