آویزووووووووووووووووووووون
پنجشنبه سی ام آذر ۱۴۰۲
تو چ‌کردی؟ 2

از معدود روزایی بود که ناهارم رو رو‌زودتر آماده کرده بودم
پلو قیمه ام حاضر بود که ساعت هشت قاقاله رو‌بیدار کردم بره پیش دبستانی


تو اون هوای سرد ،وقتی از پارکینک مجتمع با ماشین بیرون اومدیم سه تا بچه افغانی سفیدِ لپ گلی رو دیدیم که با تعجب به باز و بسته شدن درِ ریلی ،نگاه میکنند.


هوا این چند روز خیلی سرد شده و لباس اون سه بچه هم مناسب نبود .وقتی از کنارشون رد شدیم سه تا به ترتیب سلام دادن...

قاقاله رو رسوندم و برگشتم،هنوز اون طرفا می پلکیدن
دوباره منو دیدن دستشون رو بالا بردن و سلام دادن
سلام،سلام،سلام :)


ماشین رو کنار کوچه پارک کردم .
اومدم و اسمشون رو پرسیدم .بزرگه کبری بود و دوتا کوچیکا زهرا و علی بودن


بهشون گفتم صبر کنید برم بالا واستون خوراکی بیارم
اومدم بالا
بیسکوییت ساقه طلایی داشتیم ،همون که هیچ کدوممون دوست نداریم و یک‌هفته هست تو کابینت مونده
به لطف قاقاله ی هله هوله خور ،هر چی گشتم کیکی پاستیلی، شکلاتی چیزی پیدا کنم ،نبود

یهو نگاهم به اجاق گاز افتاد.

برنج رو تو یه سطل یکبار مصرف بزرگ ریختم و قیمه رو تو ظرف کوچکتری روشونو فویل زدم و با بیسکوییت ساقه طلایی بردم دم در...


دستاشون از شدت سرما ترک خورده بود چشاشون ریزتر و لپاشون لبوتر شده بود.


همینطوری وایساده بودن دم در و داشتن به آقای همسایه کناری مثل گروه سرود میگفتن : سلام سلام سلام
بهشون گفتم امام زمان رو میشناسید؟
کبری که ده دوازده ساله میخورد سریع گفت: بله خاله

زهرا و علی هم نگاشون به ساقه طلایی بود
آفرین نثارشون کردم و بهشون گفتم این غذای نذری برای ظهور امام زمان پخته شده واسه نهار بخورید و کیف کنید که ایرانی ها میگن دستپختم خوبه :)

+ تو این هفته من همین یک کار کوچک را کردم
تو بگو چ کردی؟

+ 18:10 || آویزون خدا