آویزووووووووووووووووووووون
چهارشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۰
رفیق

بارها شده پشت فرمون برای یک‌پیرمرد بوق زده و با دست ارادت اش را نشان داده و به زبان آورده که چاکریم!
و در پاسخ سوال من که کی‌بود گفته: رفیقم!

و من هر بار با خنده یاد آور می شوم که رفقا باید یک سنخیت از حیث فرهنگی،خانوادگی یا حداقل سنی داشته باشند.

حاج مَمّد ؛ از آن دست رفیق ها بود که نَقلش زیاد در خانه شنیده می شد.

من هیچ وقت ندیده بودمش اما می دانستم‌بالای شصت سال عمر داشته و ثروت و دارایی هایش ورای تصورات من و آبا و اجدادم می باشد.

به جهت اختلاف طبقاتی و البته سنی بسیار زیاد هیچ وقت نخواستم و نخواستند که خانوادگی معاشرتی داشته باشیم اما از جهت صمیمیت با همسرم به قولی فابریک حساب میشدند و تا جایی که من اطلاع داشتم جانشان برای هم در میرفت!

به خاطر دارم که عید نوروز چهار سال پیش بود که در تنگناهای بدِ اقتصادی بدجور گیر کرده بودیم و حاج ممد از همه جا بی خبر فقط به جهت ابراز دوستی، سه‌میلیون تومان که برای او سکه صد تومنی ته کیف پول حساب میشد را با این انگشتر نقره عقیق کبود بنفش یمنی به همسرم عیدی داد. کلیک
آن پول به دردهایمان دوا شد و نقش نگین انگشتری به روحمان جلا
انگشتری که با خط بسیار زیبا روی آن حک شده بود

لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا

بیاد دارم که آن روز از همسرم خواستم بیشتر در مورد حاج ممد بگوید. مشتاق بودم بدانم این مرد دست و دلباز که شنیده ام هیچ کس از آشنا و غریبه از خوان بخشش اش بی نصیب نیست، کیست !

گفت که شوهرِ تاجرِ زنی که شش ماهه باردار بود در راه بازگشت به خانه تصادف میکند.
تصادفی که همه آرمان ها و آرزوهای آن زن را تباه میکند
او را بیوه و پسرش محمد را یتیم‌ میکند.
و محمد ناخواسته از همان بدو تولد همدم تنهایی مادر شده و تا به امروز ازدواج نکرده

........

یکسال پیش در چنین روزهایی قبل نماز صبح گوشی او زنگ خورد و من در گیجی و منگی خوابهای پریشان شنیدیم حاج ممد سکته کرده و حالِ بدش به ساعت نکشیده!

احساسات بعضی‌ مرد ها انقدر آشکار نیست که بشود به آن بال و‌پر داد و باورش کرد‌‌.
اما از آن شب به بعد قبل از خواب دو‌فاتحه میخواند یکی‌برای مادر خودش و دیگری برای حاج ممد که غیرِ والده پیرش وارثی ندارد.
..........
هنوز در عَجبیم که از میان آن همه دوست و آشنا
چرا هفته پیش مادرش با ما تماس گرفت و خواست که اختیار آپارتمان زعفرانیه را به ما بسپارد که گه گاهی برویم آنجا و اگر دلمان خواست استفاده کنیم و چراغش را روشن نگه داریم.
او به جهت کهولت سن نتوانسته این یک‌سال سری بزند و دستی به خانه پسرش بکشد .

وما با گذشتن از خیابان هایی سر بالا که هر لحظه ترس داشتم نیم کلاج و ترمز از زیر پای راننده رها بشود و سُر بخوریم ، بلاخره ماشین مان تپ تپ های آخرش را کرد و رو به خیابان اصلی جلو برج با فاصله کافی ایستاد. برجی که برای دیدن طبقه آخرش باید آرتروز گردنت را فراموش میکردی :)

ریموت را که زدیم نگهبان درون اتاقکش با کش و قوس و خمیازه از چرت بیرون آمد .
مردی قد و قامت دار که زلف هایش سیاه و بلند بود و صورتش تکیده و عصبی با بینی باریک و اندکی کج با باتومی بسته به کمر!
به قواره اش می آمد در موقع خطر تقلید هفت تیرکش های فیلم های آمریکایی را در بیاورد .
توانایی ذهن خوانی ندارم اما فکر اولش این بود که ما برای دزدی آمدیم .
حالا که دزدها در همه لباسی خدمت میکنند حتی پشت میز ! پس ما او و ذهنش را ملامت نکردیم و هر چ سین جیم مان کرد سعی کردیم با لبخندی اعتمادش را به دست آوریم با این همه باور ما برایش بسیار سخت بود.

چ خوب شد که قاقاله شلوار لی وابالقاقاله پالتوی مشکی خط دارش را پوشیده بود.
از خانِ نگهبانی گذر کردیم و از سرازیری پله پله به پارکینگ برج هدایت شدیم.

به جرأت میتوانم بگویم ساکنین آنجا به شعار «ایرانی ایرانی بخر »هیچ‌اعتقادی نداشتند چرا که ماشین ما تنها خوردو تولید ملی موجود در آن پارکینگ پیچ‌در پیچ‌ِ مخوف و تاریک بود.

جای پارک ها با اتیکت های طلایی رنگی مشخص شده بود دور زدیم ،گشتیم تا واحد ۲۵ را پیدا کردیم.
پیاده که شدیم مردی را دیدیم که لباسی نو به تن داشت و کفش هایش برق می زد،اتوی شلوارش تیز بود و گره کرواتش به طرز ماهرانه ای بسته شده بود و اگر آن سطل آشغال دستش نبود میتوانست کسی باشد که برای رفتن به یک جشن خود را آماده کرده است.
از او پرسیدیم آسانسور یا راه خروج از پارکینگ کجاست؟
جوابی نداد و فقط سری جنباند تا نشان دهد چیزی نمی داند و یا نمیخواهد بگوید!
بخش دیگر نگاه او این گمان را به یقین بدل کرد که آنها ما را وصله ای جدا از ساختمان دیده اند!

دست قاقاله را گرفته بودم و با کفش های تق تقویی که فقط برای مهمانی ها میپوشم دنبال راه خروج از آن فضای بسته هزار تو که صدای هواکش هاش کلافه کننده بود ،گشتم.

ابالقاقاله کلید را به در زد و قاقاله عقبش دوید تو
و من انقدر محو زیبایی آپارتمان شدم که درِ چوبی و سنگین ورودی پشت سر از دستم رها شد و تَق صدا داد.

قاب عکس های خاک‌گرفته،چراغ های قدیمی و کج و کوله ،ساعت دیواری که زمان نامربوطی را نشان میداد و مبلهای پر از گرد وغبار نمیتوانست چیزی از ارزش های آن خانه کم کند.
آنجا پر‌بود از فرشهای نفیس و عتیقه جاتی که حقیقتا قیمت نداشت.
اول از همه به سفارش پیر زن سراغ یخچال که یکسالی میشد درش باز نشده رفتیم
با وجود زدن ماسک بیش از چند ثانیه نتوانستیم درِ آن را باز نگه داریم
فریزر پر بود از گوشت و مرغ هایی که به جهت قطع و وصلی برق در این یکسال فاسد و گندابه شده بودند.

یکی از اتاق خواب ها تمِ آبی آسمانی داشت روتختی ،فرش و پرده کمد دیواری و قاب های ابریشم مخملی طالب نگاه و حَظ ما بودند ولی آن اتاق بیش از همه به هوای تازه احتیاج داشت و دستی که پنجره را باز کند!
یک‌لحظه محو دیدن خودم در آینه منبت کاری قهوه ای سوخته شدم و غافل از قاقاله که از پنجره تُفی روی بته های شمشادِ حیاط انداخت و لبخند قشنگش را تحویلم داد.

در تمام مدت تمیز کاری حس میکردم روح حاج ممد جایی بالای سقف حضور دارد و به من و همسرم و قاقاله خان لبخند می زند.
نمی دانم شاید به قول ابالقاقاله من زیادی در فکر و خیال سیر میکنم.
اما هر حسی بود به من انرژی میداد،انقدر که از بردار و بگذارِ وسایلش خسته نمیشدم و از پا نمی افتادم و مدام جهت شادی روحش بر محمد و آلش صلوات میفرستادم.

من و همسرم بعد برق انداختن کل آپارتمان وقتی روی مبل چرم نشستیم و با اسپرسو ساز آخرین مدل اش برای خودمان قهوه ریختیم و با صندلی ماساژ حسابی خستگی در کردیم، دانستیم یکی‌از لاکچری ترین روزهای عمرمان را گذرانده ایم .

از آنجایی که اغلب ما آدم ها خیلی زود ماهیت خود را به فراموشی می سپاریم من و همسرم یک‌آن تصور کردیم همه این مال‌ و زندگی از آن ماست و دیگر چیزی کم نداریم که غصه اش را بخوریم .
حسرت ها را می توانستیم دور بیاندازیم و دیگر لازم نبود تا لب گور با ما باشند !

ولی بعد چند ساعت هر دو با هم به یک « خوب بعدش چی؟» مشترک رسیدیم.

پ ن ۱:اکثر ما جوان ها آرزو داریم سریعا به رفاهی برسیم که آسوده تر،آزادتر،بی دغدغه تر،خوشبخت تر و راضی تر زندگی‌کنیم.
بی آنکه از خودمان بپرسیم این آسودگی،آرامی، آزادی،خوشبختی و شادمانی ها چقدر ماندگارند؟
وچقدر در خدمتمان خواهند ماند؟

پ ن۲:حتما شما هم مرفهین زیادی می شناسید که در عین دارایی به پوچی‌رسیده اند و هنوز زندگی گمشده ای در مردمک چشمانشان دو دو می زند.

پ ن ۳: وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ

به رغم سوز سرمای اسفند از آپارتمان‌بیرون آمدیم و رفتیم امامزاده صالح که یک‌خیابان با ما فاصله داشت همانجا که جمعه شبها جای سوزن‌انداز نیست.برای روح حاج مَمّد مهربان و خَیّر طلب غفران و رحمت بی اندازه کردیم.کلیک

+اینم از بازخوردِ برج گردی در کاردستی هامان ،لازم به توضیح نیست که طراحی پنجره هاش کار مهندس قاقاله است کلیک

+ 7:30 || آویزون خدا