صدای یا الله یاالله اش با حرکت عصای چوبی که به پله های راهرو میخورد ریتم منظمی تشکیل میداد که سوم هر ماه ،هشتصبح ،من و برادرم را مثل زنگ ساعت از خواب بیدار میکرد
میدانستیم آسِد رضا آمده و قرار است وسط روضه خوانی اش دوباره به ما نخودچی وکشمشی بدهد که به ندرت در آن بادامِ بوداده ترش مزه دیده میشد.
با چشمهای خابالو روبرویش می نشستیم و وسط روضه نگاهمان به دست های آسِد رضا بود انگشت های استخوانی اش گاهی به این جیب میرفت و شعر در می آورد و گاهی در آن یکی جیب و خوراکی!
یک کلاه خرطومی قرمز که نوار سبزی دورش گره خورده بود سر میگذاشت و چشم های تیله ای سبز رنگش هنگام نوحه سرایی، خیسِ خیس میشدند به طوری که انگار برای تمام آدم ها و ملائک میخواند، نه یک زن و دو بچه!
سوم ماه ذیقعده بود که عبایِ آسِد رضا گرفت به لبه ی تیز نرده های حیاط و قسمت پایینی اش پاره و نخ کش شد!
آن روز روضه اش را با همان عبای پاره خواند
خُلق تَنگ اش بابت عبایی که دیگر به درد روضه های خانگی نمیخورد آن هم با وجود خاله خانباجی های پچ پچ کنانی که منتظر سوژه برای دورهمی ها بودند ، به سینه اش اثر کرد و آن روز نمیگذاشت صدایش را بلند و رسا بشنویم...
مادرِ خیاطم ،وقت رفتن عبایش را گرفت تا برایش بدوزد..
پدرِ کارمندم ،صبح ها خانه نبود ومعمولا از نشستن پای منبر آسد رضا محروم بود اما ظهر که می آمد، ما سه نفر هر کدام به نحوی از احوال و خوانده های آسد رضا برایش منبری جداگانه میرفتیم...
پدرم وقتی ماجرای سِگرمه های درهم پیرمرد بابت عبا را از من شنید،به مادرم گفت نمیخواهد بدوزی، صِله ی این ماه را که برایش ببرم عبای نویی هم همراهش خواهم گذاشت..روا نیست سید اولاد پیغمبر عبای وصله دار بپوشد...جای دوری نمیرود می نویسیم به حساب امام رضا جانمان که ولادتش نزدیک است :)
من آنموقع هفت یاهشت ساله بودم وآنگونه شد که عبای آسِد رضا با خلاقیتی که مادرم خرجش کرد ،شد اولین چادرم!
چادر عربی با یراق های طلایی دورتا دوراش که صورت گرد بچه گانه ام را قاب میگرفت.
آن سال ها کسی هنوز به عتبات نمیرفت و چادر عربی به این صورت مد نبود
به سر کردنش تجربه ی به غایت شیرین و آرامش بخشی را در آن سن به من داد
ذوق خاصی که از نگاه محبت آمیز دیگران در چشمانم میدوید پلک هایم را تند تند بالا و پایین میبُرد و لبانم را غنچه میکرد
و از این وضعیتِ توی دید بودن، غرق شعف بودم..
به سن تکلیف که رسیدم به تأسی از کتب احکام و اینکه نخواستم پسرهای محل را زا به را کنم انتخابم برای پوشش ،چادربود:))
کنار چادرهای ساده ای که معمولا گلدار و کش دار بودند،چندین چادر عربی داشتم.همان ها که همه میپوشند.گل دار و نگین دار و گیپور دار....
رفت و رفت تا آنوقت که همه انرژی ام را جمع کردم و بلند گفتم بله !
بله که گفتم، ایشان با زبان صریح، تیز و بی رو دربایستی،رسا و قانع کننده اعلام برائت از چادر عربی شان را مطرح کردند و امر فرمودند چادر فقط ساده ایرانی!
در راستای احیای سیاست های تحکیم خانواده تا امروز عربی به سر نکردم مگر مواقع ضرور آن هم وقتی همسرم کنارم راه نرفته باشند...
پ ن ۱: روضه امام رضا(ع) و امام حسن(ع) به سفارش بانی، قسمت ثابت روضه خوانی آسِد رضا بود،هنوز توی گوشم زمزمه میشود صدای خش دارش در روضه کریم اهلبیت که میخواند:
در تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد
و آن طشت را زخون جگر رشگ لاله کرد
خونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت
خود را تهی ز خون دل چند ساله کرد!
پ ن۲: ای همه دل ها حرم ات یا رضا...
+مهربانی کنید و جهت شادی روح آسید رضا صلواتی ختم کنید،وقتی مطمئن شدید هدیه تان جای دوری نمیرود ،مهربان میشوید :)